
اثر سام سلماسی
در طول زندگی، آدمها چیزهای مهمی رو از دست می دن. تو این نوشته منظورم از "چیز" معنای عام کلمه است که می تونه از یه پاک کن یا تراش شروع بشه تا عشق سالهای وبا و حتی مایکل جکسون! اگه پاک کن و تراش رو مثال زدم برای این بود که باور کنین برای بعضی ها پاک کن و تراششون هم جزء چیزهای مهمشونه!
همون آدمها هم واکنش های متفاوتی نسبت به از دست دادنی هاشون نشون می دن. بعضی ها دامن از کف می دن، بعضی ها تحمل می کنن، بعضی ها زانوهاشون می لرزه، بعضی ها کنج عزلت می گزینن و بعضی ها هم اشک تو چشماشون جمع می شه! اما هر از دست دادنی در حالیکه می تونه خیلی درد داشته باشه اما آدم رو قوی و قوی تر می کنه.
درسته که از دست دادن هر چیزی ممکن ِ حتی آدم رو بترسونه ولی جنس ِ ترسش هم با بقیه ترس ها فرق می کنه. این ترس ربطی به نقاب های ترسناک، عنکبوت های پلاستیکی یا حتی هیولاها نداره. این افکار ذهن ماست که ممکن ِ مار رو بخاطر از دست دادن ِ چیزی یا کسی بترسونه!
حالا شاید بپرسید ما چطور باید با این افکار ترسناک روبرو بشیم؟! و جواب ساده ای داره. ترس ناشی از، از دست دادن ِ چیزی، اگر ما رو نکشه، مطمئنن ما رو قوی تر می کنه. و دوباره باید بگم که اون چیز می نونه از یه پاک کن یا تراش شروع بشه تا عشق سالهای وبا و حتی مایکل جکسون!
بی ربط:
باورم نیست مایکل رفتی و خاموش شدی ... ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی
سیخ و سنگِ دل ما گرچه بگردید خموش ... لیک با جکسون ِ تو، قل قل قلیون در گوش
پ.ن:
1/ چنان توام که نداند ز ما کدام توئی!
2/ رفاقت قصه ی تلخی است که از نامش گریزانم! (پشت نویس یه پیکان خسته)
3/ چه خوبه که آدم چیزهایی که بدست میاره بهتر و مهمتر از چیزایی باشه که از دست می ده!
4/ چو ایزد ز حکمت ببندد دری ... ز رحمت ببندد در دیگری!
5/ مهم نیست قفل ها دست کیه، مهم اینه که کلیدها دست خداست. البته مدتی ِ خدا دسته کلیدش رو گم کرده!









