کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


بعد از افطار بی‌حال و نا نشسته باشی مشغولِ گشت و گذار در دنیایِ مجاز و افسوس بخوری بر عمرِ بیهوده گذشته که یهو با دریافتِ این مسیج از دوستی ناشناخته سرحال و شاداب شوی!

پ.ن:
1/ حالا هی بگید تو خیرت به کسی نرسیده!
2/ دوستانی که تو این سال‌ها کماکان عزب موندن، مشخصه کم‌کاری از خودشون بوده!
3/ این مسیج بااجازه‌ی فرستنده منتشر شده است!
4/ کاسنی، خدابیامرز!
5/ رمضانِ امسالِ من کماکان صرفن به گرسنگی گذشت. پیش (2بار) عیدتون مبارک!
6/ ... راستی سلام ... و خدانگهدار!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر رضا باقری شرف

يا ما مريض بوديم، يا مدرسه! چرا؟!
دبيرستانِ "نمونه‌مردمی"مان كه نمی‌دانم اين اسم را از كجای‌شان درآورده بودند، يك كلاس ِ تجربی داشت و 7 كلاس ِ رياضی. بالطبع ما 4 سال ِ دبيرستان ِ نظام‌قديم را با هم بوديم، چون كلاس‌بندی نداشتيم. آن‌زمان، يعنی سال ِ 72 كه شايد خيلی از شماها به سيب‌زمينی، ديب‌دَمينی می‌گفتيد، دبيرستان ِ ارشاد (خوارزمی ِ سابق) و البرز، بهترين‌های ِ تهران بودند، كه به‌واسطه‌ی ِ جبر ِ جغرافيايی (نزديكی به منزل) ارشادی شدم! با اين‌كه مدرسه‌مان بسيار خفن بود و هرچه سوگلی بود در آن جمع، انگار دستی از غيب ما را به فنا دادن ِ آن رهنمون می‌ساخت. (در خفن بودن‌اش همين بس كه ديدار ِ پايانی ِ ليگِ فوتبال ِ بين ِ كلاسی‌مان را فنايی، همين فنايی موجود در 90، سوت زد!) يكی از تفريحات‌مان فرار از مدرسه بود. با 1000 بدبختی از مدرسه فرار می‌كرديم و بعد از آن به سينما می‌رفتيم، يا گيم‌نت! گيم‌نتِ ما هم خلاصه می‌شد در بازی ِ قارچ‌خور و فوتبال! اما در بيشتر ِ موارد بعد از فرار، چون كار ِ خاصی نداشتيم، بعد از مشورت و رای‌گيری، چون كِرم‌اش ريخته بود، تصميم به بازگشت به مدرسه می‌گرفتيم. خيلی خُل بوديم، شما به روی‌تان نياوريد!

يا ما مريض بوديم، يا پادگان! چرا؟!
سال ِ 84 در پادگان ِ آموزشی ِ 01 ارتش مشغول ِ آموزش بودم. بماند كه قبلن در ويتنام آموزش ديده بودم، به‌طوری‌كه 1 ساعت و نيم با يك نِی زير ِ آب می‌ماندم! يكی و شايد تنها افتخارمان اين بود كه در مناسبت‌های ِ حساسی چون چهارشنبه‌سوری، ديدن ِ دِربی و ... در پادگان نمانيم! جمعه‌ی موعود فرا رسيده بود و بنده نگهبان بودم. همه‌ی دوستان در خانه‌ی دوستی جمع بودند و من حس ِ مردِ متاهلی را داشتم كه داشت به دوستان ِ مُجرّدش خوش می‌گذشت و او محروم مانده بود! با لطايف‌الحيلی (مثلن جا گذاشتن ِ قرص ِ كُلليه) به سبك و سياق ِ دوران ِ دبيرستان 2 ساعت مرخصی گرفتم و قصدِ منزل ِ دوست نمودم. ناگفته نماند كه سر ِ راه قرص ِ كلليه خريدم تا دستِ پُر به پادگان برگردم! به خانه‌ی‌شان كه رسيدم با خودم گفتم: خب، كه چی! چون كِرم‌اش ريخته بود! يك نيمه را جسته گريخته ديدم و از آن‌جايی‌كه وقت برای ِ نيمه‌ی ِ دوم نبود، فی‌الفور به پادگان برگشتم. بماند كه در مسير ِ برگشت كلاهم را در يك بقّالی جا گذاشتم و به پادگان راهم ندادند و برگشتم و ... خيلی خُل بوديم، شما به روی‌تان نياوريد!

ديشب در برنامه‌ی سفربه‌خير -ويژه برنامه‌ی ِ ترافيكی- ورمرزيار و استيلی را آورده بودند كه هم به هواداران ِ دو تيم بگويند: "فقط تيم ِ خودشون رو تشويق كنن" و هم از اين دست سوالاتِ لوس بپرسند كه: "آيا تا به‌حال شده هنگام ِ رانندگی خوابتون بگيره؟" و اين جواب را بشنَوَند كه: "ما هر وقت خوابمون گرفته زديم بغل، خوابيديم!" ... بهتر نبود به‌جای ِ اين 2، دايی، مهدوی‌كيا، كريمی و ... بازيكنان ِ سال ِ آسيا به‌همراهِ فرهاد جوووون، بازيكن ِ سال ِ ليگِ امارات را می‌آوردند؟!

پ.ن:
1/ از آخرین باری‌که زندگی ِ کسی بوده‌ام مدت‌ها می‌گذرد. روزی من مُردم و او در کمال ِ تعجب تا این لحظه در حال ِ ادامه دادن به زندگی‌اش می‌باشد!
2/ یکی از تیک‌هام این ِ که وقتی گلاب‌به‌روتون می‌رم دست‌به‌آب، حتی اگه هیچ‌کس هم تو خونه نباشه، باز هم در رو از داخل قفل می‌کنم. مطمئنم یه‌روز تو مستراح ریق ِ رحمت رو سَر می‌کشم و همه می‌مونن پشتِ در!
3/ يه تار از سيبيلام رو كـَندم و شروع كردم به شِمردن، ديدم 29تار مونده. خيالم راحت شد كه 30بيلام، سيبيل بوده واقعن!
4/ نتيجه‌ی كار و تلاش ِ ما چيه، نتيجه‌ی كار و تلاش ِ زنبور ِ عسل چيه!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 



تجربه ثابت كرده هر انسانی كه كلله‌پاچه خور نباشد، درصدِ معتنابهی شيشه‌خرده در وجودش دارد. خصوصن ضعيفه‌ها. حالا اين‌كه اصولن شيشه‌خرده خوب است يا نه، به من و شما ربطی ندارد!

علاقه‌ی من به كلله‌پاچه كه مِن‌بعد به اختصار آن‌را كـَلـَپچ می‌خوانم، برمی‌گردد به دوران ِ طفوليت. حداقل ماهی يك‌بار مراسم ِ كِز دادن و بوی ِ ناخوشايندش و بار گذاشتن ِ آن در خانه‌ی ما تكرار می‌شد. اگر تصوری از بوی ِ كز دادن در ذهن نداريد، كافی‌ست فندكی را به مكانی از اعضاء و جوارح‌تان كه مو داشته باشد نزديك كنيد. بوی ِ متصاعد شده همان بوی ِ كز دادن است كه در وجودِ ما و گوسفند به وديعه نهاده شده است! القصه ... صبح‌های جمعه‌ای كه شبِ قبل‌اش را با اين بو سپری كرده بوديم، تمام ِ اعضای ِ خانواده همراه با چند مدعو، با سوتِ پدر شروع به خوردن می‌كرديم. يكی لِنگ در دست، ديگری بناگوش به دندان و ... البته كسی حق ِ دست زدن به زبان، مغز و چشم را نداشت تا پدر به‌شكل مساوی تقسيم‌شان كند، كه غالبن در اين تقسيم ِ مساوی، تخم‌اش به من می‌رسيد. تخم ِ چشم را عرض می‌كنم!

پس از گذشتِ بيش از ربع ِ قرن از سابقه‌ی درخشان‌ام در امر ِ كلپچ و امور مربوطه، از ابتدای ِ رمضان ِ امسال، چون سال‌های ِ ماضی، سحرها را در طباخی ِ نزديكِ منزل به اَكل ِ كلپچ پرداخته‌ام. روزهای ِ اول، طباخ ِ جديد با من غريبی می‌كرد و هر وقت می‌گفتم: "چشم هم بذار"، با اخم می‌گفت: "تموم شده!" من هم كه از بچگی هميشه از بخش ِ مهمی از چشم محروم بودم، با ناراحتی به زبان و مغز بسنده می‌كردم. اما دست از سماجت برنداشتم تا پس از چند روز تلاش، سحری (يك سحر)، دل ِ طباخ را به‌دست آوردم! سفارش‌ام اين بود: آب‌مغز، زبان، بناگوش و دو عدد چشم! تا گفتم چشم، دوباره گفت: تموم شده! دوباره سگرمه‌هايم در هم رفت، خيال ِ باطل‌ام مبنی بر به‌دست آوردن ِ دل‌اش، نقش بر آب شد و نزديك بود با الهام از استاد بروسلی با "يتاپرنده" بروم درون حلق‌اش كه ديدم ديسی حاوی ِ سفارشاتِ ياد شده و 4عدد چشم جلوی‌ام گذاشت و آهسته نزديكِ بناگوش‌ام گفت: "جلو بقيه الكی می‌گم چشم نداريم، برا مشتريای ِ هميشگی نگه می‌داريم! فقط تو به‌جای ِ چشم بگو عينكی!" آن‌جا بود كه فهميدم برای ِ مشتری ِ هميشگی شدن، بايد حداقل 15سحر بی‌وقفه به طباخی رفت! و در ادامه اين‌كه نبايد از اسم ِ رمز غافل بود! پس از صرفِ سحری، ماجرای ِ عينكی را جويا شدم كه گفت: "طباخا هم مثه بعضی از صنفای ِ ديگه از جمله زرگرا و ... زبون ِ خاص ِ خودشونو دارن كه تو موقع ِ لزوم ازش استفاده می‌كنن!" و شروع كرد به نام بُردن! ... زبون (دُنَكی)، پاچه (سُمَكی)، چشم (عينكی)، بناگوش (اِسكـَنی)، چایی (سُرخَكی)، نوشابه (گازَكی)، پياز (تيزَكی)، نون (ماچَكی)، مغز (سفيدی) و مشتری (آجری)! ... گفتم: "حتمن به آبش هم می‌گيد آبكی ديگه؟!" با خنده گفت: "نه، اون يه چيز ديگه‌س، استغفرا...!"

بعد نوشت:
يه هفته‌س اين پست رو گذاشتم، دريغ از اين‌كه يكی ازجمله سلطان"!" بگه اين يارو Welcome رو اشتباه نوشته! حالا هی بگين بنويس!

پ.ن:
1/ به‌سراغ ِ من اگر می‌آیی، بعد از افطار بیا!
2/ می‌تونم به ضرس ِ قاطع بگم تابه‌حال پاچه‌خواری ِ هيچ جُنبنده‌ای رو به‌جز گوسفند نكردم، اما در موردِ بناگوش و زبان، ضرس‌ام همچين قاطع نيست!
3/ ... و چه بسيار مدح و ثناى خوبى كه من شايسته‌اش نبودم و تو آن را (در بين مردم) منتشر ساختى ... (فرازى از دعاى كميل)
4/ موذّن الله رو كه گفت، جرعه‌ی آخر آب تو دهنم ماسيد، نذاشتم برسه اكبر رو بگه، دل رو به دريا و خودم رو به اون راه زدم و قورتش دادم. ايشاللا كه خدا هم خودش رو مثل ِ هميشه بزنه به اون راه و بگذره!
5/ اين ماه رمضون هم تموم شد و هيچى به هيچی. خوش‌به‌حال ِ كسی كه تونست يه كاری برا خودش بكنه!
6/ بر سر ِ بام بيا، گوشه‌ی ابرو بنمای ... روزه‌داران ِ جهان منتظر ِ ماهِ نو اند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر بهرام ارجمندنيا

همان‌طور كه يكی از معصومين فرموده‌اند: "وقتی فقر از در واردِ خانه می‌شود، ايمان از در ِ ديگر خارج می‌شود"، بلاتشبيه من هم بايد بگويم: "وقتی عطسه از دهان خارج می‌شود، اقدام به انجام ِ كاری يا ادامه‌ی آن، اگر كل‌يوم منتفی نشود، اقلكم به تاخير می‌افتد!"
بارها پيش آمده بود كه در قديم‌الايام وقتی می‌خواستيم به مهمانی‌ای، جايی برويم، اگر يكی عطسه می‌كرد، همه‌گی اجبارن يك‌لنگه پا برای ِ لحظاتی می‌ايستاديم تا رفع ِ سوءِ اثر شده، سپس شروع به ادامه‌ی مسير نماييم! يك‌بار كه سرما را خورده بودم، هنگام عزيمت به ميهمانی من پی‌درپی عطسه كرده و خانواده روی ِ هر پله مكثی می‌كردند، نزديك بود كللن رفتن به ميهمانی كان‌لم‌يكن شود كه باز هم مادرم از راه رسيد و گفت: "بابا اين سرما خورده، بريم!"

پير شده‌ام و بيشتر اوقات، هنگام ِ رانش راديو گوش می‌كنم، گوينده‌ی‌اش داشت در مورد تحقيقاتِ محققان در ارتباط با عطسه حرف می‌زد. مثلن: كسانی‌كه تك‌عطسه می‌كنند خيلی مهربانند، كسانی‌كه چند عطسه پشتِ هم می‌كنند فلانند و الخ! ناگهان به يادِ ايام طفوليت، عطسه‌ام گرفت، اولی رها شد و داشت كار به دومی و سومی می‌كشيد كه در نطفه خفه‌اش كردم!

مدت‌هاست هربار دست به كيبورد می‌شوم برای نوشتن در اين‌جا، عطسه‌ام می‌گيرد. آن‌هم بدون ِ سرماخوردگی! اما سرانجام در نطفه خفه‌اش كرده و نوشتم. امان از دستِ كتابِ صورت!

پ.ن:
1/ در زندگی زخم‌هايی هست كه نمی‌بندند، بلكه باز می‌گذارند تا خودش خشك شده و بيافتد!
2/ داشتم فکر می‌کردم که این‌جا چیزی بنویسم، بعد به‌خود نهیبی زدم که مگر حتمن باید چیزی بنویسی؟! این‌بود که چیزی ننوشتم!
3/ دل تنگِ از عمق ِ وجود، از عمقاااا!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمدعلی خلجی

غالبن زمان ِ حمله‌های هوايی عراق با زمان خواب ما هماهنگ نبود. اختلاف ساعتِ چندانی هم نداشتيم، اما هميشه نيمه‌های شب را به اين‌كار اختصاص می‌دادند. راستش مادرم از همان شب‌ها بود كه تمرين فرهيخته‌گی را شروع كرد، بس كه شب‌ها برای غافل نماندن از صدای آژير، راديو گوش می‌كرد! در يكی از نيمه‌شب‌ها لنگِ خود را در دستان مادرم يافتم كه من‌را به‌همراه خواهرم چون هميشه از پله‌ها به پايين می‌كشيد! طوری‌كه تقريبن مطمئن بوديم اگر روزی از بمباران نميريم، حتمن از نحوه‌ی انتقال‌مان به جان‌پناه توسط مادر خواهيم مُرد! در همين حين پدرم را ديدم كه به سمت پشتِ‌بام می‌دويد. فكر كردم شايد از ترس، هول شده و راهِ فرار را گم كرده است. داد زدم: "بابا"، مادرم گفت: "كجا می‌ری؟!" پدرم جواب داد: "بريد الان ميام!"

همگی در زيرپله پناه گرفته بوديم و آن‌جا را امن‌ترين جای دنيا می‌دانستيم! هرچند زيرپله‌ی كوچكی بود، اما همسايه‌ها هم در هنگام خطر به ما ملحق می‌شدند و گاهی به خودمان هم جا نمی‌دادند. جان‌عزيز بودند. اما چون به تعداد متنابهی دختر داشتند و تحمل استرس ناشی از حمله‌ی هوايی را بر من آسان‌تر می‌كردند، از معدود افراد نامعترض بر اين احوال بودم! همه مشغول حدس و گمان در مورد مكان مورد نظر اصابت موشكِ هواپيماهای عراقی بودند كه ناگهان همگی با شنيدن اين نهيب كه: "پس باباتون كو؟!" به‌خود آمديم. پدرم هنوز نيامده بود. مرد می‌خواست كسی در آن شرايط دنبالش برَود. انگار كه بخواهی از تيررس يه تك تيرانداز، از اين جان‌پناه به جان‌پناه بعدی برَوی، بالا رفتن از پله‌ها نیز همين حكم را داشت! خلاصه مادرم با يادآوری فيلم‌های هندی به‌سراغ ِ پدرم رفت. بعد از دقايقی هر دو از پله‌ها پائين آمدند. مادرم غر زنان و پدرم خنده‌كنان! علت را كه جويا شديم مادرم گفت: "وايساده دو لپّی داره انار می‌خوره تو اين هيری بيری!" و پدرم گفت: "يه كاسه سر ِ شب دون كرده و گذاشته بودم تو پشت بوم تا خُنک بشه، دلم نيومد نخورده بميرم!"

پ.ن:
1/ واقعی!
2/ تنها دلیل ِ زندگی اینه که آدم وقتِ کافی واسه مُردن داشته باشه!
3/ گاهی اوقات حقیقت آخرین چیزی‌ست که مایل به شنیدنش هستیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر اسلاومیر لوژینسکی از لهستان

"شبا در ِ قندون رو بذار وگرنه شیطون توش جیش می‌کنه!" ... "اگه مسواک نزنی موش دندوناتو می‌خوره!" و ...
همیشه برای انجام کارهای خوب و درست یا به ظاهر خوب و درست، باید از چیزی می‌ترساندنمان تا شاید راضی به انجامش می‌شدیم. از امور دنیوی گرفته تا اخروی! به این هم فکر نمی‌کردیم یا عقلمان نمی‌رسید تا بکنیم که بر فرض، چطور ممکن است شیطان کار و زندگی‌اش را رها کرده و یک‌کاره بیاید سر ِ قندان ما، با صبر حوصله پایین کشیده و بجیشد! یا مثلن اگر موش علافی هم پیدا می‌شد که می‌خواست مبادرت به خوردن دندان‌های ما بکند، قبل از خوردن دندان، از حجمش یا خفه می‌شدیم یا بالا می‌آوردیم! اما این ترس‌ها معمولن نتایج خوبی داشت. قندان‌های تمیز، دندان‌های نظیف و ...

ترساندن از 21 دسامبر 2012 هم از آن مواردی‌ست که سوای ِ بررسی صحت و سقم آن، می‌توان از آن به نتایج تمیز و نظیفی رسید! اگر یک هزارم% هم این پیش بینی‌های کذایی درست باشد و ما هم آن‌را باور داشته باشیم، می‌توانیم در این یک هفته‌ی باقیمانده از عمر دنیا، زمان بیشتری را با کسانی‌که دوستشان داریم بگذرانیم. به‌همدیگر بیشتر محبت کنیم. به‌همدیگر کمتر آزار و اذیت برسانیم و ... بنده به شخصه از فراخنای وجود، جایی نزدیک فی خالدون، بسیار مسرورم اگر این پیش‌بینی واقعی بوده و همه چیز تمام شود. جدی! اما شرط "همه‌چیز" بسیار مهم و لازم می‌باشد. نه این‌که تنها عده‌ای، و بقیه به عشق و حال زمان ماضی بپردازند. اگر این‌طور شد و همه به چیز فنا رفتیم که فبها. لااقل از هفته‌ی آخر عمرمان رضایت‌مندیم. اگر این‌طور نشد و آن‌طور ادامه پیدا کرد هم زمان کافی برای سرویس کردن همدیگر داریم! اصلن نگران نبوده و یک هفته آدم باشید*. با تشکر!

*باشیم!

پ.ن:
1/ بعضی وقتا باید چیزی رو داشته باشیم تا بفهمیم اون چیز به دردمون نمی‌خوره و بعضی وقتا باید چیزی رو از دست بدیم تا بفهمیم به اون نیاز داریم. فهمیدن این بعضی وقتا خیلی سخته!
2/ از من سیاه‌تر به‌خدا نیست، مانده‌ام ... چشمت چگونه راهِ من ِ بی‌حیا گرفت!
3/ خوشابه‌حال کسی که هرچه چشمش دید، دلش نخواست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

تنها کلاس تجربی دبیرستان نمونه مردمی ارشاد (خوارزمی سابق) کلاس ما بود. همه‌ی شما می‌دانید که اگر 40 نفر 4 سال هم‌کلاس باشند یعنی چه؟! نمی‌دانید؟ عرض می‌کنم! آن زمان (20 سال پیش) که مدارس نمونه مردمی و غیرانتفاعی هنوز چون امروز مثل پشکل در کوی و برزن نریخته بود، پس از گذراندن انواع و اقسام آزمون و مصاحبه و اطمینان خاطر از این‌که با نوجوانان سربه‌راه و درس‌خوانی مواجه هستند، در دبیرستان یاد شده پذیرفته شدیم! اما نمی‌دانم در ادامه چه شد که بر باد دادن کلاس و مدرسه به وظیفه‌ی ذاتی تک (2 بار) افراد کلاس تبدیل شد. حتمن یک جای کار ِ مصاحبه کنندگان می‌لنگید، وگرنه ما که همان آدم‌ها بودیم! از آتش زدن کلاس با برگ‌های جمع آوری شده از حیاط گرفته تا دید زدن ِ دخترهای دبیرستان بغلی که برای عدم ِ تداخل با ما ربع ِ ساعتی زودتر تعطیل‌شان می‌کردند! البته این‌کار فقط از دوستان ِ ردیف کناری ما برمی‌آمد که جنب پنجره می‌نشستند و جایشان را به هیچ قیمتِ پیشنهادی نمی‌فروختند. هر روز ظهر آن‌ها با حسرت از میان دختران، زنان آینده‌شان را انتخاب می‌کردند و ما با حسرت نظاره‌گر آن‌ها بودیم. تنها وجه مشترک‌مان حسرت بود که باعث آرامش خاطرمان می‌شد! گاهی کار به‌جایی می‌رسید که معلم از ناظم استمداد می‌طلبید تا وی چون ما سر کلاس بنشیند تا بتواند ساعتی به ما چیزی حتی به ضرب و زور بیاموزد. اما نمی‌دانم خاصیت آن میزها چه بود که هر که پشتش می‌نشست شیطنتش گل می‌کرد، تا جایی‌که روزی ناظم نیز از کلاس اخراج شد!

چند روز پیش بعد از آخرین دیدارمان در سال 76 با تعدادی از هم‌کلاسی‌ها بعد از 15 سال قراری گذاشتیم و دیدارها تازه شد. همگی صاحب اهل و عیال بودند و علت خوب ماندن ِ من و دوست دیگرم را متفق‌القول نداشتن ِ اهل و عیال می‌دانستند! چند ساعتی با هم بودیم و با یادآوری خاطرات به غایت خندیدیم! شاید ظاهر همگی با تلورانسی کم یا زیاد تغییر کرده بود، اما اخلاق هیچ‌کدام عوض نشده بود. نوع خنده‌ها، سادگی یا سیاست، دلخوشی‌ها و ... خوب یا بد، همه دست نخورده باقی مانده بود!

از آن‌جایی‌که دبیرستان ارشاد واقع در خیابان کناری منزل پدری‌ست، هر از گاهی می‌بینمش که تنها نشانی از آن دوران شکوهش باقی مانده! تا جایی‌که فقط در حیاط ورزش‌اش 2 مدرسه‌ی دیگر ساخته‌اند و "تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!" خواندی؟! باید اعتراف کنم که دیگر هیچ شاگردی صاحب تجارب ما نخواهد شد! شاید شاگردان جدید این مدارس لانه زنبوری هم همین ادعا را در مورد ما تاریخ مصرف گذشته‌ها داشته باشند. چه فرقی می‌کند! مهم این‌است که در حال ِ پیر شدنیم و "عمر برف است و آفتاب تموز!" که این از همه ترسناک‌تر است، هرچند که ترس ندارد، عموست!

پ.ن:
1/ روز اول كه ديدمش گفتم ... آن‌كه روزم سيَه كنَد اين است!
2/ بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت ... سرمست همی گشت به بازار مرا يافت!
3/ روز ازل به‌دست تو چشمم خریده شد ... اصلن برای حُزن تو اشک آفریده شد!
4/ پیچیده شمیمت همه‌جا ای شه ِ بی‌سر ... چون شیشه‌ی عطری که دَرش گم شده باشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر محمدعلی خلجی

زمانی‌که ویدئو تازه راه به خانه‌های از ما بهتران پیدا کرده بود، همه‌ی آن‌ها که دلخوش به تلویزیون دو کاناله‌ی سیاه و سفید بودند و گاهی بعد از ساعت 10 شب برفک‌ها را هم دنبال می‌کردند، فهمیدند راه‌های دیگری هم برای اتلاف وقت وجود دارد! این‌بود که به هر دری می‌زدند تا ساعتی، نیمروزی یا حتی 24 ساعت این گوهر را در خانه‌ی خود داشته باشند. بازار کرایه‌ی فیلم و به تبع ِ آن ویدئو، بدجور داغ بود. ما هم چون در رسته‌ی از ما بهتران قرار نمی‌گرفتیم، از این قاعده مستثنی نبودیم. آن‌زمان‌ها حضور بازیگرانی با دامن تا زیر زانو و آستین کوتاه هم برای ما "صحنه" به‌حساب می‌آمد و از آن‌جایی‌که ورود هر چیز صحنه داری به خانه‌ی ما ممنوع بود و هست، زحمت جور کردن مکان با دیگران بود و اسباب لهو لعب را ما آماده می‌کردیم، ما که نه، بزرگترها! آن‌موقع‌ها دبستانی بودم و از بد روزگار و با مخالفت خانواده برای ظـُهری بودن به این بهانه که آن‌ها همه خنگ هستند، مجبور بودم صبحی باشم و 7 صبح بیدار شوم. شب‌های جمعه هم که ویدئو نایاب بود، به همین دلیل وسط هفته بهترین گزینه بود. یک دستگاه ویدئو، چند فیلم هندی و رزمی حادثه‌ای، شوی طنین و چند (خواهر، دختر همسایه و فامیل) به‌همراه این بنده‌ی عذب! پشت به پشت می‌دیدم و در مواقع لازم با شنیدن این بانگ که: "عباس سرتو بنداز پائین" مجبور به انداختن سر به زیر و چشم به بالا بودم و در دلم به سادگی‌شان که فکر می‌کردند نمی‌بینم می‌خندیدم. اتفاقن از آن‌ها بیشترمی‌دیدم!

بر همگان واضح، مبرهن، بدیهی و سایر لغاتی از این دست است که "کتاب صورت" بر تمامی ارکان زندگی ما تاثیرات شدیداللحنی داشته که فی‌الحال به خوب و بدش کاری ندارم. اما بلایی که بر سر وبلاگ‌ها آورده را نباید به دیده‌ی اغماض نگریست. علاوه بر این‌که "من همونم که نازنینت بودم"، در عین حال من همانی هستم که لااقل هفته‌ای 2-3 مطلب روی وبلاگم می‌گذاشتم، نمی‌گذاشتم؟! اما از روزی‌که اسیر این بلای خانمان‌سوز شده‌ام، و از آن‌جایی‌که بسیار عجولم، هرچه به ذهنم می‌رسد را در حالی‌که پتانسیل تبدیل شدن به یک پست یا مطلب را دارد، آنن استاتوس می‌کنم و ایضن آنن بازخوردهای آن‌را می‌بینم. دنیایش هم کمی واقعی‌تر از این‌جاست. لااقل کسی جرات فحش دادن و در رفتن ندارد! اگر هم داشته باشد که بعید می‌دانم، رو در رو این‌کار را می‌کند! این است که همه‌ی وقتم در آن‌جا خورده می‌شود و کمتر به این‌جا می‌رسم. مگر آدم چقدر حرف دارد که 2 جا بزند؟! آن‌هایی‌که واقعن می‌توانند، خیلی خفن‌ند. چند نفرشان را می‌شناسم!

پاراگراف اول را شاید بسیاری از نیمه‌ی دوم شصت و چندی‌ها به بعد درک نکنند. اما واقعن دیگر چه کسی یادی از ویدئو می‌کند. اگر هم بکند نوستالژی زده است. این اتفاق کم (2 بار) دارد برای وبلاگ نویسی هم می‌افتد! اما به نوبه‌ی خود قول می‌دهم تا آخرین قطره‌ی خون مدافع وبلاگ و وبلاگ‌نویسی و وبلاگ نویسان باشم. واقعن یاد روزهای برو و بیای وبلاگ‌نویسی بخیر!
علی‌ایحال از آن‌جایی‌که انسان نباید تمام تخم مرغ‌هایش را در یک سبد بچیند -البته اگر گیرش بیاید یا دستش بدان برسد- بنده نیز مدتی‌ست اقدام به راه اندازی صفحه‌ای برای بازنشر نوشته‌های وبلاگم نموده‌ام. نوشته‌هایی که بیشتر دوست‌شان می‌دارم. از آن قدیم‌ها ... که حتی خواندنش برای خودم نیز تازگی دارد. شما هم اگر خواندید و خوشتان آمد، مدیونید این صفحه را به دوستان‌تان پیشنهاد ندهید! صلوات ...

پ.ن:
1/ خدا چه ظرفیت بالایی به حلقوم ِ بعضیا داده. همه چیو می‌گن تو حلقم!
2/ بهترین حالت این بود که هر کی هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد و از این هر کاری کردن، هیچ نوع آسیبی به کسی نمی‌رسید! نه؟!
3/ اگر دستم به گلوی عزیزانی که آهنگ پیشواز دارند می‌رسید، هر آینه خفه‌شان می‌کردم. از جمله خواهر خودم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر استفان دسپودوف از بلغارستان

چندين سال پيش خبرنگار يكی از نشريات زرد، با ماخوذ به حيا بودن ِ خود با من دوست شد و به اين واسطه وقتی در فرهنگسرای کودک بودم برای ما کار گرافیکی و عكس می‌کرد. دوست كه نه، اما فكر می‌كردم دوست شديم مثلن! روزی کاری آورد که واقعن افتضاح بود. با مشاهده‌ی آن و از آن‌جا که با مثلن دوست موردِ اشاره ندار بودم، هرچه دلم خواست به خودش و گرافیستش گفتم. او هم می‌گفت: "بابا بیخیال. اون‌قدرها هم بد نشده‌ها." ولی من ول کن نبودم. آخر هم گفتم: "بابا چقدر این خانومه که گرافیستته تعطیله!" و او هم برای كشيده نشدن كار به جاهای باريك‌تر و فحش ناموسی و اين حرف‌ها گفت: "ايشون خانومم هستن!" و من هم بدترین جوابی که می‌شد در آن لحظه داد را دادم! "ای وای، چرا زودتر نگفتی گرافیست اين كار خانومته؟!" آن روزها گذشت و بر اثر جابه‌جايی من، ارتباط‌مان هم كم‌رنگ و قطع شد!

چند ماه قبل با دوستی برای ديدن تئاتری به يكی از مراكز تئاتربينی رفته بوديم كه با ديدن پوستر تئاتر ديگری، كاشف برای‌مان به‌عمل آمد كه مدير روابط عمومی يكی ديگر از مراكز تئاتربينی، همان مثلن دوست‌مان است! اين بود كه برای دوست همراهم كللی قمپز در كردم كه: "طرف خراب منه و از اين حرفا!" نزديك تئاتر فجر بود و من هم در پاسخ به اين سوال كه "يعنی می‌تونی بليطای تئاتر فجر رو ازش بگيری؟!" گفتم: "بچه شدی؟! بليط چيه؟ از امروز تئاتر فجر رو با تمام امعا و احشاء‌ش مال خودت بدون!" روزی با تعيين قرار قبلی به ديدن مثلن دوست قديمی رفتيم. جوری كه انگار عصا قورت داده باشد با ما سلام و احوالی كرد و تا آمديم بنشينيم تلفن همراهش زنگ خورد و با عذرخواهی از ما به پاسخگويی مشغول شد. چند دوری در اتاقش زد و از اتاق بيرون شد و آن‌قدر رفت تا ديگر صدايش را نمی‌شنيديم. دوستم گفت: "فكر كنم دوستت رفت خونه!" گفتم: "نه بابا، اين چه حرفيه؟!" بعد از 10 دقيقه برگشت و ... بگذريم!

دوستی دارم كه دارای دفتر يا به قول خارجی‌ها آفيس است. آن‌هم آفيسی فرهنگی-هنری! هميشه آن‌جا پر است از آدم‌های تهِ خط و بيكار! از دبير سرويس ِ گذشته‌ی برخی نشريات خفن گرفته تا دارنده‌ی دكترای فلان رشته كه در حال حاضر به كار پرورش شترمرغ برای فروش تخم‌هايش مشغول است! اما از آن‌جا كه بايد هميشه همه دور هم باشيم، تخم شترمرغ‌ها قبل از فروش جوجه شده و آن بيزينس هم كان لم يكن شده است! در خلوت كه حرف می‌زنيم می‌گويد: "عباس جون، هركی رو كه يه روز تحويل نمی‌گرفتيم الان برای ديدنش بايد يه هفته وقت بگيريم، از اونور الان دورمون پر شده از آدم‌های خفن، اما بيكار!" و من هم اضافه كردم كه: "روزگار؛ شاتوتی شده برادر ...!"

اصولن داشتن تخم، چيز خوبی‌ست. حال؛ برای مرغ باشد يا شترمرغ. آن‌هم در اين وضعيت گرانی دلار و سكه!

پ.ن:
1/ حتی نشد باران حریفِ ردّ پایت!
2/ از مضرات جنتلمن بودن این است که باید همیشه مثل جنتلمن‌ها رفتار کرد!
3/ همه‌ی شکارچی‌ها بدون آن‌که بدانند، خود شکار صیاد دیگری هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر امیرعباس تبریزی

از قدیم‌الایام همه‌ی ما بر این باور بوده‌ایم که برای بچه‌دار شدن، فقط و فقط یک راه وجود دارد و آن این است که باید همسری اختیار کرده و باقی ماجرا ... البته همان‌گونه که مستحضرید بچه داشتن با بچه ساختن تفاوتی ماهوی دارد که وارد این مقال نمی‌شوم در این شب‌های عزیز! به‌ظاهر یکی از اصلی‌ترین دلایل ازدواج انسان‌ها "بچه" بوده که آن‌هم در حال رنگ باختن است. به‌شخصه حتی اسم بچه نیز مو بر تنم راست می‌کند، وقتی به مشکلات پس از آن فکر می‌کنم! مشکلاتی که تازه اگر بچه‌ی سالمی به‌دنیا بیاید گریبان‌گیر والدین می‌شود، که اگر ناقص باشد هیهات! سوای تامین مسائل مالی و معیشتی، فکر کردن به نوع رابطه‌ای که با فرزند باید داشته باشی و تربیت آن در این جامعه‌ی بی‌تربیت، همان موهای سیخ شده‌ی مورد اشاره را سیخ‌تر می‌کند! از طرفی شیرینی‌های خاص خودش را دارد که بعضی را وادار به ریسک کرده و اقدام به بچه‌داشتن می‌کنند! از آن‌جایی که نه امکانات کافی برای این‌کار داشتم، و نه از ریسک‌پذیری بالایی برخوردار بودم و از طرفی بچه دوست هم می‌باشم -البته بچه‌ی مردم- را، سال گذشته با دوستی تصمیم گرفتیم به روش مصنوعی بچه‌دار شویم! این بود که با مراجعه به کمیته‌ی امداد مستقر در نمایشگاه بین‌المللی، شروع به انتخاب از بین هزاران کودک بی یا بد سرپرست نمودیم. هر شهری هم برای خود میزی داشت. ماهم با تبعیت از این مثال که "چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است" خود را به میز تهران و حومه رساندیم! از آن‌جایی‌که به‌جز یک چیز، در سایر چیزها تاخیر دارم، تمام بچه‌های گوگولی اعم از دخترها تمام شده و تعداد اندکی باقی مانده بود. با فرض این‌که بزرگ‌ترها شاید بتوانند گلیم خود را بیرون بکشند از آب، سراغ سنین پایین‌تر رفتیم تا چشم‌مان به جمال محمد روشن شد. صلواتی فرستاده و گفتیم همین! مراحل اداری انجام شد و پسردار شدیم! قرار بر این شد که ماهیانه مبلغی به حساب شخصی این کودک واریز شود و خلاص. قرار دیگر هم این شد که اگر مثل آدم و سر وقت مقرری را واریز کردیم، امکان دیدار با بچه‌مان نیز فراهم گردد. از آن‌جایی‌که تا آن‌زمان تجربه‌ای این‌چنینی نداشتیم، بعد از ماه دوم یادمان رفت که بچه‌ای در کار است! بعد از چند روز چند پیام کوچک برایم آمد با این مضامین: اگر کسی به عهد خود وفا نکند چنان و چنین می‌شود! خدا انسان‌های عهدشکن را دوست ندارد! خاک بر سر نامردتون کنن! چرا پای حرفتون وای نستادین و ...! دوباره همان موهای معروف سیخ شد. سراسیمه به بانک رفتم. خیلی شلوغ بود. با خواهش از نفرات جلویی و بیان این‌که بچه‌ام گرسنه است و اگر دیر بجنبم -با اشاره به پیام‌های کوچک ارسالی- عنقریب است که سوسک شوم، فی‌الفور تا چند ماه بعدتر را هم واریز کردم و نفس راحتی کشیدم! شما هم اگر روش‌های دیگر بچه‌داشتن را امتحان کرده و به نتیجه نرسیده‌اید، این روش را امتحان کنید که بسیار مفید فایده خواهد بود. لازم به ذکر است برای جلوگیری از دریافت پیام‌های ناموسی، اقساط‌تان را به‌موقع واریز نمایید تا رستگار شوید!

پ.ن:
1/ دست‌گیر یکدیگر باشید تا یکدیگر نیز دست‌گیرتان شوند!
2/ هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق، اگر دیدید مرده، بدانید دلش به عشق زنده نشده بوده لابد!
3/ خدایا؛ مدیونی ثواب روزه‌ی سیگاریا رو دوبله حساب نکنی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |