X
تبلیغات
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر محمدعلی خلجی

غالبن زمان ِ حمله‌های هوايی عراق با زمان خواب ما هماهنگ نبود. اختلاف ساعتِ چندانی هم نداشتيم، اما هميشه نيمه‌های شب را به اين‌كار اختصاص می‌دادند. راستش مادرم از همان شب‌ها بود كه تمرين فرهيخته‌گی را شروع كرد، بس كه شب‌ها برای غافل نماندن از صدای آژير، راديو گوش می‌كرد! در يكی از نيمه‌شب‌ها لنگِ خود را در دستان مادرم يافتم كه من‌را به‌همراه خواهرم چون هميشه از پله‌ها به پايين می‌كشيد! طوری‌كه تقريبن مطمئن بوديم اگر روزی از بمباران نميريم، حتمن از نحوه‌ی انتقال‌مان به جان‌پناه توسط مادر خواهيم مُرد! در همين حين پدرم را ديدم كه به سمت پشتِ‌بام می‌دويد. فكر كردم شايد از ترس، هول شده و راهِ فرار را گم كرده است. داد زدم: "بابا"، مادرم گفت: "كجا می‌ری؟!" پدرم جواب داد: "بريد الان ميام!"

همگی در زيرپله پناه گرفته بوديم و آن‌جا را امن‌ترين جای دنيا می‌دانستيم! هرچند زيرپله‌ی كوچكی بود، اما همسايه‌ها هم در هنگام خطر به ما ملحق می‌شدند و گاهی به خودمان هم جا نمی‌دادند. جان‌عزيز بودند. اما چون به تعداد متنابهی دختر داشتند و تحمل استرس ناشی از حمله‌ی هوايی را بر من آسان‌تر می‌كردند، از معدود افراد نامعترض بر اين احوال بودم! همه مشغول حدس و گمان در مورد مكان مورد نظر اصابت موشكِ هواپيماهای عراقی بودند كه ناگهان همگی با شنيدن اين نهيب كه: "پس باباتون كو؟!" به‌خود آمديم. پدرم هنوز نيامده بود. مرد می‌خواست كسی در آن شرايط دنبالش برَود. انگار كه بخواهی از تيررس يه تك تيرانداز، از اين جان‌پناه به جان‌پناه بعدی برَوی، بالا رفتن از پله‌ها نیز همين حكم را داشت! خلاصه مادرم با يادآوری فيلم‌های هندی به‌سراغ ِ پدرم رفت. بعد از دقايقی هر دو از پله‌ها پائين آمدند. مادرم غر زنان و پدرم خنده‌كنان! علت را كه جويا شديم مادرم گفت: "وايساده دو لپّی داره انار می‌خوره تو اين هيری بيری!" و پدرم گفت: "يه كاسه سر ِ شب دون كرده و گذاشته بودم تو پشت بوم تا خُنک بشه، دلم نيومد نخورده بميرم!"

پ.ن:
1/ واقعی!
2/ تنها دلیل ِ زندگی اینه که آدم وقتِ کافی واسه مُردن داشته باشه!
3/ گاهی اوقات حقیقت آخرین چیزی‌ست که مایل به شنیدنش هستیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر اسلاومیر لوژینسکی از لهستان

"شبا در ِ قندون رو بذار وگرنه شیطون توش جیش می‌کنه!" ... "اگه مسواک نزنی موش دندوناتو می‌خوره!" و ...
همیشه برای انجام کارهای خوب و درست یا به ظاهر خوب و درست، باید از چیزی می‌ترساندنمان تا شاید راضی به انجامش می‌شدیم. از امور دنیوی گرفته تا اخروی! به این هم فکر نمی‌کردیم یا عقلمان نمی‌رسید تا بکنیم که بر فرض، چطور ممکن است شیطان کار و زندگی‌اش را رها کرده و یک‌کاره بیاید سر ِ قندان ما، با صبر حوصله پایین کشیده و بجیشد! یا مثلن اگر موش علافی هم پیدا می‌شد که می‌خواست مبادرت به خوردن دندان‌های ما بکند، قبل از خوردن دندان، از حجمش یا خفه می‌شدیم یا بالا می‌آوردیم! اما این ترس‌ها معمولن نتایج خوبی داشت. قندان‌های تمیز، دندان‌های نظیف و ...

ترساندن از 21 دسامبر 2012 هم از آن مواردی‌ست که سوای ِ بررسی صحت و سقم آن، می‌توان از آن به نتایج تمیز و نظیفی رسید! اگر یک هزارم% هم این پیش بینی‌های کذایی درست باشد و ما هم آن‌را باور داشته باشیم، می‌توانیم در این یک هفته‌ی باقیمانده از عمر دنیا، زمان بیشتری را با کسانی‌که دوستشان داریم بگذرانیم. به‌همدیگر بیشتر محبت کنیم. به‌همدیگر کمتر آزار و اذیت برسانیم و ... بنده به شخصه از فراخنای وجود، جایی نزدیک فی خالدون، بسیار مسرورم اگر این پیش‌بینی واقعی بوده و همه چیز تمام شود. جدی! اما شرط "همه‌چیز" بسیار مهم و لازم می‌باشد. نه این‌که تنها عده‌ای، و بقیه به عشق و حال زمان ماضی بپردازند. اگر این‌طور شد و همه به چیز فنا رفتیم که فبها. لااقل از هفته‌ی آخر عمرمان رضایت‌مندیم. اگر این‌طور نشد و آن‌طور ادامه پیدا کرد هم زمان کافی برای سرویس کردن همدیگر داریم! اصلن نگران نبوده و یک هفته آدم باشید*. با تشکر!

*باشیم!

پ.ن:
1/ بعضی وقتا باید چیزی رو داشته باشیم تا بفهمیم اون چیز به دردمون نمی‌خوره و بعضی وقتا باید چیزی رو از دست بدیم تا بفهمیم به اون نیاز داریم. فهمیدن این بعضی وقتا خیلی سخته!
2/ از من سیاه‌تر به‌خدا نیست، مانده‌ام ... چشمت چگونه راهِ من ِ بی‌حیا گرفت!
3/ خوشابه‌حال کسی که هرچه چشمش دید، دلش نخواست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

تنها کلاس تجربی دبیرستان نمونه مردمی ارشاد (خوارزمی سابق) کلاس ما بود. همه‌ی شما می‌دانید که اگر 40 نفر 4 سال هم‌کلاس باشند یعنی چه؟! نمی‌دانید؟ عرض می‌کنم! آن زمان (20 سال پیش) که مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی هنوز چون امروز مثل پشکل در کوی و برزن نریخته بود، پس از گذراندن انواع و اقسام آزمون و مصاحبه و اطمینان خاطر از این‌که با نوجوانان سربه‌راه و درس‌خوانی مواجه هستند، در دبیرستان یاد شده پذیرفته شدیم! اما نمی‌دانم در ادامه چه شد که بر باد دادن کلاس و مدرسه به وظیفه‌ی ذاتی تک (2 بار) افراد کلاس تبدیل شد. حتمن یک جای کار ِ مصاحبه کنندگان می‌لنگید، وگرنه ما که همان آدم‌ها بودیم! از آتش زدن کلاس با برگ‌های جمع آوری شده از حیاط گرفته تا دید زدن ِ دخترهای دبیرستان بغلی که برای عدم ِ تداخل با ما ربع ِ ساعتی زودتر تعطیل‌شان می‌کردند! البته این‌کار فقط از دوستان ِ ردیف کناری ما برمی‌آمد که جنب پنجره می‌نشستند و جایشان را به هیچ قیمتِ پیشنهادی نمی‌فروختند. هر روز ظهر آن‌ها با حسرت از میان دختران، زنان آینده‌شان را انتخاب می‌کردند و ما با حسرت نظاره‌گر آن‌ها بودیم. تنها وجه مشترک‌مان حسرت بود که باعث آرامش خاطرمان می‌شد! گاهی کار به‌جایی می‌رسید که معلم از ناظم استمداد می‌طلبید تا وی چون ما سر کلاس بنشیند تا بتواند ساعتی به ما چیزی حتی به ضرب و زور بیاموزد. اما نمی‌دانم خاصیت آن میزها چه بود که هر که پشتش می‌نشست شیطنتش گل می‌کرد، تا جایی‌که روزی ناظم نیز از کلاس اخراج شد!

چند روز پیش بعد از آخرین دیدارمان در سال 76 با تعدادی از هم‌کلاسی‌ها بعد از 15 سال قراری گذاشتیم و دیدارها تازه شد. همگی صاحب اهل و عیال بودند و علت خوب ماندن ِ من و دوست دیگرم را متفق‌القول نداشتن ِ اهل و عیال می‌دانستند! چند ساعتی با هم بودیم و با یادآوری خاطرات به غایت خندیدیم! شاید ظاهر همگی با تلورانسی کم یا زیاد تغییر کرده بود، اما اخلاق هیچ‌کدام عوض نشده بود. نوع خنده‌ها، سادگی یا سیاست، دلخوشی‌ها و ... خوب یا بد، همه دست نخورده باقی مانده بود!

از آن‌جایی‌که دبیرستان ارشاد واقع در خیابان کناری منزل پدری‌ست، هر از گاهی می‌بینمش که تنها نشانی از آن دوران شکوهش باقی مانده! تا جایی‌که فقط در حیاط ورزش‌اش 2 مدرسه‌ی دیگر ساخته‌اند و "تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!" خواندی؟! باید اعتراف کنم که دیگر هیچ شاگردی صاحب تجارب ما نخواهد شد! شاید شاگردان جدید این مدارس لانه زنبوری هم همین ادعا را در مورد ما تاریخ مصرف گذشته‌ها داشته باشند. چه فرقی می‌کند! مهم این‌است که در حال ِ پیر شدنیم و "عمر برف است و آفتاب تموز!" که این از همه ترسناک‌تر است، هرچند که ترس ندارد، عموست!

پ.ن:
1/ روز اول كه ديدمش گفتم ... آن‌كه روزم سيَه كنَد اين است!
2/ بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت ... سرمست همی گشت به بازار مرا يافت!
3/ روز ازل به‌دست تو چشمم خریده شد ... اصلن برای حُزن تو اشک آفریده شد!
4/ پیچیده شمیمت همه‌جا ای شه ِ بی‌سر ... چون شیشه‌ی عطری که دَرش گم شده باشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمدعلی خلجی

زمانی‌که ویدئو تازه راه به خانه‌های از ما بهتران پیدا کرده بود، همه‌ی آن‌ها که دلخوش به تلویزیون دو کاناله‌ی سیاه و سفید بودند و گاهی بعد از ساعت 10 شب برفک‌ها را هم دنبال می‌کردند، فهمیدند راه‌های دیگری هم برای اتلاف وقت وجود دارد! این‌بود که به هر دری می‌زدند تا ساعتی، نیمروزی یا حتی 24 ساعت این گوهر را در خانه‌ی خود داشته باشند. بازار کرایه‌ی فیلم و به تبع ِ آن ویدئو، بدجور داغ بود. ما هم چون در رسته‌ی از ما بهتران قرار نمی‌گرفتیم، از این قاعده مستثنی نبودیم. آن‌زمان‌ها حضور بازیگرانی با دامن تا زیر زانو و آستین کوتاه هم برای ما "صحنه" به‌حساب می‌آمد و از آن‌جایی‌که ورود هر چیز صحنه داری به خانه‌ی ما ممنوع بود و هست، زحمت جور کردن مکان با دیگران بود و اسباب لهو لعب را ما آماده می‌کردیم، ما که نه، بزرگترها! آن‌موقع‌ها دبستانی بودم و از بد روزگار و با مخالفت خانواده برای ظـُهری بودن به این بهانه که آن‌ها همه خنگ هستند، مجبور بودم صبحی باشم و 7 صبح بیدار شوم. شب‌های جمعه هم که ویدئو نایاب بود، به همین دلیل وسط هفته بهترین گزینه بود. یک دستگاه ویدئو، چند فیلم هندی و رزمی حادثه‌ای، شوی طنین و چند (خواهر، دختر همسایه و فامیل) به‌همراه این بنده‌ی عذب! پشت به پشت می‌دیدم و در مواقع لازم با شنیدن این بانگ که: "عباس سرتو بنداز پائین" مجبور به انداختن سر به زیر و چشم به بالا بودم و در دلم به سادگی‌شان که فکر می‌کردند نمی‌بینم می‌خندیدم. اتفاقن از آن‌ها بیشترمی‌دیدم!

بر همگان واضح، مبرهن، بدیهی و سایر لغاتی از این دست است که "کتاب صورت" بر تمامی ارکان زندگی ما تاثیرات شدیداللحنی داشته که فی‌الحال به خوب و بدش کاری ندارم. اما بلایی که بر سر وبلاگ‌ها آورده را نباید به دیده‌ی اغماض نگریست. علاوه بر این‌که "من همونم که نازنینت بودم"، در عین حال من همانی هستم که لااقل هفته‌ای 2-3 مطلب روی وبلاگم می‌گذاشتم، نمی‌گذاشتم؟! اما از روزی‌که اسیر این بلای خانمان‌سوز شده‌ام، و از آن‌جایی‌که بسیار عجولم، هرچه به ذهنم می‌رسد را در حالی‌که پتانسیل تبدیل شدن به یک پست یا مطلب را دارد، آنن استاتوس می‌کنم و ایضن آنن بازخوردهای آن‌را می‌بینم. دنیایش هم کمی واقعی‌تر از این‌جاست. لااقل کسی جرات فحش دادن و در رفتن ندارد! اگر هم داشته باشد که بعید می‌دانم، رو در رو این‌کار را می‌کند! این است که همه‌ی وقتم در آن‌جا خورده می‌شود و کمتر به این‌جا می‌رسم. مگر آدم چقدر حرف دارد که 2 جا بزند؟! آن‌هایی‌که واقعن می‌توانند، خیلی خفن‌ند. چند نفرشان را می‌شناسم!

پاراگراف اول را شاید بسیاری از نیمه‌ی دوم شصت و چندی‌ها به بعد درک نکنند. اما واقعن دیگر چه کسی یادی از ویدئو می‌کند. اگر هم بکند نوستالژی زده است. این اتفاق کم (2 بار) دارد برای وبلاگ نویسی هم می‌افتد! اما به نوبه‌ی خود قول می‌دهم تا آخرین قطره‌ی خون مدافع وبلاگ و وبلاگ‌نویسی و وبلاگ نویسان باشم. واقعن یاد روزهای برو و بیای وبلاگ‌نویسی بخیر!
علی‌ایحال از آن‌جایی‌که انسان نباید تمام تخم مرغ‌هایش را در یک سبد بچیند -البته اگر گیرش بیاید یا دستش بدان برسد- بنده نیز مدتی‌ست اقدام به راه اندازی صفحه‌ای برای بازنشر نوشته‌های وبلاگم نموده‌ام. نوشته‌هایی که بیشتر دوست‌شان می‌دارم. از آن قدیم‌ها ... که حتی خواندنش برای خودم نیز تازگی دارد. شما هم اگر خواندید و خوشتان آمد، مدیونید این صفحه را به دوستان‌تان پیشنهاد ندهید! صلوات ...

پ.ن:
1/ خدا چه ظرفیت بالایی به حلقوم ِ بعضیا داده. همه چیو می‌گن تو حلقم!
2/ بهترین حالت این بود که هر کی هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد و از این هر کاری کردن، هیچ نوع آسیبی به کسی نمی‌رسید! نه؟!
3/ اگر دستم به گلوی عزیزانی که آهنگ پیشواز دارند می‌رسید، هر آینه خفه‌شان می‌کردم. از جمله خواهر خودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر استفان دسپودوف از بلغارستان

چندين سال پيش خبرنگار يكی از نشريات زرد، با ماخوذ به حيا بودن ِ خود با من دوست شد و به اين واسطه وقتی در فرهنگسرای کودک بودم برای ما کار گرافیکی و عكس می‌کرد. دوست كه نه، اما فكر می‌كردم دوست شديم مثلن! روزی کاری آورد که واقعن افتضاح بود. با مشاهده‌ی آن و از آن‌جا که با مثلن دوست موردِ اشاره ندار بودم، هرچه دلم خواست به خودش و گرافیستش گفتم. او هم می‌گفت: "بابا بیخیال. اون‌قدرها هم بد نشده‌ها." ولی من ول کن نبودم. آخر هم گفتم: "بابا چقدر این خانومه که گرافیستته تعطیله!" و او هم برای كشيده نشدن كار به جاهای باريك‌تر و فحش ناموسی و اين حرف‌ها گفت: "ايشون خانومم هستن!" و من هم بدترین جوابی که می‌شد در آن لحظه داد را دادم! "ای وای، چرا زودتر نگفتی گرافیست اين كار خانومته؟!" آن روزها گذشت و بر اثر جابه‌جايی من، ارتباط‌مان هم كم‌رنگ و قطع شد!

چند ماه قبل با دوستی برای ديدن تئاتری به يكی از مراكز تئاتربينی رفته بوديم كه با ديدن پوستر تئاتر ديگری، كاشف برای‌مان به‌عمل آمد كه مدير روابط عمومی يكی ديگر از مراكز تئاتربينی، همان مثلن دوست‌مان است! اين بود كه برای دوست همراهم كللی قمپز در كردم كه: "طرف خراب منه و از اين حرفا!" نزديك تئاتر فجر بود و من هم در پاسخ به اين سوال كه "يعنی می‌تونی بليطای تئاتر فجر رو ازش بگيری؟!" گفتم: "بچه شدی؟! بليط چيه؟ از امروز تئاتر فجر رو با تمام امعا و احشاء‌ش مال خودت بدون!" روزی با تعيين قرار قبلی به ديدن مثلن دوست قديمی رفتيم. جوری كه انگار عصا قورت داده باشد با ما سلام و احوالی كرد و تا آمديم بنشينيم تلفن همراهش زنگ خورد و با عذرخواهی از ما به پاسخگويی مشغول شد. چند دوری در اتاقش زد و از اتاق بيرون شد و آن‌قدر رفت تا ديگر صدايش را نمی‌شنيديم. دوستم گفت: "فكر كنم دوستت رفت خونه!" گفتم: "نه بابا، اين چه حرفيه؟!" بعد از 10 دقيقه برگشت و ... بگذريم!

دوستی دارم كه دارای دفتر يا به قول خارجی‌ها آفيس است. آن‌هم آفيسی فرهنگی-هنری! هميشه آن‌جا پر است از آدم‌های تهِ خط و بيكار! از دبير سرويس ِ گذشته‌ی برخی نشريات خفن گرفته تا دارنده‌ی دكترای فلان رشته كه در حال حاضر به كار پرورش شترمرغ برای فروش تخم‌هايش مشغول است! اما از آن‌جا كه بايد هميشه همه دور هم باشيم، تخم شترمرغ‌ها قبل از فروش جوجه شده و آن بيزينس هم كان لم يكن شده است! در خلوت كه حرف می‌زنيم می‌گويد: "عباس جون، هركی رو كه يه روز تحويل نمی‌گرفتيم الان برای ديدنش بايد يه هفته وقت بگيريم، از اونور الان دورمون پر شده از آدم‌های خفن، اما بيكار!" و من هم اضافه كردم كه: "روزگار؛ شاتوتی شده برادر ...!"

اصولن داشتن تخم، چيز خوبی‌ست. حال؛ برای مرغ باشد يا شترمرغ. آن‌هم در اين وضعيت گرانی دلار و سكه!

پ.ن:
1/ حتی نشد باران حریفِ ردّ پایت!
2/ از مضرات جنتلمن بودن این است که باید همیشه مثل جنتلمن‌ها رفتار کرد!
3/ همه‌ی شکارچی‌ها بدون آن‌که بدانند، خود شکار صیاد دیگری هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر امیرعباس تبریزی

از قدیم‌الایام همه‌ی ما بر این باور بوده‌ایم که برای بچه‌دار شدن، فقط و فقط یک راه وجود دارد و آن این است که باید همسری اختیار کرده و باقی ماجرا ... البته همان‌گونه که مستحضرید بچه داشتن با بچه ساختن تفاوتی ماهوی دارد که وارد این مقال نمی‌شوم در این شب‌های عزیز! به‌ظاهر یکی از اصلی‌ترین دلایل ازدواج انسان‌ها "بچه" بوده که آن‌هم در حال رنگ باختن است. به‌شخصه حتی اسم بچه نیز مو بر تنم راست می‌کند، وقتی به مشکلات پس از آن فکر می‌کنم! مشکلاتی که تازه اگر بچه‌ی سالمی به‌دنیا بیاید گریبان‌گیر والدین می‌شود، که اگر ناقص باشد هیهات! سوای تامین مسائل مالی و معیشتی، فکر کردن به نوع رابطه‌ای که با فرزند باید داشته باشی و تربیت آن در این جامعه‌ی بی‌تربیت، همان موهای سیخ شده‌ی مورد اشاره را سیخ‌تر می‌کند! از طرفی شیرینی‌های خاص خودش را دارد که بعضی را وادار به ریسک کرده و اقدام به بچه‌داشتن می‌کنند! از آن‌جایی که نه امکانات کافی برای این‌کار داشتم، و نه از ریسک‌پذیری بالایی برخوردار بودم و از طرفی بچه دوست هم می‌باشم -البته بچه‌ی مردم- را، سال گذشته با دوستی تصمیم گرفتیم به روش مصنوعی بچه‌دار شویم! این بود که با مراجعه به کمیته‌ی امداد مستقر در نمایشگاه بین‌المللی، شروع به انتخاب از بین هزاران کودک بی یا بد سرپرست نمودیم. هر شهری هم برای خود میزی داشت. ماهم با تبعیت از این مثال که "چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است" خود را به میز تهران و حومه رساندیم! از آن‌جایی‌که به‌جز یک چیز، در سایر چیزها تاخیر دارم، تمام بچه‌های گوگولی اعم از دخترها تمام شده و تعداد اندکی باقی مانده بود. با فرض این‌که بزرگ‌ترها شاید بتوانند گلیم خود را بیرون بکشند از آب، سراغ سنین پایین‌تر رفتیم تا چشم‌مان به جمال محمد روشن شد. صلواتی فرستاده و گفتیم همین! مراحل اداری انجام شد و پسردار شدیم! قرار بر این شد که ماهیانه مبلغی به حساب شخصی این کودک واریز شود و خلاص. قرار دیگر هم این شد که اگر مثل آدم و سر وقت مقرری را واریز کردیم، امکان دیدار با بچه‌مان نیز فراهم گردد. از آن‌جایی‌که تا آن‌زمان تجربه‌ای این‌چنینی نداشتیم، بعد از ماه دوم یادمان رفت که بچه‌ای در کار است! بعد از چند روز چند پیام کوچک برایم آمد با این مضامین: اگر کسی به عهد خود وفا نکند چنان و چنین می‌شود! خدا انسان‌های عهدشکن را دوست ندارد! خاک بر سر نامردتون کنن! چرا پای حرفتون وای نستادین و ...! دوباره همان موهای معروف سیخ شد. سراسیمه به بانک رفتم. خیلی شلوغ بود. با خواهش از نفرات جلویی و بیان این‌که بچه‌ام گرسنه است و اگر دیر بجنبم -با اشاره به پیام‌های کوچک ارسالی- عنقریب است که سوسک شوم، فی‌الفور تا چند ماه بعدتر را هم واریز کردم و نفس راحتی کشیدم! شما هم اگر روش‌های دیگر بچه‌داشتن را امتحان کرده و به نتیجه نرسیده‌اید، این روش را امتحان کنید که بسیار مفید فایده خواهد بود. لازم به ذکر است برای جلوگیری از دریافت پیام‌های ناموسی، اقساط‌تان را به‌موقع واریز نمایید تا رستگار شوید!

پ.ن:
1/ دست‌گیر یکدیگر باشید تا یکدیگر نیز دست‌گیرتان شوند!
2/ هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق، اگر دیدید مرده، بدانید دلش به عشق زنده نشده بوده لابد!
3/ خدایا؛ مدیونی ثواب روزه‌ی سیگاریا رو دوبله حساب نکنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر عليرضا ذاكری

اگر چندين و چند گروه يا موجود طفلكی داشته باشيم، بدون شك يكی از آن‌ها سربازها هستند. يادم می‌آيد ارديبهشت 85 كه در اصفهان مشغول گذراندن دوره‌ی تخصصی ديده‌بانی در توپخانه در يكی از پادگان‌های آموزشی اصفهان واقع در بالاشهرش، يعنی دروازه شيراز، جنب دانشگاه بودیم، وقتی مردم در كوی و برزن ما را در قامت يك سرباز می‌ديدند، كانه قحطی زدگان هائيتی را ديده باشند، جوری نگاه می‌كردند كه خودمان نيز دلمان برای خودمان كباب می‌شد و به حال نزارمان چند قطره‌ای اشك از داخل می‌ريختيم! تازه نمی‌دانستند كه عمر مفيد يك ديده‌بان در زمان جنگ 48 ساعت بيشتر نيست كه اگر می‌دانستند يقينن جامه از تن می‌دراندند! تا جايی‌كه يكی از روزها كه زمان مرخصی روزانه‌مان منقضی شده بود و در حال بازگشت به پادگان بوديم، پس از رسيدن، راننده‌ی تاكسی بر اساس همان قاعده‌ی طفلكی بودن ما، از قبول كرايه امتناع ورزيد. از ما اصرار و از او انكار. سرانجام كاشف به‌عمل آمد كه طرف اصفهانی نبود!

پارسال همين موقع‌ها بود كه برای صرف سحری به يك كلله‌پزی كه همه ساله ميزبان ما می‌باشد مراجعه كرديم. در حال فرو دادن لقمه‌های آخر بوديم كه سربازی به معنای واقعی كلمه طفلكی وارد شد. قيمت‌ها را می‌نگريست و هی اين پا و آن پا می‌كرد. سر آخر به سفارش يك عدد پاچه بسنده كرد و سر ميزی سكنی گزيد. به‌واسطه‌ی نزديكی ميز ما به صندوق، با ايماء و اشاره به طباخ فهماندم به‌حساب من زبان، مغز و چشم هم برايش بگذارد! دوستم داشت می‌رفت قايم شود كه گفتم: "كجا؟ اين چشم گذاشتن با اون چشم گذاشتن فرق داره بابا!" ميز كناری ما كه خوردنشان تمام شده بود، از جا برخاسته و مشغول محاسبه شدند و غذای سرباز را هم حساب كردند. گفتم: "آقا قرار بود من حساب كنما!" گفت: "هر كی زرنگ‌تر باشه زودترحساب می‌كنه!" و رفتند ...

امسال همين موقع‌ها برای صرف سحری به يك كلله‌پزی كه همه ساله ميزبان ما می‌باشد مراجعه كردم. در حال فرو دادن لقمه‌های آخر بودم كه كارگر زحمتكش و كم سن و سال شهرداری وارد شد. سر ميزی سكنی گزيد، ظرفی پر و پيمان از اعضاء و جوارح گوسفند جلويش گذاشتند و مشغول شد. در دلم گفتم: "حتمن ماجرای پارسال رو ديده و تا فهميده من اينجام خودش سفارش داده و كار من رو هم ساده كرده!" غذايم كه تمام شد رفتم برای محاسبه و يواشكی گفتم: "برای اين بنده خدا رو هم حساب كن!" طباخ گفت: "اون آقايی كه دم در وايساده قبلن حساب كرده!" ديگر از گفتن "آقا قرار بود من حساب كنما!" و شنيدن "هر كی زرنگ‌تر باشه زودترحساب می‌كنه!" صرف‌نظر كردم و ...

پ.ن:
1/ وقتی می‌بينم بعضی آدما تو حال دادن به ديگران از هم سبقت می‌گيرن، دلم غنج می‌ره!
2/ هميشه ته صف بودم، مخصوصن زمان تقسيم كردن شانس!
3/ اگر یک‌صدم پشه‌ها دوستم می‌داشتی، اکنون دیگر خونی در بدنم برای پشه‌هایی که هر شب سرویس‌ام می‌کنند نمانده بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر فرهاد بهرامی ریکانی

سال‌های نه چندان دور، وقتی هنوز پخش سخنرانی‌های الهی قمشه‌ای، جایش را به رحیم پورازغدی نداده بود، در یکی از برنامه‌ها داستانی تعریف کرد که نقل به مضمون‌اش این‌چنین بود: "یه روز تاجری از نوکرش می‌پرسه، بر طبق چه قاعده‌ای از صرف و نحو، یه فعل یا اسم یا هر چیز دیگه‌ای از حالت نکره، به معرفه تبدیل می‌شه؟ نوکره هم می‌گه شیوه‌ی علمیش رو بلد نیستم که بخوام توضیح بدم، اما برای مثال، روم به دیوار اگه اون نکره من باشم و دختر شما رو که معرفه‌ایه واسه خودش پدسوخته بگیرم، به واسطه‌ی شما و دخترتون من هم از حالت قبلی به یه آدم معروف تبدیل می‌شم! تاجر هم از این مثال دقیق و عامیانه خوشش میاد و دخترش رو جایزه می‌ده به نوکره و قس علی هذا"

مدتی بود افراد مختلف از خود جمله‌های مربوط و نامربوطی در اقصی نقاط در می‌کردند و برای سنـَدیت بخشیدن به آن، در ذیلش می‌نوشتند، دکتر علی شریعتی، کوروش کبیر و ... تا جایی‌که هم‌اکنون از منشور کوروش، چندین شاهنامه استخراج شده و جملات منتسب به دکتر شریعتی نیز چندین هزار جلد می‌شود. از طرفی عده‌ای جهت تمسخر افرادی از این دست اقدام به ساخت جملاتی هجو آمیز با مضامینی چون: سرشو بگیر! (دکتر شریعتی در حال سفره انداختن) ... واسه من سُس نزن! (دکتر شریعتی تو فلافل فروشی) ... آآآ کن ببینم! (دکتر ِ دکتر علی شریعتی) ... آبشو بزن (دکتر شریعتی در حال تعمیر کولر) و ... نمودند. اما این نیز مانند شمشیر دو لبه‌ای بود که امکان آن می‌رفت تا مرز اهانت به دکتر شریعتی نیز پیش رود که در بعضی موارد رفت. تا جایی‌که کار به پاتایا، بقال سر محل و لارجرباکس هم کشید. از آن‌جایی‌که ما معمولن حد وسطی نداریم، خواستم زنهاری داده باشم در این مورد که انسان‌ها مثل عکس می‌مانند، اگر خیلی بزرگشان کنی، از کیفیت‌شان کاسته می‌شود و اگر بخواهی بکوبانی‌شان، بهترین روش، بد دفاع کردن از آنان است که هر دو امری نکوهیده و ناپسند است! صلوات ...

پ.ن:
1/ "هرچه" بگندد نمکش می‌زنند ... وای به روزی‌که "هرچه" بگندد!
2/ هميشه به يادتم ولی شارژ ندارم!
3/ ازدواج قصد نمی‌خواد، خواستگار می‌خواد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر مدی بلورتاجا از آلبانی

5شنبه‌ی چند هفته قبل دوست عزیزی تماس گرفت و گفت: "میای بریم احمدآباد مستوفی؟!" از آن‌جایی‌که باغ‌های احمدآباد یکی از پاتوق‌های پر و پا قرص عروسی‌های مجلل است، به‌همین خیال گفتم: "چرا که نه!" و افزودم: "آخه با این سر و وضع؟" گفت: "خیلی هم خوبه، عروسی عمه‌ت که نمی‌خوایم بریم!" خیالم که از عروسی راحت شد، بنده نیز عمه‌اش را مورد اندک عنایتی قرار داده و با هم راهی احمدآباد شدیم. در راه هرچه گفتم "به کجا چنین شتابان؟" پاسخ شنیدم: "خفه!" نامبرده تنها کسی است که شنیدن دشنام از زبان او لذت‌بخش است. باور ندارید، امتحان کنید! ... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به درب باغی و پس از فشردن زنگ، مردی قوی هیکل، بلند شوکت با سبیلی تاب داده بر چهارچوب در ظاهر شد. اول هیبتش مرا گرفت و کمی ترسیدم، اما فی الفور متوجه شدم که ترسی ندارد، عموست و ما میهمان صفای ابوالفضل زرویی نصرآبادیم که به جرات می‌توان او را مهم‌ترین، یا یکی از مهم‌ترین یا تنها مهم‌ترین طنزپرداز سده‌ی اخیر دانست! به‌ظاهر قرار بود به سلام و احوال‌پرسی ختم شود، اما آن‌قدر گل شنیدیم که نفهمیدیم ساعت چطور به پاسی از شب رسید! زرویی به معنای حقیقی کلمه "نازنین" بود، است، خواهد بود و خلاص!

همان‌گونه که بر همگان واضح و مبرهن است و پیش‌تر نیز گفته بودم، اهل کتاب و کتاب‌خوانی در هیچ ژانرش نیستم. اما همین چند ماه پیش کتابی 267 صفحه‌ای به اسم "... کمی دیرتر" نوشته‌ی سیدمهدی شجاعی که نگاهی طنزآمیز و واقعی به اکثر منتظران حضرت مهدی (عج) دارد را طی دو روز خواندم. ماجرا از آن‌جا آغاز می‌شود که در جلسه‌ای که افراد مختلفی اعم از وکیل، وزیر، کاسب و ... حضور داشته و یک‌دل و یک‌صدا "آقا بیا (2 بار)" می‌گفتند، "آقا نیا (2 بار)" گفتن جوانی باعث جلب توجه و خشم آن‌ها می‌شود و باقی ماجرا! حالا اگر شما هم مثل بنده متعجب شده‌اید از این‌که چه شد که این‌طور شد، باید به عرض‌تان برسانم که دلیل خواندن آن کتاب، آن‌هم به این سرعت، خواندن شعری بسیار (3 بار) زیبا از ابوالفضل زرویی بود که با الهام از کتاب "کمی دیرتر" به رشته‌ی تحریر درآروده بود. گفتم شما را هم در این شب عید از لذت این شعر محروم نگذارم که می‌گویند بهترین لذت، دادن لذت به دیگران است!

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق‌ترین مردان این ایلیم

مردم تمام از نسل قابیلند
ما چندتا، فرزند هابیلیم

آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم

در بین ما یک عده هم هستند
این روزها مشغول تعدیلیم

در این دویدن‌ها رسیدن نیست
عمری‌ست ما روی تِرِدمیلیم

آخر کجا می‌آیی آقا جان؟
بگذار، ما مشغول تحلیلیم

دنیا به کام قوم دجال است
ما هم که با دجال فامیلیم

درس "پیام نور"تان از دور
خوب است، ما مشتاق تحصیلیم

آقا، شما تفسیر قرآنید
البته ما قائل به تاویلیم

نه عالم احکام قرآنیم
نه عامل تورات و انجیلیم

گفتند: شرط راستی، مستی‌ست
ما هم که ذاتا مست و پاتیلیم

در کل، زمین مصر است و این مردم
یاران فرعونند و ما نیلیم

این‌ها اگر کِرم‌اند، ما ماریم
آن‌ها اگر مورند، ما فیلیم

فیلیم در نطع سخن امّا
وقت عمل طیرا ابابیلیم

در حفظ ما باید به جدّ کوشید
ما نقطه ی حسّاس آشیلیم

"آدم شدن" یک ایده‌ی نوپاست
ما هم نهادی تازه تشکیلیم

سیصد نفر "آدم" که شوخی نیست
مستلزم تغییر و تبدیلیم

تعجیل، کلا کار شیطان است
اصلا چرا مشتاق تعجیلیم؟

وقتش که شد، آن وقت می‌گوییم:
آقا بیا کم کم که تکمیلیم

وقت عمل هم می‌رسد امّا
فعلا به فکر حفظ و ترتیلیم

آخر چطوری حرف حق؟ وقتی
مشغول ذکر و ورد و تهلیلیم

ما با همین حالت که می‌بینید
مستوجب تشویق و تجلیلیم

صندوق عهد و رای اگر باشد
یاران داوود و سموئیلیم

توی صف عشاقتان از صبح
ما صاحبان ساک و زنبیلیم

بعضی به نامت، بارشان شد بار
ما تازه فکر بار و بندیلیم

(کار غنایم را به ما بسپار
چون خبره در تقسیم و تحویلیم

باد هوا خوردن که ممکن نیست
آخر مگر ماها حواصیلیم)

گفتند: روز جمعه می آیی
ما روزهای جمعه تعطیلیم!


پ.ن:
1/ به دیرپایی ِ شب‌های انتظار قسم ... کبوتر دلم ای نازنین، هوایی ِ توست!
2/ حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببَرد!
3/ خدایا گناهانم را نادیده بگیر، همان‌طور که دعاهایم را نشنیده می‌گیری!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

قبل از ورود به سالن، استاد سمندریان را در سمت چپ خود دیدم که با ژست خاصی، انگار که بخواهد عکس بگیرد ایستاده بود. با عجله سلامی عرض نموده و از آن‌جایی که احساس کردم نباید مزاحمشان شوم، به همراه دوستان وارد سالن شدیم! فکر می‌کنم همین احساس را رویا نونهالی (ناتاشای سابق) نیز در مورد من داشت. زیرا وقتی دید در جمع دوستان هستم به سلامی به‌واسطه‌ی نگاه از فاصله‌ای بعید بسنده کرد و از گذاشتن گامی به جلو خودداری نمود! پس از ورود و استقرار بر روی صندلی‌ها همگی مشغول برانداز بروشوری 4 لتی شدیم که هر لتش به قاعده‌ی یک کاغذ A4 بود که وقتی بازش می‌کردی، جوری باز می‌شد که نفرات یمین و یسار و پشتی از دیدن صحنه محروم می‌ماندند! از آن‌جایی که همیشه تمامی مطالب مندرج در بروشورها را با دقت و وسواس خاصی تا انتها می‌خوانم، حتی بخش تشکر از خانواده‌ی آقای رجبی را، این بود که نفرات نامبرده، غیر از یمینم که دیوار بود، مطمئنن 10 دقیقه‌ی اول نمایش را از دست دادند!


معمولن وقتی به دیدن تئاتر می‌روم نکات جالب توجه آن‌را به فراخور حال یادداشت می‌کنم، اما از آن‌جایی که من تمام اِلمان‌های فرهیختگی به‌جز همراه داشتن خودکار را دارم، از دوستان فرهیخته‌ی همراه عذر تقصیر خواسته و تقاضای خودکار کردم. توقع داشتم شبیه مرلین مونرو که وقتی سیگار به لب می‌گذاشت یک-دوجین کبریت و فندک روشن می‌شد، یک-دوجین خودکار و مداد به من تعارف کنند. بگذارید نگویم که در نهایت کار به خط لب رسید! همه چیز آماده‌ی اجرای نمایش بود. این بود که با فرمان من کار آغاز شد. دستم بر روی کاغذ خشک شد، اما دریغ از یک کلمه دیالوگ! شاهد نمایشی مبتنی بر حرکات بدن بازیگران بودیم که با استفاده از موسیقی به‌جا، خلاقیتی تمام نشدنی در شکل اجرا و ... فرصت فکر کردن را هم از مخاطب می‌گرفت و همه‌ی اعضاء جوارح را به چشم و گوش تبدیل می‌کرد! نمایشی که قطعن روایی و داستان‌گو نبود اما دیالوگ خود را با فضاسازی و اجرای خوب بازیگران با تماشاگر برقرار می‌کرد. آن‌جایی که مردان و زنان در کافی‌شاپ پشت میزهای طویل نشسته و سعی در نزدیک شدن به‌هم داشتند، اما میز طویل، تغییرناپذیر می‌نمود و مثال‌هایی از این دست!

بعد از اجرا همان‌طور که داشتیم ساعت‌ها بدون وقفه و ایستاده کف می‌زدیم و عده‌ای هم کانّه به کنسرت آمده باشند، دوباره (2 بار) می‌گفتند، بروشور معروف از دستم سُر خورد و به قهقرا رفت. بدون آن‌که چیزی بر رویش نوشته باشم. هرچه به همراهان اصرار کردم، کسی بروشورش را به من نداد. ظاهرن یکی دیگر از اِلمان‌های فرهیختگی آرشیو بروشورها بود که من نمی‌دانستم. به‌همین دلیل با مراجعه‌ی دوباره به سالن نمایش از یکی از عوامل تعدادی بروشور گرفتم و بین همه‌ی دوستان تقسیم کردم. طوری‌که نه تنها دیگر هیچ‌کس چیزی از فرهیختگی کم نداشت، بلکه در مواردی 2 یا 3 چندان داشت! مشغول رفتن شدیم که یادم افتاد با استاد سمندریان خداحافظی نکردم. وقتی به در ورودی سالن بازگشتم دیدم ایشان کماکان با همان ژست ایستاده‌اند. جا خوردم. کمی طول کشید تا دلیل عدم پاسخگویی ایشان به احوال‌پرسی‌ام را بفهمم. باور کنید تندیس یا مجسمه‌ی ایشان به طور حیرت‌آوری زنده و واقعی بود. تا جایی‌که آن‌شب خوابش را دیدم!

پ.ن:
۱/ آب دستتونه بذارید زمین برید این تئاتر رو ببینید!
۲/ کسانی‌که معتقدن پول چیزه کثیفیه و چرک دسته و از این حرفا، معلومه هیچ‌وقت پول درست‌درمونی تو دست و بال نداشتن!
۳/ حواسم را به هرجا پرت می‌کنم باز پیش تو می‌افتد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |