تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!

اثر مسعود ضیایی زرد خشویی

توجه شما را به ادامه ی بازی توکای مقدس جلب می کنم. تمام دوستان لینک و لا لینک به ادامه ی این بازی دعوت اند!

فصل اول-  بیداری فرخنده

شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مسر شمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مسر شمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و  درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی  به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران می شد، می فهمید که اتفاقی در شرف وقوع است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را کنار گذاشت...

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مسر شمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند، روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را، که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود، با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد و دوباره دست هایش را که خونی شده بود شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و بدون برداشتن قابلمه ی ناهار از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

توکا نیستانی- یکشنبه ۲۷ مرداد ۸۷ 


فصل دوم- گلاب دره!

وقتی پا توی حیاط گذاشت، چشم اش به لاشه ی هواپیماهای "مسر شمیت" افتاد و دوباره خارش اش شروع شد! فرخنده در حالیکه طول حیاط را طی می کرد، کمی خودش را خاراند و از در خارج شد. در را محکم بست و به سمت ماشین اش که آنطرف خیابان پارک بود رفت.
هنوز به نیمه ی عرض خیابان هم نرسیده بود که با صدای آقای گلاب دره، همسایه ی قدیمی اشان، توجهش به سمت عقب جلب شد.
برگشت تا ببیند گلاب دره چه کاری دارد که ناگهان با شنیدن جیغ ترمز ماشینی خودش را بین زمین و آسمان احساس کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد، گلاب دره را دید. لبهایش خشک بود. با صدای خفیفی طلب آب کرد. گلاب دره در حالیکه با دستمالی نمناک لبهایش را تر می کرد شروع به عذر خواهی کرد. "فرخنده جون ببخشید. همش تقصیر من بود." فرخنده هر جایی از بدنش را که می خواست تکان دهد دردی عجیب تمام وجودش را فرا می گرفت. انگار از سر تا پایش را در هاونی کوبیده بودند. بریده بریده از گلاب دره پرسید: "چه بلایی سر من آمده؟ اینجا کجاست؟!" گلاب دره گفت: "صبح که از خیابون رد می شدی، خواستم حال و احوالی کنم که این جوون بی حواس زد آش و لاشت کرد!" و با انگشت خود دختری را نشان داد.
دختر از خجالت سر به زیر داشت و با گوشه ی شال خود بازی می کرد. گلاب دره در حالی که قیافه ی حق به جانب به خود گرفته بود شروع به سرکوفت زدن به دختر کرد. "آخه معلومه شما جوونا این روزا حواستون کجاست؟ این که از رانندگی تون. اونم از بقیه کاراتون. همش به فکر آلان گیلان کردنید!"
حرف های گلاب دره تمام نشده بود که مادر دختر جوان وارد اتاق شد و در حالیکه به پهنای صورت اشک می ریخت به سمت دخترش رفت و با داد و فریاد به دختر بد و بیراه گفت: "پدر سگ، چند بار بهت گفتم مثل آدم رانندگی کن؟! بیا، اینم نتیجش!" دختر جوان لام تا کام حرف نمی زد و همچنان مشغول بازی با گوشه ی شال اش بود.
مادر دختر به سمت تخت فرخنده رفت و با دیدن فرخنده خشک اش زد! "آقای فرخنده شمائید؟! فرخنده با همان حال نزار و با تعجب پرسید: "شما بنده را از کجا می شناسید؟!" مادر دختر در حالیکه اشک هایش را از زیر عینک دودی اش پاک می کرد گفت: "اسمم پدرامه! دیشب تو خواب دیدم که مرد قوی هیکلی به نام فرخنده، در حالی که تمام تنش از نیش هواپیماهای "مسر شمیت" آسیب دیده و خون بدنش داشت تموم می شد، از من کمک می خواست! خوابم رو جدی نگرفتم. تا اینکه امروز، اینجا، همون مرد رو دارم رو تخت بیمارستان می بینم!"
این را گفت و از حال رفت...

عباس قاضی زاهدی- چهارشنبه ۳۰ مرداد ۸۷

پ.ن:
۱/ لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!
۲/ نرو (۲ بار) اگه بری جات خالیه     بمون (۲ بار) یک شب جنجالیه! (خطاب به فرخنده!)
۳/ عاشقتم، دنبالتم، خونه به خونه   ای داد و بیداد از این زمون! (ایضن خطاب به فرخنده!)
۴/ چه تار و ماری بکنیه این تار و مار!
۵/ کماکان مطالب بلند سایر وبلاگ ها رو نمی خونم. شما هم می تونید نخونید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

از راست به چپ: روح الله رحیمی، اسامه بن لادن، استیو مک مانامن، کاسنی اف

این چهار نفر از پایه ریزان اصلی حملات ناجوانمردانه ی ۱۱ سپتامبر به برج های 2 قلو می باشند.
از یابنده تقاضا می شود هر چه سریع تر محل اختفای این افراد را نشان داده و مژدگانی دریافت نماید.
گفتنی است سوژه های مورد نظر آخرین بار در بهمن ماه سال ۱۳۸۶ در پاساژ "MBK" بانکوک در حال خرید اقلام مشکوک و گرفتنِ عکس یادگاری دیده شده اند.

پ.ن:
۱/ برای ترکّوندنِ برج و اماکنِ مشابه، از ۱ تا ۹ قلو با ما تماس بگیرید! (قابل توجه دوستان بساز بفروش)
۲/ برو تا نزدم تو بُرجکت!
۳/ اگه اذیتم کنی به اسامه می گم بیاد حالتو بگیره!
۴/ "پیام کوچک" می زنم جواب نمی دی    بگو کَلک واسم چه خوابی دیدی؟!
۵/ گفتم یادی از سریال تایلند که در ماه های بهمن و اسفند 86 براتون تعریف می کردم، نموده باشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


بیا که ماه پُر از عطر دلرباییِ توست
                                                               شکوفه چشم براهِ گره گشاییِ توست
نشسته در رهِ وصلت شفق چراغ بدست
                                                               سپیده منتظرِ نور کبریاییِ توست
به دیر پاییِ شب های انتظار قسم
                                                               کبوتر دلم ای نازنین هواییِ توست
خدا کند تو بیایی و صبح سر بزند
                                                               که بی ستاره ترین شب، شب جدایی توست

پ.ن:
۱/ ای سیبِ سرخِ چرخ زنان در مسیرِ رود    یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست
۲/ بیا بیا دلم برات تنگه!
۳/ خسته شدیم از بس جلوی نامتان حرف (غ) دیدیم!
۴/ لطفن تعجیل بفرمائید...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

هرگاه زنان دورِ هم جمع می شوند، بدون شک، مردانی به دار آویخته خواهند شد!


سال ۷۸، دانشجوی ترم چهارم بودم و سه جلسه از کلاس درس اقتصاد کلان گذشته بود. استاد وارد کلاس شد و شروع به حضور و غیاب کرد. پس از گذشت دقایقی چهره ی استاد و مباحث مطروحه از طرف ایشون به نظرم خیلی آشنا اومد.
از استاد پرسیدم: "ببخشید فامیلیتون چی بود؟!" گفت: "صلاحی. چطور؟" گفتم: "الآن دارید چی تدریس می کنید؟" گفت: "اقتصاد کلان دیگه بچه! این سوالا چیه می پرسی؟" گفتم: "آخه هم قیافتون برام خیلی آشناست، هم مباحثی که مطرح می کنید!" کمی تعجب کرد. یهو گفتم: "نکنه من این درس رو ترم قبل با شما گرفته بودم؟!" اینو که گفتم کلاس منفجر شد. از استاد اجازه گرفتم و رفتم دفتر رئیس گروه. گفتم: "ببخشید من درس اقتصاد کلان رو ترم قبل پاس کرده بودم و دوباره اشتباهی گرفتم و سه جلسه هم رفتم سر کلاس." رئیس گروهمون اخلاقش خیلی گُه مرغی بود ولی با شنیدن این حرف، زد زیر خنده و گفت: "بابا تو دیگه نوبری به خدا!" ولی باورش نشد. گفت: "باید بری از دایره ی امتحانات تایید نمره بیاری که این درس رو پاس کردی." رفتم اونجا و همین اتفاقات و خنده ها تکرار شد. تاییدیه ی نمره رو گرفتم و برگشتم پیش رئیس گروه و نشونش دادم. از تعجب داشت شاخ در می آورد. گفت: "من فکر کردم تو بعد از گذشت سه هفته از ترم و تموم شدن حذف و اضافه می خوای سر ما رو کلاه بذاری. یعنی تو واقعن بعد از سه جلسه نفهمیدی؟!"
جالبه بدونید که کلاس ما بین دفتر رئیس گروه و دایره ی امتحانات بود. چند باری که بین این دو اتاق رفت و آمد داشتم هنوز صدای خنده ی بچه های کلاس قطع نشده بود!

پ.ن:
۱/ من پَتَم، تو مَتی، ای پاپَتی!
۲/ انتخاب واحد خود را به ما بسپارید! (کاسنی و رُفقا!)
۳/ مشاوره ی رایگان تحصیلی پذیرفته می شود!
۴/ لب لبِ من، لب لبِ تو، باقالی به چند من؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

هرگاه زنان دورِ هم جمع می شوند، بدون شک، مردانی به دار آویخته خواهند شد!

 

سه شنبه هفته ی گذشته میهمان آخرین اجرای "بیژن و منیژه" ی دکتر محمود عزیزی بودیم.

ماجرای "بیژن و منیژه" از این قرار بود که شاه ایران برای مقابله با گردنکشی تورانیان سرداران خود را جمع کرده و می گوید یکی از شما داوطلبانه برای سرکوبشان به آن دیار عزیمت کنید.

در این میان بیژن جوان، داوطلب می شود و در حالیکه پدرش "گیو" مخالف است، به همراه "گرگین" به سمت "توران" حرکت می کنند.

بیژن پس از کشتن تعداد زیادی گراز! به خیمه ای می رسد و با وسوسه های "گرگین" به داخل رفته و عاشق "منیژه" دختر "افراسیاب" می شود!

از طرفی دایه ی منیژه هم عاشق بیژن شده و گیس و گیس کشی شروع می شود. در این میان مردی به شمایل "ژان رنو" ماجرا را برای افراسیاب تعریف کرده و می گوید: بیژن پس از صرف طعام، شب را در خیمه ی منیژه به صبح رساند!

منیژه و بیژن هر چه گفتند: ای دادار مهربان، ما که کاری نکردیم. فقط خوابیده بودیم! گوش هیچکس بدهکار نبود که نبود.

افراسیاب هم که کلّی شاکی بود، منیژه را آق کرده و از دربار بیرون می کند و بیژن را هم روانه ی سیاه چال!

شاه ایران که می بیند از بیژن خبری نشد، رستم را در هیبت یک تاجر به توران فرستاده تا از بیژن خبری آورَد.

از آنطرف منیژه و دایه با خودشان نجوا می کردند که ای دادار مهربان، تو خود برگو، تا کی باید زنان زیر یوغ مردان بوده و نتوانند برای آینده ی خود تصمیم بگیرند؟! پس این فمینیسم کی آغاز می شود؟!

و در همین حال می رقصیدندو می چرخیدند و عرق جبین می ریختند تا با پول این زحمات! طعامی ابتیاع کرده و در کام بیژن بریزند تا بی شوهر نمانند!

رستم وقتی به توران می رسد این دو را می بیند و دستی به سر و گوششان کشیده و آمار بیژن را می گیرد. آنها هم آمار را می دهند و هی یک روند حرف می زنند تا جایی که سر رستم را برده و نعره اش را در می آورند.

با نعره ی رستم، همه ی جنبندگان از جمله ما قالب تهی کردیم اما مگر این دو زن زبان به کام گرفتند!

خلاصه با ترفندی، رستم بیژن را نجات داد و با منیژه به سوی ایران گریختند.

بیژن منیژه را گرفت و احتمالن با توجه به حدسیات، شاه ایران هم دایه را!

زندگی شیرین شد و همه چیز به خیر و خوشی تمام گشت!

مبارکه ان شاء الله...!

 

پ.ن:

۱/ الهی به شادی بری، به غم برنگردی!

۲/ ارسال طعام برای بی شوهر نماندن الزامی است!

۳/ یاد بگیر!

۴/ پرپر اون نگاه عاشقانه ات بشم!!!

۵/ خودت خبر نداری   ماهِ شبای تاری!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

اثر محمدهادی دانش

امروز بعد از دو- سه هفته یکی از دوستانم به دیدنم آمد. بعد از حال و احوال ماجرای جالبی را تعریف کرد که مطمئنن برای شما هم جالب است.

او گفت: چند روز پیش دزدی به باغمان در فرحزاد می زند و بعد از جمع کردن اشیاء با ارزش بر اثر اتفاق به درون استخر می افتد. دزد مادر مرده که شنا بلد نبوده بعد از مدتی تقلا تلف شده و با دنیا وداع می کند.

تمامی مراکز ذیربط هم به عدم وجود جراحت یا ضرب و شتم یا عمد، در مرگ دزد صحه می گذارند.

اما کارشناس مرکز رسیدگی بعد از بازدید از محل، من (دوست بنده) را به دلیل عدم رعایت مسائل ایمنی و حصار کشی دور استخر، 20 درصد مقصر اعلام می کند!!!

نکته ی جالب تر اینکه دوستم می گفت: شخص دیگری را در آن مرکز دیدم که به همین بلای من دچار بود. ماجرایش را پرسیدم و او گفت: داخل حیاط چاهی برای فاضلاب کنده بودیم که هنوز به اتمام نرسیده بود. شبی دزدی از دیوار منزل ما به داخل حیاط پریده و مستقیم به اعماق چاه می افتد. در حال حاضر بیش از ۵ میلیون خرج دوا و درمان دزد در چاه افتاده کرده ام و همچنان هم این داستان ادامه دارد...!

 

پ.ن:

۱/ دل منو دزدیدی و رفتی!

۲/ انجمن حمایت از دزدان تاسیس شد!

۳/ چه معنی داره تو حیاط خونتون چاه می کنین یا استخرتون حصار نداره؟ دزدای بدبخت چه گناهی دارن؟!

۴/ تو یه دزدی! دل می دزدی!

۵/ یادگیری شنا، فنون نجات غریق و حرکات ژانگولر، قبل از دزدی الزامی است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

گل کاسنی!

وقتی قلم به دست می گیرم و کشتی افکارم را در دریای پر تلاطم امواج کلمات رها می سازم و ...

یا

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت! هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفس دو نعمت موجود است و ...

 

تمام انشاء هایی که می نوشتم به صورت یکی در میان، با یکی از این دو پیش درآمد شروع می شد!

از زمانی که مجبور به نوشتن انشاء شدم از این کار متنفر بودم. با اینکه به یاد ندارم در این درس نمره ای کمتر از ۱۸ گرفته باشم و یا کسی از انشاء من خوشش نیامده باشد، با این حال از نوشتن خوشم نمی آمد. همیشه بدترین ساعات درسی برای من زنگ انشاء بود. جالب اینجاست که مجبور بودم برای خواهرم که ۵ سال از من بزرگتر بود هم انشاء بنویسم!

نمره ی انشاء هم در زمان ما حکایتی داشت بس خواندنی! هر کسی بیشتر می نوشت، نمره ی بیشتری می گرفت. به همین دلیل مجبور بودم بخش اعظمی از انشاء خود را به مقدمه چینی های تکراری و بعضن مزخرف اختصاص دهم. معلم انشاءمان هم، همان معلم ورزش یا امور تربیتی بود که یک موضوع کلیشه ای از قبیل: «تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟!»، «تعطیلات عید را چگونه سپری نمودید؟!»، «علم بهتر است یا ثروت؟!» را مطرح کرده و بقیه ی ساعت کلاس را به چُرت زدن می گذراند!

از بد روزگار یا خوبش، در حال حاضر هم می نویسم. اینجا و چند جای دیگر! البته اینجا فقط بخاطر دل خودم می نویسم و در این رابطه هیچگونه ادعایی ندارم.

اگر از نوشته های من خوشتان می آید به خودتان مربوط است و اگر هم نمی آید ایضن! هر چند تلف کردن وقت هم چیزی است که این روزها مُد شده است!

ولی مطمئن باشید که اینجا من را می خوانید. خودِ خودم را. نه چیزی کمتر و نه بیشتر!

راستی به نوشته های من چه نمره ای می دهید؟!

 

پ.ن:

۱/ عجب صبری خدا دارد!

۲/ اگه به بابات نگفتم!

۳/ یِ (3بار)، یو (3بار)، دوست دارم برو برو!

 ۴/ ساکت، بچه خوابه!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

متاسفانه این روزها بیشتر وقتمان صرف تنویر افکاری می شود که توسط دوستانمان در نشریه وزین تندیس مخدوش می شود.

پس از نوشتن مطلب "زنده باد زاپاتا" امیر فرهاد محمدیاری، در شماره بعدی تندیس (128)، طی نطقی کوبنده، مطلبی را در حمایت ازحقوق اجحاف شده دوست و همکار منتقد خود، سیدامیر سقراطی با عنوان "مرکب آب دارد" منتشر نمودند. و فارغ از اصل ماجرا، در را به پاشنه ای که به سمت خودشان باز شود چرخاندند.

 

نکاتی را که از مطلب ایشان می توان استخراج کرد بدین شرح است:

۱/ در کنار هنرمندان کارتونیست باید نقادان این عرصه نیز دیده شوند.

۲/ حمید بهرامی به اصرار اقدام به ارسال جوابیه نموده اند.

۳/ بنده (زاهدی) مخاطبین را به خندیدن به امیر سقراطی دعوت کرده ام!

۴/ چرا از جوانان در ابتدای راه، که تحت تاثیر هنرمندان دیگری هستند حمایت می کنید؟!

۵/ چرا مکتب مانگائیسم وطنی را ترویج می کنید؟

۶/ چرا در انتهای مطلب "زنده باد زاپاتا" لینک های آثار سقراطی و علی بیگی را گذاشته اید؟

۷/ در این سرزمین، برای هر 1000 کارتونیست اش حتی یک قلم برای نقد نیست!!!

۸/ چرا مصائب ریز و درشتی که ریشه در کارنامه ی یکی دو دهه ی اخیر متولیان کاریکاتور دارد را آسیب شناسی نمی کنید؟

 

در اینجا ذکر چند نکته در ارتباط با نوشتار "مرکب آب دارد" امیر فرهاد ضروری به نظر می رسد:

۱/ مرکب، عصاره دارد. مرکب شما را نمی دانم!

۲/ در فضای نقد موجود که بیشتر به تخریب می ماند! همیشه از انتقادهای سازنده استقبال نموده و آغوشمان برای پذیرش آن باز است. یک بار دیگر نگاهی به نوشته های خود و همکارتان بیاندازید، شاید متوجه تفاوت بین نقد و تخریب شدید!

همچنین شما چطور می توانید سقراطی را با بزرگانی چون شاملو و مجابی مقایسه کنید؟ نکند شما هم دچار این توهم هستید که ایشان به خیال خود، نائب برحق استاد محصص هستند؟!

کما اینکه استاد سقراطی خود را از لحاظ تعداد برپایی نمایشگاه و حرفه ای گری همپای استاد درم بخش می دانند! و می گویند: «من و درم بخش تنها کارتونیست هایی هستیم که در طول سال، سه نمایشگاه برپا می کنیم!» البته شاید این جمله با اغراق درست باشد ولی ذکر این نکته خالی از لطف نیست که ایشان رکورد دار برپایی بیشترین نمایشگاه با کم ترین بازدید کننده هستند!

۳/ حمید بهرامی در مطلبی طنزگونه قلمی کردن جوابیه خود را، اصرار من اعلام کردند. چون عقیده داشتند بخش اعظمی از مخاطبین نشریه تندیس هنرمندان شاخه های دیگر تجسمی بوده و همچنین با مدیر مسئول این نشریه رفاقت دارند. به این دلیل پاسخ به نقدهایی اینچنینی را زیبنده ی خود و این نشریه نمی دانستند.

۴/ همگان می دانیم در حیطه طنز، خندیدن یا خنداندن امر صوابی است که گاه همه ما از آن غافلیم! ولی دوست خوبمان سقراطی، هر چند که با آثارش تا کنون نخواسته یا نتوانسته این خنده را بر لب کسی بنشاند، سعی کرد با نوشتن مطلبی به ظاهر طنز آمیز این باصطلاح نقیصه را جبران کند. کافی است نگاهی دقیق تر به بخشی از باصطلاح نقد ایشان بیاندازیم: «پر کردن یک نشریه آموزشی با مطالب متناقض همان قدر خنده دار است که عنوان دکلوزو و حمید بهرامی های وطنی برای دوازده صفحه اول این نشریه آموزشی!» من نیز برای اینکه شائبه ای برای مخاطبین بوجود نیاید، بر این خنده دار بودن تاکید کرده و قضاوت را بر عهده ی مخاطبین فهیم گذاشتم تا با سلیقه ی خود بر جمله ی ایشان یا اصل ماجرا بخندند. البته اگر اشکالی نداشته باشد؟!

۵/ از دید شما چه اشکالی دارد که در مجله ایران کارتون هنرمندی تبلیغ شود که با توجه به سن کم، توانسته راهی که بسیاری از دوستان در عرصه کاریکاتور و طراحی نتوانستند طی سالها بپیمایند را طی نماید؟

مشخص کردن اینکه چه کسی در اول راه است، کمی دشوار است. خصوصن برای شما. اینطور به نظر نمی رسد؟!

۶/ طی مصاحبه هایی که در شماره های متوالی مجله ی ایران کارتون با هنرمندان سرشناس کارتونیست ایرانی و خارجی داشته ام، همه ی آنها سبک کاری خود را متاثر از هنرمندان بزرگ این عرصه دانسته اند. بهتر نیست، ما هم بین تاثیر گرفتن و کپی محض، تفاوت قائل باشیم؟

۷/ با ذکر نام می توانم به شما تعداد زیادی از همین جوانان در ابتدای راه! را معرفی کنم که در معتبرترین نشریات و کمپانی های خارجی از جمله مجله ی 2D ARTIST، آثار مانگائیسمشان ارائه می شود و ورک شاپ تصویری دارند و برخلاف نظر شما، در آنسوی آبها نه تنها زیره به کرمان نمی برند، بلکه زمینه ای برای ارج و قرب هنرمندان ایرانی فراهم کرده اند.

۸/ غرض از ارائه لینکهای آثار مهدی علی بیگی و امیر سقراطی صرفا برای بالا بردن سواد بصری علاقه مندان به هنر کاریکاتور بود و لاغیر! چرا برداشت شما از این اتفاق نشان دهنده ی این تعبیر است که آثار امیر سقراطی از سطح کیفی و تکنیکی پائینی برخوردار می باشد؟ آیا تصور نمی کنید این برداشت نادرست شما خود توهین به این هنرمند گرانمایه است؟!

۹/ در خوش بینانه ترین حالت ۱۵۰۰ کارتونیست حرفه ای به معنی عام کلمه در ایران مشغول به فعالیت هستند و با محاسبه ی شما که گفته اید در ایران برای هر ۱۰۰۰ نفر کارتونیست حتی یک قلم برای نقد نیست، در مجموع ما یک نفر و نصفی نقاد برای نقد نویسی در حوزه ی کاریکاتور داریم. با این حساب برای روشن شدن ذهن مخاطبین بفرمائید که کدامیک از شما، آن ۱ است و کدام ۵/۰؟!

۱۰/ به نظر شما راه اندازی دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران که جزء معتبر ترین جشنواره های کارتون در سراسر دنیاست، 18 سال انتشار نشریه تخصصی کیهان کاریکاتور، تاسیس خانه کاریکاتور، راه اندازی سایت معتبر ایران کارتون فارسی و لاتین با 75 میلیون بازدید کننده در سال و... از مصائب کاریکاتور ایران است؟!

در انتها، علی رغم میل قلبی، باید کمی هم از ادبیات شما وام گرفته و بگویم: «به نظر می رسد، گره مُشتان شما در هم تندیده تر است و برق دندانهایتان بیشتر به چشم می خورد!»

 

پ.ن:

۱/ بابا آب داد!

۲/ آن مرد آمد!

۳/ تصمیم کبری 11!

۴/ قلم برای نقد نویسی رسید!

۵/ نمی دم تو تندیس چاپش کنید!

۶/ دوباره می گویم. اصولن مطالب طولانی سایر وبلاگ ها را نمی خوانم، شما هم می توانید نخوانید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 

 

دیشب یکی از دوستان قدیمی که از قضا وبلاگ نویسی هم می کند برایم "پیام کوچکی" فرستاد با این مضمون:

 

«عباس من یه زیدی دارم! اسمش سحرِ، باباش گاوداری داره،خودش شهرسازی می خونه، 206 داره، بچه ی بالاشهره (نیاوران)، حموم می ره خیلی طول می ده، تَک دخترِ و ... با این اطلاعات می تونی یه شعری چیزی بگی واسش بخونم حال کنه؟! دمت گرم، جبران می کنم!»

 

با خوندن این "پیام کوچک" امر بر من مشتبه شد که واقعن شاعرم! گل از گلم شکفت، دست به "پیام کوچک" شده و این ابیات را سرودم:

 

می شناسم اَندر این شهر، یکی تک دختر

                                                                 که بُوَد با وَجَناتش، به همه عالم سَر

وَجَناتُ سَکَناتُ حَرَکاتش، همه عشق

                                                                 ضرباتُ عَدَواتُ کلماتش، همه درد

آنچه خوبان همه دارند، به صد زحمتُ رنج

                                                                 می توان یافت در این دخترِ بابا، همه جمع

می کند ناز به شغل پدرش، با صد شوق

                                                                 می دهد گاز به 206 اش، با صد ذوق

پدرش گاو چرانی بکند، با یونجه

                                                                 و خودش ناز برایم بکند، چون غنچه

شهرسازی است یکی رشتۀ دانشگاهش

                                                                 به خیالش که کُنَد پاس، همه درس هایش

او گرفته است، همه راحت از این بالا شهر

                                                                 با صدای اُتولش، جیگرِ بابایی، سحر

از حموم رفتنِ او داغ دلم تازه شود

                                                                 قلبم از معطلی اش، باز دو صد پاره شود

الغرض، دختر خوبی است، خدا آگاه است

                                                                 وز برای دل من، مأمن و منزلگاه است!

 

پ.ن:

۱/ سرودن اشعار سفارشی پذیرفته می شود!

۲/ ارسال کلمات کلیدی برای سرودن شعر الزامی است!

۳/ در اختیار قرار دادن اطلاعات بیشتر از سوژه ی مورد نظر، مزید امتنان بوده و بر کیفیت کار خواهد افزود!

۴/ حموم می رید، زیاد طول ندید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |