تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

اثر مصطفی رمضانی

 

از من می پرسند چرا اینقدر از علامت تعجب (!) استفاده می کنی؟!

 

در بین علائم نگارش فارسی عاشق علامت تعجبم. اگر امکانش بود، به جای بقیه ی علائم از جمله: سوال، نقطه، ویرگول، دو نقطه، نقطه- ویرگول و ... از علامت تعجب استفاده می کردم.

اصولن آدم متعجبی هستم.

متعجبم از دنیای مجازی!

متعجبم از اکبر سوپری هایی که در وبلاگشان خود را نازیلا معرفی می کنند و قمر خانم هایی که خود را شیرعلی قصاب!

متعجبم از کسانی که تغییر جنسیت مجازی می دهند!

متعجبم از کسانی که پشت رنگ رژلب هایی که از میز توالت همسرانشان کش رفته اند وبلاگ نویسی می کنند!

متعجبم از کسانی که سیبیل هایشان را بند می اندازند!

متعجبم از کسانی که ندانسته دهان می گشایند و بلغور می کنند!

متعجبم از کسانی که اصول ابتدایی طراحی را نمی دانند و طراحان چیره دست را تکفیر می کنند!

متعجبم از کسانی که به امید پیدا کردن ذره ای کثافت، انگشت در هر سوراخی می کنند!

متعجبم از کسانی که بجای ترک کردن میز بازی، مدام زیر و رو می کشند!

متعجبم از روشن بودن روز و تاریک بودن شب!

متعجبم از عاشقانی که در طول زندگی، عاشق چندین نفر شده اند!

متعجبم از کسانی که حرف های برهنه ی ایرج میرزا را قرقره کرده و بعضی که تبحر بیشتری دارند، اسکی هم می کنند!

متعجبم از این روزگار!

متعجبم از تو! هی با توام!

متعجبم از خودم!

متعجبم از شما!

 

پ.ن:

۱/ مطلب بدون پی نوشت، مثل منچستر یونایتد بدون دیوید بکام می مونه!

۲/ این متن اشاره ی خاصی به کسی ندارد. حتی شما دوست عزیز!

۳/ تمامی اسامی به کار رفته در این متن، غیر واقعی است!

۴/ تغییر جنسیت در اسرع وقت پذیرفته می شود!

۵/ دماغ سوخته می خریم!    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

سه شنبه، عزیزم، مقارن با آخرین روز برگزاری جشنواره ی تئاتر بانوان، عزیزم، باتفاق یکی از دوستان، عزیزم، به دیدن یکی از نمایش هایی که در این جشنواره شرکت داشت، عزیزم، رفتیم، عزیزم.

محل اجرای تئاتر، عزیزم، خانه ی نمایش واقع در میدان فردوسی، خیابان پارس بود، عزیزم.

ساعت ۳۰/۱۷ به محل مذکور رسیدیم، عزیزم و در کافه ی این مرکز مشغول خوردن چای و ایستک شدیم، عزیزم و همینطور منتظر شروع نمایش بودیم، عزیزم. در این اثنی یکی از دوستان تماس گرفت و پرسید: «کجایی؟» گفتم: «اومدیم تئاتر.» گفت: «اسمش چیه؟» گفتم: «نمی دونم خار در چی چی!» خندید و قطع کرد. تازه به صرافت افتادیم اسم نمایش که یادمون رفته بود رو بپرسیم، عزیزم. با دیدن پوستر نمایش دو چیز رو فهمیدم، عزیزم. اول اینکه اسم نمایش "مثل خاری در انگشت" نوشته ی "فرانسواز ساگان" است، عزیزم و دوم اینکه در کمال تعجب اسم همه ی عوامل موجود بود، غیر از اسم مترجم، عزیزم.

بالاخره وارد سالنی شدیم که بیشتر شبیه پلاتوی تمرین بود تا سالن نمایش، عزیزم.

با شروع نمایش، دخترکانی که در ردیف پشتی ما نشسته بودن، عزیزم،  تازه یادشون افتاد که شکلات هاشون رو نخوردن، عزیزم و صدای پوسته  ی شکلات بود که رو مخ من بود، عزیزم. به دلیل اینکه طاقتم خیلی زیاده، عزیزم، بعد از گذشت کمتر از ۳۰ ثانیه، عزیزم، تذکر شدید الحنی به دوستان دادم، عزیزم. «شما نمی خواید بیخیال شکلات خوردنتون بشین؟!» چشمتون روز بد نبینه، عزیزم. تا آخر نمایش صدا از دیوار دراومد، ولی از اینا نه، عزیزم.

بگذریم.

۵۰ دقیقه شاهد نمایش متوسط رو به ضعیفی بودیم، عزیزم، که صدها هزار بار کلمه ی "عزیزم" در آن تکرار شد، عزیزم. «اون لیوان رو می دی عزیزم؟»، «دستمو می گیری عزیزم؟»، «اوه عزیزم!» و بازی حامد منافی هم که طعنه بر کارآموزان رشته ی بازیگری تئاتر می زد، عزیزم، بازی خوب ساناز نظری و شایان عباسی رو تحت الشعاع قرار داده بود، عزیزم.

و اما سه نکته:

۱/ قبل از روشن شدن چراغ های سالن دخترکان شکلات خور متواری شدن، عزیزم.

۲/ چرا در اثری که -جدای خوب یا بد بودنش- بخش زیادی از ارزش معنوی آن متعلق به مترجم است، عزیزم، اسمی از مترجم (اصغر نوری) برده نمی شه، عزیزم؟!

۳/ تا اطلاع ثانوی، عزیزم، از شنیدن تمام کلماتی که با "ع" شروع می شه، عزیزم، حالم بد می شه، عزیزم. حتی اسم خودم، عزیزم!

 

پ.ن:

داریم ولی نمی نویسیم. آره عزیزم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

سروش صحت ستون ثابتی در آخرین صفحه ی ویژه نامه ی آخر هفته ی روزنامه اعتماد داره که هر پنجشنبه چاپ می شه و من مشتری ثابت نوشته های این ستونم. توی ستون مذکور اتفاقات واقعی یا خیالی ای رو که توی تاکسی براش می افته رو به صورت داستانک می نویسه. پنجشنبه ی هفته قبل مطلبی با عنوان "یورو ۲۰۰۸" نوشته بود که دوست داشتم همون مطلب رو عینن توی وبلاگم بذارم. ولی چون تاریخ مصرفش تموم شده بود خودم با کمی دستکاری و عوض کردن شخصیت هاش ورژن جدیدش رو براتون نوشتم. بخونید:

 

پس از چند روز، صبح امروز برای انجام کاری به خونه رفتم. بابام مدام خمیازه می کشید. گفتم: «نکنه شما هم شب ها فوتبال نگاه می کردین؟» مادرم پرسید: «کدوم فوتبال؟» گفتم: «همین جام ملت های اروپا دیگه. تمام دنیا به خاطر این مسابقات از شب تا صبح بیدار بودن.» مادرم گفت: «پس برای همینه که روزها همه چُرت می زنن. دیروز از صبح رفته بودم دنبال کار بازنشتگی ام. آخرش هم درست نشد. تو اداره ها فقط بلدن شب ها فوتبال ببینن، روزها هم چرت بزنن.» گفتم: «تقصیر فوتبال نیست.» بابام گفت: «راس می گه، ما ایرانی ها خوابمون زیاده، همین ژاپنی ها رو ببین، اصلن خواب ندارن، وقتی هم خوابن، باز بیدارن.» گفتم: «به جاش وقتی هم بیدارن، انگار خوابن، ولی چون چشماشون تنگه کسی نمی فهمه خوابیدن.» هیچکس به شوخی من نخندید. مادرم به من گفت: «خیالت راحت، به امید خدا تیم ملی خودمون قهرمان می شه.» گفتم: «تیم ملی خودمون چیه مامان؟ بازی های اروپایی بود.» بابام گفت: «اتفاقن بچه های ما جلوی تیم های قوی بهتر بازی می کنن.» گفتم: «چی دارین می گین بابا؟ فقط تیم های کشورهای اروپایی توی جام بودن.» بابام پرسید: «برزیل هم نبود؟» گفتم: «نه» مادرم گفت: «پس هیچکس قهرمان نمی شه.» بابام گفت: «اصلن اگه ایران و برزیل نباشن، بقیه اش دیگه فایده نداره.» گفتم: «اختیار دارین، بهترین تیم های دنیا مال اروپاس. هلند، ایتالیا، انگلیس.» بابام گفت: «پس انگلیس اول می شه. اونا بلدن چطوری با سیاست بازی کنن.» گفتم: «انگلیس اصلن تو جام نبود که بخواد اول بشه.» بابام گفت: «مگه تو الان نگفتی انگلیس.» گفتم: «بله، من داشتم تیم های خوب اروپا رو می گفتم. ولی انگلیس نتونست بیاد تو جام.» مادرم گفت: «مگه انگلیس تو اروپا نیست؟» گفتم: «چرا، ولی انگلیس قبل از شروع بازی ها حذف شد.» بابام با خنده گفت: «مگه قبل از بازی هم می شه حذف شد؟ اول باید بازی کنن بعدن اگه باختن حذف بشن.» مادرم گفت: «حق کشی همه جا هست.» بابام گفت: «انگلیس نباشه، ایتالیا اول می شه. » گفتم: «وای ... ایتالیا که توی بازی ها حذف شد. مگه ندیدین دیشب اسپانیا قهرمان شد؟» مادرم گفت: «پس همه اون تیم های که تو گفتی خوبن که بد بودن.» بابام گفت: «اصلا با این همه گرفتای کی دیگه حال و حوصله فوتبال دیدن داره؟» مادرم گفت: «این حرف رو نزن، ورزش خوبه. 10 دقیقه ورزش هم برای سلامتی خوبه، هم جلوی اعتیاد رو می گیره.»

 

پ.ن:

نداریم...!

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

یکی از تفریحات جذاب برای من دیدن تئاتر کودک است. تقریبن از سال ۷۷، وقتی که در فرهنگسرای اندیشه مشغول به کار شدم، هر روز صبح به دیدن تئاترهای کودک می رفتم که برای دانش آموزان دبستانی یا کودکانی که به مهد کودک ها سپرده شده بودند اجرا می شد.

در کنار کودکان می نشستم و با آنها از دیدن تئاترهای موزیکال عروسکی یا زنده، لذت می بردم. با آنها می خندیدم، ریسه می رفتم و نکات آموزشی مهمی که در هر نمایش به کرات تکرار می شد را می آموختم.

اینکه در خیابان دست پدر و مادرم را ول نکنم. به بزرگترها احترام بگذارم. سه وعده مسواک بزنم تا کرم دندانهایم را نخورد. تکالیفم را به موقع انجام بدهم و راس ساعت 9 شب، همزمان با گذاشتن زباله ها در پشت درب منزل، من هم بخوابم!

دیروز، طبق روال معمول، به دیدن تئاتری به نام "پینوکیو" به محل تالار هنر واقع در جنب استادیوم شیرودی رفتیم.

در واقع تالار هنر یکی یا شاید تنها مرکز اجرای نمایش کودک در تهران می باشد که کمی به استانداردهای لازم برای اجرای چنین نمایش هایی نزدیک است.

تنها نکته ی مثبت در این نمایش دکور خوب و استفاده ی مناسب از فضا بود. به طوری که کارگردان توانسته بود صحنه هایی را که پدر ژپتو و پینوکیو توسط نهنگی عظیم الجثه بلعیده می شوند را توسط نور و سایه نشان دهد.

ولی بازی بد بازیگران، موسیقی ضعیف، زمان طولانی نمایش و کمترین استفاده از مولفه ی کمدی که برای نمایش های کودکان، از اوجب واجبات است، باعث شد که این نمایش، خسته کننده و ملال آور باشد. همهمه ی موجود در سالن و عدم توجه کودکان به این نمایش، شاهد این مدعا بود. تا جاییکه یکی از کودکان که در کنارم نشسته و در تاریکی سالن جو گیر شده بود به من گفت: عمو میای قایم باشک بازی کنیم؟!!

 

دنیای کودکان همیشه برای من پر از شگفتی بوده است و در کنار آنها بودن، من را در کشف این شگفتی ها یاری می دهد. دقت و هیجان آنها در کشف موقعیت های مختلف، هنگام دیدن نمایش بسیار جذاب است.

دنیایی که هیچوقت آن را در کودکی تجربه نکرده ام و سالهاست که به دنبال کودکی خود می گردم!

 

پ.ن:

1/ من اینجام، سُک سُک!

2/ یه مرغ دارم، تخم نمی ذاره! پس چندتا؟!

3/ کاسنی، پَر!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

صفحاتی از نیازمندی های یکی از روزنامه ها، اختصاص به درج پیام تبریک به مناسبت های مختلف از طرف زن به شوهر، شوهر به زن، بچه به پدر و مادر و یا بالعکس و ... دارد.

اکثر این متون عاشقانه و عارفانه با جملاتی کلیشه ای و بی مزه شروع می شود:

- تک گل باغ زندگی ام! مینا جان

- خانمی گلم! ملودی جان

- اسطوره ی محبت و مقاومت! المیرا

 

و در ادامه متونی را می خوانید که ذکر بخش هایی از آن خالی از لطف نیست:

- نمی دونم چه جوری خوشحالت کنم. کاش قادر بودم.

- هرگز دنبال کسی نبوده ام که بتوانم با او زندگی کنم. بلکه دنبال کسی بودم که نتوانم بدون او زندگی کنم.

 

صرف نظر از راستی و یا ناراستی این جمله ها و عبارت ها! و پسندیده بودن تشکر از محبت دیگران، اینها رو نوشتم که دور هم باشیم و لبخندی بزنیم.

 

جهت حسن ختام این مطلب توجه شما رو به شعر زیر جلب می کنم:

دوباره موسم تبریک شد به مادرها

دوباره موسم تبریک شد به خانم ها

منم به حسب وظیفه و رفع یک تکلیف!

بگویم از دل و جان، این خجسته را تبریک

 

پ.ن:

۱/ ضعیفه، روزت مبارک!

۲/ جهت بیمه ی بدنه و اعصاب به مدت 2 روز، از خرید هدیه در این روز دریغ نورزید!

۳/ نه امروز، بلکه هر روز باید قدر دان زحمات تو بود!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر یان اپ دوبیک از بلژیک

 

 

خانه را نوری اگر بود، ز رخسار تو بود        ای چراغ دل ما، از چه تو خاموش شدی؟!

یا

هر گل که بیشتر به گلستان دهد صفا       گلچین روزگار، امانش نمی دهد!

 

 

یکی از آرزوهای محالی که در بازی "هفت آروزی محال" به دلیل محدودیت عددی، مجالی برای بیانش نداشتم این بود که همیشه دوست داشتم چند روزی میمردم و واکنش های اطرافیانم را می دیده و دوباره زنده می شدم. شاید اینطور بهتر می شد اطرافیان را شناخت!

 

توکای مقدس من را به یک بازی جذاب دعوت کرده است. در این بازی باید بگویم که اگر ۲۴ ساعت به پایان زندگی در این دنیای فانی مهلت داشتم چه می کردم؟

 

از آنجایی که من مرد لحظه های پایانی یا همان دقیقه ی نود هستم، مطمئنن در این ۲۴ ساعت، کار ۲۴ سال را می کردم.

اول از همه، برای انجام کارهای بعدی از مسعود شجاعی عزیز مرخصی گرفته و با خانه ی کاریکاتور برای همیشه خداحافظی می کردم!

باز هم توبه ی خود را در ارتباط با عدم ارسال "پیام کوچک" می شکستم و متن جانگدازی از کوچ خود به دیار باقی تنظیم نموده و برای ۷۳۰ شماره ای که در تلفن همراه خود دارم Send to All کرده و از همه حلالیت می طلبیدم و همان متن جانگداز را به عنوان آخرین پست در وبلاگم قرار می دادم.

دست و پای پدر و مادرم را می بوسیدم. کاری که از سر خجالت تنها چند باری که در خواب بودند انجام داده ام.

تمام دارایی هایم را که شامل یک عدد ماشین می شود! می فروختم و با مبلغ حاصله تمام بدهی هایم به اشخاص حقیقی و حقوقی را پرداخته و با الباقی آن  دو Goodbye Party واقعی می گرفتم. در جشن اول در کنار خانواده بودم و در جشن دوم در کنار دوستان.

به تمام کسانی که دوستشان دارم یا از آنها متنفرم، بار دیگر وبا صدایی بلندتر احساسم را ابراز می کردم.

لحظاتی برای مادر و دو خواهرم، در غمی که بعد از من نصیبشان می شود با صدای بلند می گریستم.

برای آخرین بار درخت افرای باغچه ی مان را هرس می کردم و بر روی آن طرح قلب می کشیدم!

کتاب "ناتور دشت" را که چند ماهی است شروع به خواندن آن کرده ام، تمام می کردم تا رکورد خواندن یک کتاب در سال را به ثبت برسانم!

و در پایان بعد از آخرین استحمام، لباس تمیزی بر تن کرده و با پای خود و مثل بچه ی آدم به بهشت زهرا رفته و در یک قبر تمیز می خوابیدم و در دقایق پایانی به مهربانی خدا فکر می کردم.

لازم به ذکر است که همه این کارها را در حالی انجام می دادم که لحظه ای سیگار روشن، حتی در پمپ بنزین از دستم جدا نمی شد.

در ادامه پس از احوال پرسی با حضرت عزرائیل، از آنجا که پاسخ سوالات نکیر و منکر دوست داشتنی را به خوبی می دانم، پس از فراقت از این امتحان در حالی که در بهشت با چند حوری و پری در حال خوش و بش بودم - البته اگر عمری باقی بود - اقدام به راه اندازی وبلاگ جدیدی با عنوان "روح الکاسنی" نموده و اگر به روز رسانی "ایران کارتون" برایم فرصتی باقی می گذاشت از آنجا و از طریق وبلاگ مذکور تمامی اخبار و اطلاعات جالب و خواندنی را در اختیارتان قرار می دادم.

 

پ.ن:

۱/ بلند بگو لا اله الا الله...

۲/ شادی روح نوگل تازه گذشته من قرء الفاتحه مع الصلوات!

۳/ آخه دلتون می آد من بمیرم؟! نه، خدایی...

۴/ پرنده مردنی است. پرواز را بخاطر بسپار!

۵/ "کارتونس"، "افرا"، "بهرام عظیمی"، "حمید بهرامی"، "جمال رحمتی" و "از مرگ" به این بازی دعوت اند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر بزرگمهر حسین پور

در بخش کامنت های مطلب "افول سلطان" قبل از این که به طور کامل شاعر شوم! مشاعره ای با دوست خوبم محسن ایرانی درگرفت که بحمد الله ختم به خیر شد.

این مشاعره باعث شکوفا شدن (البته به طور ناقص!) طبع شعر دوستان دیگری از جمله مرتضی خسروی شد و ایشان نیز بر روی غزلی از حافظ با مَطلع، سالها دل طلب جام جم ... شعری سرود و به عنوان پستی بر روی وبلاگش قرار داد. (البته در حال حاضر پست مذکور، به دلایل نامعلومی وجود خارجی ندار!) بنده در کامنت های آن پست شعری با همان مَطلع سرودم که حیفم آمد فقط به صورت کامنت برای ایشان ارسال کنم و شما بی بهره بمانید!

این بود که آن شعر را در اینجا منتشر نمودم.

 

 

سالها دل طلب آلو و حلوا می کرد             

                                                       آنچه می دید ز بقال تمنّا می کرد

هسته ای کز صدفِ قلبِ تو هم بیرون است   

                                                       طلب از کایت فروش لب دریا می کرد

مشکل خویش به اکبر سوپری گفتم دوش  

                                                       کو برای دل من دوغ مهیا می کرد

دیدمش شاد و خجسته قدح ماست بدست  

                                                       رو به سوی حَرَمش وِلوله برپا می کرد

گفتم این جام جهانی به تو کی داد پله؟      

                                                       گفت آن روز که پروین تماشا می کرد

گفتم آن افشین قطبی که فرستادن رفت    

                                                       جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

مرزبان کز دل خود راه به جایی نسپرد           

                                                       رو به سوی در هر لیگ تمنا می کرد

این همه شعبده بازی به چه کارت آید       

                                                       گیرم این کار تو را گنبد مینا می کرد

فیض روح القدس اَر باز مدد فرماید            

                                                       استیلی هم بکند آنچه که قطبی می کرد

گفتمش از چه مرا شهره ی شهرم کردی    

                                                       گفت کاسنی که خدا خواست و غوغا می کرد

     

 

پ.ن:

۱/ قوری قوری جون گل کاشتی    هر چی که خواستم داشتی!

۲/ یه تن، فدای سه تن!

۳/ با پَلخمون* نگاهت، چوقوک** دِلمو زدی!

* تیر وکمون

** گنجشک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر سپیده انجم روز

می نویسم چون خوابم پریده است... 

چند شب پیش حوالی ساعت ۳ بامداد با صدای "پیام کوچک" کذایی از خواب پریدم و با چشمانی نیمه باز شروع به خواندن شعری کردم که ارسال کننده ی آن را نمی شناختم. پیام کوچک ارسالی حاوی این شعر بود:

در پاسخ نامه ام گلِ یخ دادی

هر بار مَرا وعده ی دوزخ دادی

یک بار برو کلاسِ خیاطیِ عشق

شاید که خدا کردُ به من نخ دادی!

همانگونه که مستحضرید بنده از انجام بازی با "پیام کوچک" توبه نموده و قول داده بودم که دورش را خط قرمزی بکشم. اما هر کاری کردم خواب به چشمانم نیامد که نیامد. از آن رو که چند وقتی است در کلاس های مشاعره ی امین مویدی (کارتونس) به شکل غیر حضوری شرکتی فعال دارم و تبحر عجیبی در مشاعره و سرودن اشعار فی البداهه پیدا کرده ام دست به "پیام کوچک" شده و این شعر را سرودم. باشد که مقبول افتد:

گیرم که تو را نَخی دَهَم با صد شوق

گیرم که تو هم بگیری از من با ذوق

اما زِ مسیری که پُر از خیاط است

آیا که نخ ام به درد تو خواهد خورد!؟

پس از سرودن این شعر نَفس راحتی کشیده و با خشنودی از ارائه ی این پاسخ کوبنده به ادامه ی خواب شیرین مبادرت ورزیدم!

پ.ن:

۱/ صد بار اگر توبه شکستی باز آی!

۲/ تدریس مشاعره به صورت خصوصی پذیرفته می شود!

۳/ از تمام دوستانی که از آفرینش کاسنی تشکر کرده بودند خواستارم که به تشکر خود ادامه دهند!

۴/ من صفرم، تو دوئی، با تو بیستم، بی تو نیستم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر کائو گومز از برزیل

 

 

می نویسم قبل از اینکه خوابم ببَرد...

 

اگه ارائه ی بلیط نشانه ی شخصیته، من آدم با شخصیتی هستم.

اگه رانندگی با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نشانه ی فرهنگ متعالیه، شخصیت من دچار تِلورانس فرهنگی است.

اگه مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه، چرا من دیگه از سیم بوکسل هم نمی ترسم!

اگه هر چی سنگه واسه پای لنگه، پس این همه سنگ سرِ راه من چیکار می کنه؟

اگه هر کسی رو تو قبر خودش می خوابونن، تو چی می گی این وسط؟!

اگه گاهی وقتا زمین به آسمون می باره، پس چرا آسمون من همیشه خُشکه؟

اگه زرنگ همیشه تَهِ چاهه، چند نفر رو بفرستین منو در بیارن.

اگه هر کی سیبیل داره بابای توئه، پس به مامان سلام برسون!

اگه هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه، جون مادرت دو تا خربزه بده بخوریم که الکی نلرزیم!

اگه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمی شه، پس چرا من مرض قند دارم؟

اگه هر که بامش بیش برفش بیشتر، تکلیف برف بی خانمان ها چیه؟

اگه هر کی که خوابه هسته اش به آبه، تکلیف هسته های خرما چی می شه؟

اگه نمی شه با یک دست چندتا هندونه برداشت، من چطور جواب این چند سر عائله رو بدم؟

اگه بخشش از بزرگانه، پس بیا همدیگه رو ببخشیم!

اگه ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، آخه حالی به آدم می مونه؟ نه والا!

اگه یادش بره که وعده با من داره، پس وای وای وای...

 

پ.ن:

۱/ خدایا؛ از آفرینش کاسنی متشکریم!

۲/ گرفتن ماهی از آب گل آلود، در این مکان الزامی است.

۳/ اون چیزی که ما، تو خشت خام می بینیم، تو، توی آئینه هم نمی بینی عمو!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

اثر آلن لوزان فالکون از شیلی

 

 

عنوان "سلطان SMS" یا همان "پیام کوچک" را چند سالی بود که یدک می کشیدم. هر کس، برایم پیام کوچکی می فرستاد در آنِ واحد، با چند پیام کوچک مترادف یا متضاد پاسخ می شنید. اگر دوستی دنبال پیام کوچکی در هر ارتباط از جمله: عشقی، جوک، حال گیری، رزمی-حادثه ای، درام و ... می گشت، از من درخواست می کرد و من با یک Search کوچک، قضایش را حاجت می کردم!

در نوشتن پیام کوچک در هر حالتی تبحر دارم. دو دستی، یک دستی، با دست، بدون دخالت دست، خوابیده، نشسته، خواب، بیدار، پشت رُل و ... 

اما تبحر و اشتهار در این امر عواقبی نیز داشت که حداقل آن، پرداخت قبوض سنگین شرکت مخابرات بود که فقط هزینه ی پیام کوچک آن حداقل ۱۲۰ هزار تومان بود. حداقل!

شب گذشته طی یک عملیات انتحاری و در یک راز و نیاز شبانه توبه نموده و عطای سلطان بودن را به لقایش بخشیدم و به قولی پس از بیختن آرد، الکم را آویختم و ۳۱۵۰ پیام کوچک Top Level را که با خون دل جمع کرده بودم Mark All نموده و با آه و فغان در حالی که قطرات اشک بر روی گونه هایم می لغزید و دامنم را خیس کرده بود Delete نمودم.

باشد که شما هم رستگار شوید!

 

پ.ن:

۱/ دریای غم ساحل ندارد (...) پارو بزن!

۲/ وبلاگ نویس با وقاری بودی     بازیچه ی کودکان کوی ات کردم!

۳/ وای وای ... منو کشته مُخُ جارو کرده!

۴/ تقدیم به برچسبم!

چسبیدیُ چسبیدیُ چسبید             چسبِ تو به چسبِ مَنِ دلچسب

بر چسبِ دلم چسبِ تو چسبید       چی شد که ورآمدی چو برچسب؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |