تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

اثر بزرگمهر حسین پور

در بخش کامنت های مطلب "افول سلطان" قبل از این که به طور کامل شاعر شوم! مشاعره ای با دوست خوبم محسن ایرانی درگرفت که بحمد الله ختم به خیر شد.

این مشاعره باعث شکوفا شدن (البته به طور ناقص!) طبع شعر دوستان دیگری از جمله مرتضی خسروی شد و ایشان نیز بر روی غزلی از حافظ با مَطلع، سالها دل طلب جام جم ... شعری سرود و به عنوان پستی بر روی وبلاگش قرار داد. (البته در حال حاضر پست مذکور، به دلایل نامعلومی وجود خارجی ندار!) بنده در کامنت های آن پست شعری با همان مَطلع سرودم که حیفم آمد فقط به صورت کامنت برای ایشان ارسال کنم و شما بی بهره بمانید!

این بود که آن شعر را در اینجا منتشر نمودم.

 

 

سالها دل طلب آلو و حلوا می کرد             

                                                       آنچه می دید ز بقال تمنّا می کرد

هسته ای کز صدفِ قلبِ تو هم بیرون است   

                                                       طلب از کایت فروش لب دریا می کرد

مشکل خویش به اکبر سوپری گفتم دوش  

                                                       کو برای دل من دوغ مهیا می کرد

دیدمش شاد و خجسته قدح ماست بدست  

                                                       رو به سوی حَرَمش وِلوله برپا می کرد

گفتم این جام جهانی به تو کی داد پله؟      

                                                       گفت آن روز که پروین تماشا می کرد

گفتم آن افشین قطبی که فرستادن رفت    

                                                       جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

مرزبان کز دل خود راه به جایی نسپرد           

                                                       رو به سوی در هر لیگ تمنا می کرد

این همه شعبده بازی به چه کارت آید       

                                                       گیرم این کار تو را گنبد مینا می کرد

فیض روح القدس اَر باز مدد فرماید            

                                                       استیلی هم بکند آنچه که قطبی می کرد

گفتمش از چه مرا شهره ی شهرم کردی    

                                                       گفت کاسنی که خدا خواست و غوغا می کرد

     

 

پ.ن:

۱/ قوری قوری جون گل کاشتی    هر چی که خواستم داشتی!

۲/ یه تن، فدای سه تن!

۳/ با پَلخمون* نگاهت، چوقوک** دِلمو زدی!

* تیر وکمون

** گنجشک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر سپیده انجم روز

می نویسم چون خوابم پریده است... 

چند شب پیش حوالی ساعت ۳ بامداد با صدای "پیام کوچک" کذایی از خواب پریدم و با چشمانی نیمه باز شروع به خواندن شعری کردم که ارسال کننده ی آن را نمی شناختم. پیام کوچک ارسالی حاوی این شعر بود:

در پاسخ نامه ام گلِ یخ دادی

هر بار مَرا وعده ی دوزخ دادی

یک بار برو کلاسِ خیاطیِ عشق

شاید که خدا کردُ به من نخ دادی!

همانگونه که مستحضرید بنده از انجام بازی با "پیام کوچک" توبه نموده و قول داده بودم که دورش را خط قرمزی بکشم. اما هر کاری کردم خواب به چشمانم نیامد که نیامد. از آن رو که چند وقتی است در کلاس های مشاعره ی امین مویدی (کارتونس) به شکل غیر حضوری شرکتی فعال دارم و تبحر عجیبی در مشاعره و سرودن اشعار فی البداهه پیدا کرده ام دست به "پیام کوچک" شده و این شعر را سرودم. باشد که مقبول افتد:

گیرم که تو را نَخی دَهَم با صد شوق

گیرم که تو هم بگیری از من با ذوق

اما زِ مسیری که پُر از خیاط است

آیا که نخ ام به درد تو خواهد خورد!؟

پس از سرودن این شعر نَفس راحتی کشیده و با خشنودی از ارائه ی این پاسخ کوبنده به ادامه ی خواب شیرین مبادرت ورزیدم!

پ.ن:

۱/ صد بار اگر توبه شکستی باز آی!

۲/ تدریس مشاعره به صورت خصوصی پذیرفته می شود!

۳/ از تمام دوستانی که از آفرینش کاسنی تشکر کرده بودند خواستارم که به تشکر خود ادامه دهند!

۴/ من صفرم، تو دوئی، با تو بیستم، بی تو نیستم!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر کائو گومز از برزیل

 

 

می نویسم قبل از اینکه خوابم ببَرد...

 

اگه ارائه ی بلیط نشانه ی شخصیته، من آدم با شخصیتی هستم.

اگه رانندگی با رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نشانه ی فرهنگ متعالیه، شخصیت من دچار تِلورانس فرهنگی است.

اگه مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه، چرا من دیگه از سیم بوکسل هم نمی ترسم!

اگه هر چی سنگه واسه پای لنگه، پس این همه سنگ سرِ راه من چیکار می کنه؟

اگه هر کسی رو تو قبر خودش می خوابونن، تو چی می گی این وسط؟!

اگه گاهی وقتا زمین به آسمون می باره، پس چرا آسمون من همیشه خُشکه؟

اگه زرنگ همیشه تَهِ چاهه، چند نفر رو بفرستین منو در بیارن.

اگه هر کی سیبیل داره بابای توئه، پس به مامان سلام برسون!

اگه هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه، جون مادرت دو تا خربزه بده بخوریم که الکی نلرزیم!

اگه با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمی شه، پس چرا من مرض قند دارم؟

اگه هر که بامش بیش برفش بیشتر، تکلیف برف بی خانمان ها چیه؟

اگه هر کی که خوابه هسته اش به آبه، تکلیف هسته های خرما چی می شه؟

اگه نمی شه با یک دست چندتا هندونه برداشت، من چطور جواب این چند سر عائله رو بدم؟

اگه بخشش از بزرگانه، پس بیا همدیگه رو ببخشیم!

اگه ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س، آخه حالی به آدم می مونه؟ نه والا!

اگه یادش بره که وعده با من داره، پس وای وای وای...

 

پ.ن:

۱/ خدایا؛ از آفرینش کاسنی متشکریم!

۲/ گرفتن ماهی از آب گل آلود، در این مکان الزامی است.

۳/ اون چیزی که ما، تو خشت خام می بینیم، تو، توی آئینه هم نمی بینی عمو!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

اثر آلن لوزان فالکون از شیلی

 

 

عنوان "سلطان SMS" یا همان "پیام کوچک" را چند سالی بود که یدک می کشیدم. هر کس، برایم پیام کوچکی می فرستاد در آنِ واحد، با چند پیام کوچک مترادف یا متضاد پاسخ می شنید. اگر دوستی دنبال پیام کوچکی در هر ارتباط از جمله: عشقی، جوک، حال گیری، رزمی-حادثه ای، درام و ... می گشت، از من درخواست می کرد و من با یک Search کوچک، قضایش را حاجت می کردم!

در نوشتن پیام کوچک در هر حالتی تبحر دارم. دو دستی، یک دستی، با دست، بدون دخالت دست، خوابیده، نشسته، خواب، بیدار، پشت رُل و ... 

اما تبحر و اشتهار در این امر عواقبی نیز داشت که حداقل آن، پرداخت قبوض سنگین شرکت مخابرات بود که فقط هزینه ی پیام کوچک آن حداقل ۱۲۰ هزار تومان بود. حداقل!

شب گذشته طی یک عملیات انتحاری و در یک راز و نیاز شبانه توبه نموده و عطای سلطان بودن را به لقایش بخشیدم و به قولی پس از بیختن آرد، الکم را آویختم و ۳۱۵۰ پیام کوچک Top Level را که با خون دل جمع کرده بودم Mark All نموده و با آه و فغان در حالی که قطرات اشک بر روی گونه هایم می لغزید و دامنم را خیس کرده بود Delete نمودم.

باشد که شما هم رستگار شوید!

 

پ.ن:

۱/ دریای غم ساحل ندارد (...) پارو بزن!

۲/ وبلاگ نویس با وقاری بودی     بازیچه ی کودکان کوی ات کردم!

۳/ وای وای ... منو کشته مُخُ جارو کرده!

۴/ تقدیم به برچسبم!

چسبیدیُ چسبیدیُ چسبید             چسبِ تو به چسبِ مَنِ دلچسب

بر چسبِ دلم چسبِ تو چسبید       چی شد که ورآمدی چو برچسب؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر آنجل بولیگان از مکزیک

 

عروس دومادُ ببوس یالا، یالا (۳ بار)!

 

اصولن بازی کردن رو دوست دارم. با هر چیزی بازی می کنم جز احساس! اگر هم کسی با احساسم بازی کنه مطمئنن سه هیچ می بازه! حالا فکر کن اینقدر بازیگوش باشی و از طرف امین مویدی (کارتونس!) عزیز هم به بازی دعوت بشی. اون موقع است که باید بازی کنی. بازی اینطوریه که در ارتباط با لینک های کنار وبلاگ باید نظر بدم. من هم نظر می دم. البته به قول توکا شاید وقتش رسیده باشه که چند تایی رو حذف کنم:

 

افرا! یک اتفاق خوب!

ایران کارتون فارسی ... خودم و رئیسم!
ایران کارتون لاتین ... رئیسم و خودم!
بهرام عظیمی ... یک بامزه ی 24 عیار!
گل آقا ... یادش گرامی باد.
سباستین کروگر ... خداوندگار کاریکاتور چهره!
بزی کارتون ... وقتی کارهاشو می بینی فکر می کنی تو هم می تونی اونارو بکشی و در عین حال بامزه هم باشی. اما در کسری از ثانیه متوجه می شی که نه می تونی اونا رو بکشی و نه می تونی به بامزه گیه اون باشی!

افرا! ... همون یک اتفاق خوب!

توکای مقدس! ... به قول بهرام عظیمی از دور زهره می برد و از جلو دل!

جواد علیزاده! ... اراده ی فولادی.
کارتونس! ... با خنده های گوش خراشش شهره ی عام و خاص است! از معدود افرادی که در ابتدای آشنایی ازش بدم می اومد و از معدود افرادی که الآن ازش خیلی خوشم میاد!
دنیای کوچک آقای اوف! ... حرفای منو با تصویرهاش می زنه!
کلیله و دمنه! ... مردی که بسیار می دانست!
مالچیک! ... بچه خوشگل و خوش تیپی که تو انتخاب کفش هاش دقت نمی کنه و حرص من رو در میاره!
چشمان کاملن بسته! زمانی از خوندن نوشته هاش فَکم می چسبید به زمین! اما الآن خیلی کمتر این اتفاق می افته.

UIC ... مهربون و باسواد با دستانی قوی!

یادداشت های یک خبر نگار! ... خوشم میاد از نوشته هاش و گزارشاش.

بعداز ظهر سگی! ... هر وقت براتون کامنت گذاشت، مطمئن باشید که وبلاگش به روزه!

کافه نادری! ... غفرا لنا و لکم!

گلنسا! ... فرزند خَلف مرحوم صابری (گل آقا)

کوچولو می نویسد! ... من که آخر نفهمیدم چی می نویسه و چی می خواد بگه. امیدوارم خودش بدونه! البته حتمن می دونه.

سوسن! مشکوک! مرد زن نما یا زن مرد نما یا هر دو یا هیچکدام!

آبهای درخشان! ... از اولین وبلاگ نویسانی که می شناسم. ولی نمی تونم نوشته هاشو تا آخر بخونم!

لی کارتون! ... خوش تیپ مک کوئین کاریکاتوریست!

انار نقره ای! ... تصویرگری خلاق!

کلبه کاریکاتور! ... گول عکس وبلاگش رو که قبلنا گذاشته بود نخورید. پیر تر از این حرف هاست! البته پیر دِیر و سِیر و سلوک!

لیدا معتمد! ... خوب می کشه، خوب می نویسه و با حاله!

ترنج! ... کارتونیستی از دیار گز!

اتاق 6! ... مثل خودم کمتر وبلاگ می خونه و بیشتر کامنت می ذاره!

داستان نگفته! ... ناتور دشت!

مگس! ... فرزند خَلف استاد بنی اسدی.

مجید کارتون! ... کارتونیستی از دیار پَلخمون!

کافه نعنا! ... پیدا و پنهان!

چار دیواری! ... هم خودش باحاله هم کارهاش!

پاواروتی! خیلی دوست داره بدونه اینجا وبلاگ عباس زاهدیه یا نه. ولی من که بهش نمی گم!

ملخ! ... رُک و راست و بی نقاب!

پرستویی در باد! ... نوشته هاش رو دوست دارم.

گاربینو! ... ساکت و آروم. شاید هم خاکستر زیر آتش!

برچسب! ... بگذریم!

تایلند، سرزمین هزار معبد! ... کاش ۱۱ بهمن ۱۳۸۶ باهاش آشنا می شدم!

سورنا! ... آبهای درخشان!

اندیشه های من! ... راحت باش!

قلم های کاغذی! ... همون چیزی که برای چشمان کاملن بسته نوشتم!

مینای شهر خاموش! ... می می نی!

شاید وقتی دیگر! خوب می نویسه. خوب!

من و خودم! ... اولین کسی که من رو کاسنی شیرین خطاب کرد!

دهدشت کارتون! ... شما هم راحت باش!

کافه، انتهای کوچه بن بست! قدیما که کامنت می ذاشت فکر می کردم یه پسر خفنه! اما بعدن فهمیدم که یه دختر خفن! خسته و بازنشسته! و  باحاله!

اول شخص مفرد! ... به اول شخص یا دوم شخصش کاری ندارم! ولی خودش از وبلاگش باحال تره.

خنده و فراموشی! بازیگری که باباش رو از خودش بیشتر دوست دارم!

بارونک! بارون بارونه زمینا تر می شه!

پیامبر دیوانه! اینم از اوناییه که خوب می نویسه!

باید افکارم را سامان بدهم! باید افکارش را سامان بدهد!

کاغذ کاربن! دامت افاضاته!

موریانه های چوبی! ترشی نخوره تصویر ساز خوبی می شه!

اکسپرسیون! به روز نمی کنه، نمی کنه اما...!

گربه روی شیروانی! خانوم مهندسی که وبلاگش آروم و خوبه!

آرت نا! ... نظر خاصی ندارم!

دخترک! ... عجیب!

یک خوشه از پروین! غمخوار اجتماع!

روزگار خوش هومن آقا! روابط عمومی اش بیسته بیسته. گاهی بهش در این زمینه حسودیم می شه!

محمود کارتون! دوست داشتنی اما... کاش از توهم توطئه خلاص شده باشه!

جمال رحمتی! ... با بهرام عظیمی می تونن یه شهر رو بخندونن!

تنها در آفریقا! ... موجودی جالب. خیلی جالب!

کلاغ سفید! تو این گروه، بهرام عظیمی، حمید بهرامی و جمال رحمتی رو خیلی دوست دارم!

ضیا کارتون! ساده، به سادگی آثارش!

مریم شکرانی! دوست جدید و طناز!

قلم! 139 تا دوستش دارم!

کارگاه رنگ و خیال من! ... تو خیالپردازی پوز ژول ورن رو زده. من که جای خود دارم!

تراوشات یک ذهن بیمار! ... آبهای درخشان + سورنا!

اسکیس! دوست خونگرم!

 

پ.ن:

۱/ اگر دیر به روز کردم سفر بودم!

۲/ همه دوستانی که راجع بهشون نظر دادم به بازی دعوتن.

۳/ خیلی دوست دارم نظر دوستانی که راجع بهشون نظر دادم رو راجع به خودم یا وبلاگم یا هر دو بدونم.

۴/ وبلاگ نویس با وقاری بودم     بازیچه ی کودکان کوی ام کردی!

۵/ وای وای ... دُخت بندر منو جادو کرده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

عروس دومادُ ببوس یالا، یالا (۳ بار)!

 

دیشب به دعوت دوست دوستم، با عده ای از دوستان به مراسم جشن عروسیه کاوه کاویان (بازیگر) و امیتس (بازیگرتر)! دعوت شده بودیم.

کارت عروسی به شکل استریپ طراحی شده که در نوع خود جالب توجه بود. کروکیه ارائه شده در کارت دعوت طوری طراحی شده بود که حداقل ۵۰ درصد مدعوین نتونن محل برگزاری جشن رو پیدا کنن و برگردن خونه هاشون!

واقعن به معمایی تبدیل شده بود این پیدا کردن آدرس. اما ما با سعه ی صدر، جهت تنویر افکار عمومی و عبرت سایرین حال عروس و داماد رو گرفتیم و جزء اولین نفراتی بودیم که وارد جشن شدیم. تازه تو راه چند تا ماشین سرگردون هم که داشتن از تشنگی تو بیابون میمردن و دنبال آدرس بودن رو پیدا کردیم و به محل رسوندیم که این باعث عصبانیت بیشتر عروس و داماد شد.

مجلسی واقعن رویایی بود و به ما خیلی خوش گذشت. جای همتون واقعن خالی.

آخرای مراسم بود و عروس داشت داماد رو می بوسید که یهو به خودم اومدم و دیدم چند دقیقه ای بیشتر به ساعت ۲۴، همون ۱۲ شب خودمون نموده و من باید قبل از ۱۲ شب به خونه می رسیدم، وگر نه تمام لباس هایی که قرض گرفته بودم دود می شد، می رفت هوا و کالسکه ی رویایی هم ایضن!

این بود که با سرعت از پله ها شروع به دویدن به سمت در خروجی کردم که یک لنگه از کفش هام از پام در اومد و من که فرصت نداشتم بر گردم و برش دارم خودم رو به کالسکه ی مذکور رسونده و از محل متواری شدم.

لذا از دختر خوشبختی که کفش من رو پیدا کرده تقاضا دارم اونو در اسرع وقت به صاحب اصلیش برگردونه و علاوه بر دریافت لنگه ی دیگه ی اون به عنوان مژدگانی، خانواده ای رو از نگرانی نجات بده.

و من الله توفیق...

 

پ.ن:

۱/ از تمام دوستانی که مدتهاست به دلیل مشغله ی کاری نتونستم بهشون سر بزنم صمیمانه عذر می خوام.

۲/ ده لو خوشکله، ده لو خوشکله، تو دست من تکه دله!

۳/ آخه هر بار خواستم بگم که دوستت دارم. زبونم بند اومد بریده شد افکارم!!!

۴/ بسه دیگه بابا، اه...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |