تبليغاتX
کاسنی!

کاسنی!

اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!


اثر الساندرو گاتو از ایتالیا

سالهای 84 و 87 جزء بدترین سال های عمرم بوده است. نه اینکه در این دو سال اتفاق خوب برایم نیفتاده است. اتفاقن افتاده. خوبش هم افتاده. اما تلخی اتفاقات بدش کام اتفاقات خوبش را هم تلخ کرد!
امیدوارم که سال 88 سال خوبی برای امیدهای واهی ام به آینده ای مبهم باشد!
حتی برای شما دوست عزیز ...

پ.ن:
1/ یک هفته ای گم و گور می شوم. اگر بعد از مدتی فسیل هایم را از ته دره ای یا از دل سنگ های کوهی نیافتند که باز هم در خدمتم، وگرنه دیدار به قیامت!
2/ قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق. مرا در خود کشیدی برمودای من!!!
3/ علف هرزه چیست؟ گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است؟!
4/ خر بودن از گاو بودن خیلی بهتر است. چون گاو علاوه بر گاو بودن، خر هم هست!
5/ برای ماندن، باید رفت!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر والریو کورتو از آلمان

می گویند وقتی واتیکان از لئوناردو داوینچی خواست تا شام آخر را بر روی دیوار کلیسا اجرا کند، وی برای پیدا کردن دو چهره که نماد خوبی (مسیح) و بدی (یهودا) باشند در چهره های مردم دقیق تر شد.
بعد از مدت کمی در مجلسی جوانی زیبا رو و نیک سیرتی یافت و از او خواست تا به کارگاهش بیاید و از چهره ی او چند طرح برداشت.
اما هر چه می گذشت یافته هایش برای پیدا کردن شخصی که از چهره اش برای کشیدن صورت یهودا استفاده کند کم و کمتر می شد.
سه سال گذشته و تابلو نیمه کاره مانده بود. تا جایی که کاردینال کلیسا هم صدایش درآمده بود.
روزی داوینچی جوانی را در جوی آبی با حالتی نزار و درب و داغان پیدا کرد و در چهره او نماد پستی و شقاوت را یافت.
از دوستانش خواست تا او را به کارگاهش بیاورند. وقتی کار داوینچی با آن فرد تمام شد جوان که کمی سرحال آمده بود به داوینچی گفت: چقدر این کارگاه آشناست. یادم می آید سه سال پیش من را به همینجا دعوت کردی و از چهره ام طرحی برای کشیدن صورت مسیح برداشتی!
و این است فاصله ی باریکتر از موی مرز بین خوبی و بدی!

پ.ن:
1/ وقتی خوبی خیلی خوبی، وقتی بدی خیلی بدی!
2/ برای من که جز خزان، ندیده ام در این جهان ... بهشت آرزوی تو، بوی بهار می دهد!
3/ رودخانه ی متلاطم، همیشه به نفع ماهیگیر است!
4/ امسال هم داره تموم می شه ... آخی!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر سپیده انجم روز

ظهر تابستان بود. گرمای هوا قطرات عرق را از پشت گردن در مسیر مستقیم و خلاف جهت عقربه های ساعت به سمت پائین هدایت می کرد.
پشت ترافیک سنگین ایستاده بودم و کولر درپیت هم، حتی روی درجه ی 3 جواب نمی داد. کنارم راننده ی تویوتا کمری، شیشه های ماشینش را پائین داده و خودش را باد می زد!
در دلم کلی بد و بیراه نثار طرف کردم و با تکان دادن سر، به نشانه ی تاسف از کنارش گذشتم!

نمی دونم این چه سِرّیه که بعضی ها از امکاناتی که در اختیار دارن لذت نمی برن.
پول در میارن ولی از پولشون لذت نمی برن! پولشون به جونشون بسته است و فکر می کنن با خرج کردن هر یک هزاری، یک گرم از گوشت تنشون کنده می شه!

من تو این دنیا هیچ سرمایه ای ندارم. چون در حد خودم از پولم لذت بردم. بهترین لباس ها رو پوشیدم. بهترین رستوران ها غذا خوردم. بهترین مسافرت ها رو رفتم و ...
نمی گم نگاه به آینده کار بدیه. خیلی هم خوبه. اما این نباید باعث بشه که آدم به خودش سختی بده.
به نظرم آدم باید طوری با زندگیش حال کنه که هر لحظه حضرت عزرائیل به سراغش اومد با آغوش باز اونو بغل کنه، یه تانگو باهاش برقصه و ریق رحمت رو سر بکشه!
 
پ.ن:
1/ خدایا جدی نگیریا. من هنوز کلی آرزو دارم!
2/ خدا به همون اندازه که خرج می کنی بهت روزی می ده!
3/ به کی (2 بار) سوگند که من نبودم ... یک کاری داشتم خونه مونده بودم!
4/ ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم ... اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است!
5/ پریدن از صخره وقتی آسیب می زنه که یادت بره پرواز کنی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر مارسین بوندارویچ از لهستان

در روزهای آخر سال همه ی مردم علاوه بر تکاپو در امور مختلف، در تکاپوی خرید عید نیز هستند و در این میان، تکاپوی جوانان شصت و چندی اعم از ذکور یا ضعیفه، خصوصن از نوع مارک باز خسته و بازنشسته اش، بیشتر به چشم می خورد.
در این زمانه که اکثریت افراد نامبرده برای خرید یک ظرف ماست هم ساعت ها مشغول آلان گیلان هستند، بد نیست تا شما را با فروشگاه "هایلند" آشنا کنم. البته اگر آشنا نیستید!
این آشنایی دو مزیت دارد که انجام کار بی مزیت اصولن بی اساس است.
مزیت اول این است که در "هایلند" تمامی بـــِـرَندهای شناخته شده ی بهداشتی و آرایشی عرضه می شود و مزیت دوم تست رایگان و به دور از چشم اغیار تمامی موارد ذکر شده است.
پس شما می توانید قبل از شرکت در هر میهمانی، سری به هایلند زده و بدون صرف هزینه، با یک چهره ی کاملن متفاوت از آنجا خارج شوید.
از آنجا که تست عطر و ادکلن نیز مثل لوازم آرایشی بر عهده ی خودتان است، استفاده از خوش بو کننده ها به میزان لازم توصیه می شود!
شما می توانید هایلند را چند متر پائین تر از میدان آرژانتین بیابید!

پ.ن:
1/ گاهی نوشتن چیزهایی برای عوض شدن حال و هوایی ضروری به نظر می رسد!
2/ زندگی یعنی حل مشکلات و هر مشکلی راه حلی دارد!
3/ من کفش های خود را می پوشم اما آرزوهای بزرگی در سر دارم!
4/ بابا خط چشی، روژه لبی، چیزی نداری تو کیفت ... اشکال نداره همینجوری دافارو می ذاری تو جیبت!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر سیدمحمود جوادی

بانوی سپیده دم من را به بازی مینیمال 150 کلمه ای دعوت کرده. او از درد نوشته و من هم از درد!

مرد با ذوق و شوق توانسته بود بلیط کمیاب بهترین کنسرت موسیقی شهر را تهیه کند تا بتواند زنش را خوشحال کند.
با احساس غرور به زنش زنگ زد و گفت: حالا فهمیدی من کی ام؟!

یک ساعتی زودتر به پشت در سالن برگزاری کنسرت رسیده بودند و فشار جمعیت هم مزید برعلت شده بود تا هیجانشان برای دیدن و شنیدن کنسرت دو چندان شود!
مرد به زن سفارش می کرد که پس از ورود طمع نکند و اولین جای مناسبی که دید بنشیند. پس از باز شدن درها، با فشار جمعیت وارد سالن شدند. زن جای نسبتن مناسبی پیدا کرد، ولی مرد برای اینکه بهترین شرایط را برای زنش فراهم کند، دنبال جای بهتری بود. اما نه تنها جای مناسبی پیدا نکرد، بلکه نزدیک بود حتی زن هم جایی برای نشستن پیدا نکند. این بود که زن روی صندلی و مرد روی دسته ی آن جا خوش کردند!
از این لحظه بود که زن شروع به غر زدن کرد و مرد را با واژه های بی عرضه و بی دست و پا و ... مورد نوازش قرار داد!
مرد که تا آنروز احساس می کرد بیشترین دردی را که تحمل کرده، مربوط به ماندن انگشتش لای در مینی بوس بوده، فهمید که دردی که مربوط به نشستن روی دسته ی صندلی و ماندن دلش لای شماتت های زنش است چقدر بیشتر است!

پ.ن:
1/ اگر تعداد کلمات، از 150 بیشتر شده، خودتون با پاک کن پا کنید!
2/ میان درد ما تا درد مردم ... تفاوت از زمین تا آسمان است!
3/ نه یه شب، هزار شبه بدجوری اذیت می کنی ... از همه عالم و آدم تو شکایت می کنی!
4/ یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی ِ ادامه دار است!
5/ رفوزه (3 بار)، توی هر کلاس درسم ... ولی از یه تجدید توی عشق تو می ترسم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر سیدمحمود جوادی

من "همسري مهربان و پدري فداکار" هستم، وقتي زنم براي اثبات وفاداري اش -البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند!
من "زوج" هستم، وقتي زنم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند با ماهی یک سکه به عنوان مهریه کنار بیاید!
من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي هنوز ضعیفه ای پیدا نشده تا آرامش را کنارش تجربه کنم و کماکان در کنار پدر و مادر پیرم هستم!
من "خوشگله" هستم، وقتي برای یکبار گذرم به شهر قزوین افتاد!
من "منزل" هستم، وقتي نامزدم از ترس همکاران فضولش اسم مرا در موبایلش اینگونه Save می کند!
من "مرد من" هستم، وقتي زنم به دنبال خواسته ی جدیدی است! 
من "آقا جون" هستم، وقتي تبديل به شیئی مي شوم که فقط به درد عکس یادگاری به همراه نوه و نتيجه هايم می خورم!
من "ددی" هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند!
من "پدر" هستم، وقتي مورد شماتت زنم قرار مي گيرم، چون آن روز به يک مهماني مردانه رفته بوده و بچه ام را به پارک نبرده بودم! 
من "مرتیکه" هستم، وقتي زن همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود!
من "بابایی" هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا برایشان موبایل بخرم!
من "آقاهه" هستم، وقتي دندان های مصنوعی ام را از داخل لیوان آب در می آورم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من پدر بزرگش هستم و مرا خدمتکار پير پدرش معرفی می کند!
من "مرد تمام عيار" هستم، وقتي زنم سرویس طلای جدیدش را جلوی آینه امتحان می کند! 
من "عباس آقا" هستم، وقتي از مرز شصت سالگي گذشته ام و هيچ ضعیفه ای دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف کند!
من "مرد مردان، سالار، پلنگ، عشق من، عزيزم، سلطان، خوش تیپ، ويتامين و..." هستم. البته فقط در ماه اول عروسي ام!
من در فريادهاي شبانه زنم، وقتي دير به خانه مي آيد، لپش گل انداخته و بوي خیانت مي دهد، "پاچه پاره" هستم!
من برای دامادم "لولو سرخرمن" هستم!
حاج خانوم مرا "والد آقا مصطفي" صدا مي زند!
من "عصبی" هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم!
پدرم مرا به پدر ضعیفه ای که به خواستگاری اش رفته ایم "غلام شما" معرفي مي کند!
به راستی من کیستم؟!


پ.ن:
1/ ظریفی می گفت: من "بی منطق و زورگو" هستم وقتی به زنم تذکر می دهم که لطفن در میهمانی طوری نشست و برخاست کند که لباس ماماندوزش از بالا و پائین بیرون نزند!
2/ تمامی موارد بالا در مورد ضعیفه ها هم صادق است!
3/ ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم بــِبَرد ... حیف باشد که تو باشی و مرا غم بــِبَرد!
4/ چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ... که دل به دست کمان ابروئی است، کافر کیش!
5/ مردا همشون یه جورن. جور که نه، ناجورن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


اثر آنجل بولیگان از مکزیک

داشت اختتامیه جشنواره ی فیلم فجر یادم می رفت که مراسم اهدای جوایز اسکار داغ دلم را تازه کرد.
اصلن به محتوا، نوع برگزاری، شیوه ی داوری و هزار چیز ریز و درشت آن کاری ندارم.
اصلن به خود این دو جشنواره هم کاری ندارم.
حرف من با صدا و سیمای قشنگ کشورمان است.
بر کسی پوشیده نیست که اگر گزارش مراسم اختتامیه جشنواره ی فیلم فجر را از روزنامه یا خبرگزاری ها می خواندیم، بیشتر تصویر می دیدیم.
مگر گناه ما چیست که باید در تمامی طول پخش این مراسم فقط چهره حضار سیبیلو را ببینیم؟!
مگر گناه ما چیست که باید در زمان اعلام اسامی هنرمندان زن برگزیده هم چهره ی در و دیوار و باز هم ایضن چهره ی وزیر و وکیل را ببینیم؟!
مگر گناه ما چیست که باید تصویر هر کسی، حتی مردانی که با شئون و معیارهای شما هماهنگ نبود و روی سِن رفت را از لانگ شات ترین حالت ممکن -چیزی در حد مورچه- ببینیم؟!
مگر گناه ما چیست که باید بازی های فوتبال اروپایی را با چند دقیقه تاخیر دیده و تکرار یک صحنه را هزاران بار ببینیم که خدایی نکرده حواسمان پرت ضعیفه ای نشود که پشت سر فوتبالیستی است که دارد ضربه ی کرنر می زند!
مگر گناه ما چیست که نباید سازهای موسیقی را از تلویزیون ببینیم؟!
مگر گناه ما چیست که مادرمان اجازه نمی دهد ماهواره بخریم؟!

اینها را برای این نمی نویسم که بگویم عقده ی دیدن مهتاب کرامتی یا ضعیفه های دیگر را دارم.
اینها را برای این نوشتم که بگویم مگر مردم نامحرم اند و دوستان شرکت کننده در آن مراسم محرم؟!
اینها را نوشتم تا بگویم حالم از این احمق فرض کردن مخاطب توسط دوستان صدا و سیمایی به هم می خورد!

پ.ن:
1/ پَر، وا کنید تا به هوایش پری زنیم ... باید که در فضای غَمش ناپدید شد!
2/ جانی که از تو گرفتم، جز به خودت پس نمی دهم!
3/ خون خوردن و حرفی نزدن کار دلم بود ... دل یار مَحن بود، مَحن یار دلم بود!
4/ آخه حالی به آدم می مونه؟ نه والله ... احوالی به آدم می مونه؟ نه بالله!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  | 


عکس: سارا ساسانی

نمی دانم چرا غالب هنرمندان بزرگ در عصر خود شناخته نمی شوند و همواره مورد بی مهری و حسادت قرار گرفته و زندگی اشان در فقر و فلاکت می گذرد. موتزارتی که در 3 سالگی آهنگسازی می کند، در 7 سالگی اولین سمفونی و در 12 سالگی اولین اپرای کامل خود را می نویسد، عاقبت در 35 سالگی در فقر مطلق می میرد!

"آنتونیو سالی یری" ایتالیایی که آهنگساز دربار شاه اتریش بوده می شنود که "ولفگانگ آمادئوس موتزارت" قرار است به عنوان آهنگساز وارد دربار شود.
از آنجایی که خود آهنگسازی ضعیف بوده و نمی توانسته با موتزارت جوان رقابت کند، شروع به گذاشتن چوب لای چرخ های موتزارت می کند؛ تا جایی که چرخ های موتزارت لنگ شده و دیگر نمی چرخد!

در ابتدای نمایش آمادئوس، موتزارت -با بازی ارژنگ امیرفضلی- در یک مجلس رقص کاملن رسمی شروع به بازی گرگم و گله می برم با "کنستانزو وبر" خواهر کوچک ضعیفه ای که قبلن به او پیشنهاد ازدواج داده و جواب رد شنیده بوده می کند. در ادامه کنستانزو بازیگوش خطاب به موتزارت می گوید: بعد از ازدواج، من می تونم روی ماهت رو ببوسم و موتزارت شوخ طبع هم می گوید: تو پشت ماهم رو هم نمی تونی ببوسی! و همین دیالوگ زیبا باعث ازدواج آن دو، البته بر خلاف میل پدر موتزارت می شود.

در اواسط نمایش آمادئوس، موتزارت همسرش را می بیند که در یک مجلس بالماسکه توسط دو مرد بی ناموس وجب می شود. او که طبق شنیده ها خیلی غیرتی بوده، با نهیبی به کنستانزو می گوید: چه معنی داره دو تا غریبه زن آدم رو اینچـِش کنن!

 و در اواخر نمایش آمادئوس، همسر موتزارت وی را که برایش دو بچه باقی گذاشته و در فقر و مریضی به سر می برد ترک کرده و وقتی برمی گردد که شاهد نفس های پایانی موتزارت است!

نمایش آمادئوس، نوشته ی "پیتر شفر" و با کارگردانی "منیژه محامدی" تا آخر اسفند در سالن اصلی تئاتر شهر روی صحنه می رود. نمایشی با آغازی ضعیف، طراحی صحنه ای خوب و پایانی متوسط که توصیه ای به دیدنش نمی کنم. شاید بتوان گفت این نمایش را بازی نسبتن خوب ارژنگ امیرفضلی نجات داده است!

پ.ن:
1/ یک شب بدون روضه، بمیرم اگر مرا ... از کاروان گریه نشینان، قلم زنی!
2/ تو، قیامت را قیامت می کنی!
3/ ازدواج از آهنگسازی سخت تر است! (موتزارت)
4/ هر کسی از موتزارت یاد کنه، مجبوره از منم یاد کنه. حتی با نفرت! (آنتونیو سالی یری)
5/ مجنون کسی است که چشم دارد و خوابش نمی برد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت   توسط عباس قاضی زاهدی  |