<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاسنی!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/</link>
<description>اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است! ... اگر عباس مجرم است، به دوستان سلام برسونید!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 14:19:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پيري و هزار ...!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1262218255.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;اثر كنستانتين سيوسو از روماني&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستم پدر ِ با صفايي دارد! بعضي از كارهايش مثل كارهاي اغلب پدرهاي پير، باعث خنده ي تا حد مرگ مي شود. براي اينكه شما هم در اين شادي سهيم شويد، 2 نمونه از آن كارها را از زبان دوستم برايتان تعريف مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- يه روز خواهر زاده ي كوچيكم اومد خونمون. اونروز بابام در نقش يك پدر بزرگ باحال ظاهر شد و شروع به &quot;گرگ بازي&quot; با اون كرد. بعد از مدتي همه ي ما با صداي ضجه هاي دخترك به خودمون اومديم و به طرف صدا دويديم. فكر مي كنيد با چه صحنه اي مواجه شديم؟ بابام بعد از ترس شديد دختر، تازه سر شوق اومده بود و در حاليكه شاهد ترس و گريه ي بچه بود، حاضر نمي شد از نقش خودش خارج بشه و با صداها و شكلك هاي عجيب و غريب سعي داشت بيشتر اونو بترسونه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- يه روز ديگه بابا و عَموم با هم قرار گذاشتن تا براي قدم زدن به پاركي حوالي ِ منزلمون برن. بعد از گذشت ساعتي بابام به من زنگ زد و گفت: هر چي منتظر شدم عموت رو نديدم. موبايلشم نمي گيره. تو يه زنگ بزن ببين كجاست؟ من هم گفتم صبر كن تا با اون خط بگيرمش. به عموم زنگ زدم و گفتم شما كجايي؟ گفت تو پاركم. كنار زمين بازي. بعد با اون خط از بابام پرسيدم شما كجايي؟ گفت: كنار آبنما. گفتم بابا برو سمت زمين بازي. اونجا عمو منتظرته. ولي براي اينكه خيالم راحت بشه گفتم گوشي رو نگه مي دارم تا به عمو برسي. بعد از دقايقي بابام گفت عموت كه اينجا هم نيست! با تعجب از عموم پرسيدم عمو كجاي زمين بازي هستي؟ چرا بابا تو رو نمي بينه؟ گفت بابا من همينجا كنار سرسره ها هستم. از اونطرف بابام هم در جواب من گفت: منم كنار سرسره ها هستم! سرتون رو درد نيارم. بعد از نيم ساعت كاشف به عمل اومد بابام رفته يه پارك و عموم رفته يه پارك ديگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;1/ از نحوه ي پرپر شدنت معلوم است ... كه دستخوش ِ حمله ي طوفان شده اي!&lt;BR&gt;2/ هزار سال گذشت از حكايتِ ليلي ... هنوز مردم ِ صحرا نشين سيه پوشند!&lt;BR&gt;3/ آدما وقتي پير مي شن دوباره بچه مي شن. من دوست ندارم دوباره بچه گيم رو ببينم!&lt;BR&gt;4/ به خاطر ِ منم شده، مواظبِ خودت باش!&lt;BR&gt;5/ كاش به زماني برگردم كه تنها غم زندگي ام، شكستن نوك مدادم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 14:19:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان تكيه به دستان ِ تو دارد!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261870035.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بايد به پاي ِ چشم  ســـياهش شهيد شد ... تا روز حــــــــشر، نزد خــــــــــدا روسپيد شد&lt;br /&gt;پر وا كــــنيد تا به هــــوايش پري زنــــــــــيم ... بايد كه در فـــــــضاي غـــــــــمش ناپديد شد&lt;br /&gt;وقــــــتي خداي خــــــلقت او را تـــــمام كرد ... اين جمله گفت: آنچه كه عشقم كشيد شد&lt;br /&gt;من مانده ام كه قبر به آن كوچكي چه سان ... جـاي قـــــــرار دادن قــــــــــدي رشـــيد شد&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بي ربط:&lt;br /&gt;اين تـــــير با نگاه، نظر مي زند تو را ... حــــــالا نمي شد اينهمه زيبا نمي شدي&lt;br /&gt;مي خواستي كه تير نگيرد تن تو را ... كاري نداشت، خوش قد و بالا نمي شدي&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1/ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://zahediam.blogfa.com/post-25.aspx&quot;&gt;خيمه ي خورشيد سوخت!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;2/ كاش مي شد كه علمدار حرم مي ماندي ... اصلن اي كاش كسي جاي ِ تو سقا مي شد!&lt;br /&gt;3/ بس كن رباب، سر به سر ِ غم گذاشتي ... اصلن خيال كن علي اصغر نداشتي!&lt;br /&gt;4/ يه قرار بذاريم همه با هم بريم براي &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mona-zarei.blogfa.com/&quot;&gt;مونا&lt;/a&gt; آزمايش بديم!&lt;br /&gt;5/ مرسي از &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.drawingandpainting.blogfa.com/&quot; title=&quot;ايراني نامه&quot;&gt;ايراني نامه&lt;/a&gt; براي فرستادن عكس (نقاشي) اين پست!&lt;br /&gt;6/ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://10101010100.blogfa.com/post-318.aspx&quot;&gt;اين حسين كيست؟!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;7/ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://golabi-life.blogfa.com/post-66.aspx&quot;&gt;فصل الخطاب! &lt;u&gt;(حتمن بخونيد)&lt;/u&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 00:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال ِ ما!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261612437.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حرف دل:&lt;br /&gt;مي گويند وقتي حضرت ابراهيم، اسماعيلش را به امر خدا به قربانگاه برد، طاقتِ نگاه كردن در چشمان پسرش را هنگام ذبح نداشت، اين بود كه او را به سينه روي زمين خواباند. اينجا بود كه خدا به قول خودمان گفت: تو اينكاره نيستي! و برايش قوچي فرستاد تا او را بجاي فرزندش ذبح كند. اما حضرت حسين همه چيزش را به قربانگاه برد. حتي كودك 6 ماهه اش را!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دل ِ آتش زده ام بــــي تو به گــــرداب خورَد ... باز كن چشم كه چشمت غم ِ سيلاب خورَد&lt;br /&gt;ريخــــــتند آب روي ِ خـــاك و نــــدادند به تو ... ريخــــــتند آب مـــــبادا به لـــبت آب خــــــورَد&lt;br /&gt;بند مويي است سَرَََت گرچه ولي مي بينم ... تير نــــــگذاشــته تا اينكه سَــــــرَت تاب خورَد&lt;br /&gt;همه ي دشت به حــــال ِ من و تو خنديدند ... من و تو تشـنه ولــــي مَـــــركبشان آب خورَد&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261666459.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پستِ قبلي را كه گذاشتم دوستي On شد و گفت: دارم مي رم مهموني و مراسم شب يلدا. نيت كن برات فال بگيرم. از من انكار و از او اصرار. نيتي كردم در مورد حضرتِ دوست و رفتم و رفت. وقتي به خانه بازگشتم در كامنت هاي خصوصي برايم جوابِ فالم را از حضرتِ دوست آورده بود. با خواندنش 1 ساعتِ تمام گريه كردم و خوابيدم!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بارهـــــا گـــــفته‌ام و بار دگــــــر مــــی‌گویم ... که من دلـشده این رَه، نه به خود می‌پویم &lt;br /&gt;در پــــس ِ آینه طوطــــــی صـفتم داشته‌اند ... آن چه اســتاد ازل گفــــت بگــــو، می‌گویم &lt;br /&gt;من اگر خارم و گر گل، چـــمن آرایی هست ... که از آن دســت که او می‌کِشدم می‌رویم &lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#6600ff&quot;&gt;دوســــتان عیب من ِ بی‌دل حــــیران مکنید ... گوهـــــری دارم و صاحب نــــظری می‌جویم&lt;/font&gt; &lt;br /&gt;گر چه با دلق مُلمع، مِی گلگون عیب است ... مـــکنم عیب کز او رنــــگ ریـا مـــــی‌شویم &lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#6600ff&quot;&gt;خـــــنده و گریه عـــشاق ز جایی دگر است ... می‌ســرایم به شب و وقت سحر می‌مویم&lt;/font&gt; &lt;br /&gt;حافـــــظم گفت که خاک در مــــیخانه مبوی ... گو مـکن عیب که من مشک خُتن می‌بویم&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بي ربط:&lt;br /&gt;رُخت از بوسه اي بيگاه مي سوخت ... نه تنها بوسه، از يك آه مي سوخت&lt;br /&gt;چـــــــه كرده آفـــتابِ گــــــرم حتي ... رُخــــت در زير ِ نور ِ ماه مي سوخت&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1/ آب ِ طلب نكرده هميشه مراد نيست ... گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند!&lt;br /&gt;2/ كسي به فلسفه ي پر زدن مي انديشد ... عمو جواد و حسن، جوجه مي كِشند به سيخ!&lt;br /&gt;3/ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://frany.blogfa.com/post-62.aspx&quot;&gt;حسين&lt;/a&gt; را هم بخوانيد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معامله!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261416022.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;وقتي از دوستمون مي خوايم سر ِ راهش برامون چيزي بخره و اونم مي خره، وقتي بچمون تا بهش وعده ي يه چيزي رو كه دوست داره نديم، غذاش رو نمي خوره، وقتي يه كاري رو نمي كنيم تا مبادا طرفمون اون كار رو بكنه، وقتي كاري رو مي كنيم تا طرفمون هم اون كار رو بكنه، وقتي همسايه قبول مي كنه تا تو يه هفته اي كه نيستيم گلاي خونمون رو آب بده، وقتي كه ...&lt;br /&gt;به نظرم هر كاري كه بيشتر مواقع رنگِ محبت به خودش مي گيره، برچسب ِ قيمتي داره. كه اين برچسب قيمت، غالب رابطه ها رو تبديل به &quot;معامله&quot; كرده. معامله اي كه همه از اسمش فرار مي كنيم. هر چند كه واقعيت داره!&lt;br /&gt;كمتر كسي پيدا مي شه كه اين سوالا تو ذهنش وول نخورده باشه. چرا هميشه بايد اول من زنگ بزنم؟ چرا هميشه بايد من بچه ي اونو برسونم مدرسه؟ چرا هميشه بايد من كامنت بذارم؟ چرا هميشه بايد من منت كشي كنم؟ چرا هميشه بايد من ...&lt;br /&gt;اگر معامله تو هر رابطه اي رخنه كنه، توقع بوجود مياد. و وقتي توقع بوجود بياد، كافيه چند بار توقعات ما برآورده نشه. اون موقع است كه بابا بچه رو مي زنه، زن از شوهرش طلاق مي گيره، اين اونو تحويل نمي گيره، اون جواب سلام اينو نمي ده و ...&lt;br /&gt;اما رابطه اي لذت بخشه كه بدون توقع باشه. يعني تو كار خودت رو بكني. اون كرد، دمش گرم. نكرد، بازم دمش گرم.&lt;br /&gt;گاهي از من مي پرسن چرا حسين رو دوست داري؟ اگه همه ي اينا داستان بود چي؟ اگه اون دنيا يه 60 گذاشتن تو بشقاب تحويلت دادن چي؟ اين اُمّل بازيا چيه درمياري؟ و ...&lt;br /&gt;مهم نيست باور كنيد يا نه. اما من حسين رو براي خودش دوست دارم. تا حالا ازش چيزي غير از خودش نخواستم. براي ثوابش نيست كه عزاداري مي كنم و براي گناهش نيست كه خيلي كارا رو نمي كنم. بهش احترام مي ذارم. بيشتر از هر كسي تو اين دنيا دوستش دارم. و اگه تو اون دنيا بگن نعوذبالله حسيني در كار نبوده، اگه بگن زبونم لال حسين جاش تو جهنمه، اگه بگن ... بازم عشق است. مهم نيست باور كنيد يا نه. اما من بهشت بي حسين رو هم نمي خوام.&lt;br /&gt;صلوات! &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بي ربط:&lt;br /&gt;ســـماوري كه به بَزم حســين مي جوشد ... بخار رحـــمتِ آن، عـــيب خـــــلق مــــي پوشد&lt;br /&gt;سخن ز ساقي و جام و مِي و سبوي نكن ... خوش است هر كه در اين بَزم چاي مي نوشد&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فال شب يلدا:&lt;br /&gt;در زلفِ چون كمندش، اي دل مپيچ كانجا ... سرها بريده بيني، بي جرم و بي جنايت!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1/ تو هر كوچه پس كوچه اي، عطر محرم پيچيده ... كعبه براي غم تو، پيرهن مشكي پوشيده! &lt;br /&gt;2/ در حريم ِ غمش، الهي شكر ... راه داده نگار، ما را هم!&lt;br /&gt;3/ دوستداران به جز از دوست نخواهند از دوست!&lt;br /&gt;4/ وقتي تو افتادي، حق برخاست!&lt;br /&gt;5/ هندونه بيار قاچ كنيم ... لـُپتو بيار ماچ كنيم!&lt;br /&gt;۶/ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://doodeood650.persianblog.ir/post/53/&quot;&gt;حماسه ي حسيني!&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسين!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261193766.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هزار جهد بـــكردم كه ســـرِّ عشــــق بپوشم ... نبود بر سَر  آتـــش مُيــسّرم كه نــجــوشم&lt;BR&gt;به هوش بودم از اول كه دل به كـَسِ نسپارم ... شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي گويند روزي پادشاهي به همراه تني چند، به شكار رفت. در ميان راه به دلايلي كه در اينجا ذكرش چندان مهم نيست، تنها ماند و گم شد. چند روزي بي آب و غذا سپري كرد تا اينكه از دور چشمش به يك سياهي خورد. با خوشحالي به طرف سياهي رفت. پيرزني چادرنشين را ديد  و از او درخواست كمك كرد. پيرزن بُزي داشت كه ابتدا شيرش را دوشيد و سپس آنرا ذبح كرد و به پادشاه داد. چند روزي از پادشاه مراقبت كرد تا جان گرفت و قصد عزيمت به شهر كرد. هنگام خداحافظي به پيرزن گفت: من پادشاه اين كشورم. اگر روزي گذرت به شهر افتاد، سري به ما بزن. پيرزن با ناباوري شاه را بدرقه كرد.&lt;BR&gt;مدتها گذشت. روزي پيرزن براي انجام كاري به شهر رفت. گذرش به قصر پادشاه افتاد. هر چند هنوز باورش نشده بود كه آن مردي كه از او كمك خواسته بود، پادشاه بوده ولي با خود گفت: شايد راست گفته باشد. اين بود كه به قصر رفت و از نگهبانان خواست تا او را نزد پادشاه برند. پادشاه با ديدن پيرزن استقبال گرمي از او كرد و تمام وزرا و مشاوران را به حضور خواست. ماجرا را برايشان تعريف كرد و گفت: به نظر شما براي جبران كمك اين پيرزن چه پاداشي درخور اوست؟ هر كسي نظري داشت. يكي گفت: به نظرم بايد 1000 بُز به اين پيرزن هديه دهيد. آن ديگري گفت: بايد 100 شتر با بار ِ اشرفي به او بدهيد و ...&lt;BR&gt;در آخر پادشاه گفت: همه ي شما اشتباه پاسخ داديد. آنگاه از جاي خود برخواست. تاج پادشاهي بر سر ِ پيرزن گذاشت و او را بر جاي خود نشاند. همه با تعجب نظاره گر اين اتفاق بودند. يكي از وزرا پرسيد. چه مي كنيد قربان؟! پادشاه گفت: اين پيرزن از تمام دنيا فقط يك بُز داشت كه شيرش را دوشيد و گوشتش را كباب كرد و به من داد. من هم اگر بخواهم محبت او را تمام و كمال جبران كنم، بايد هر چه دارم به او بدهم و آن چيزي نيست جز تاج و تخت پادشاهي ام!&lt;BR&gt;و براي من حضرت ِ حسين چنين است. همه چيزش را براي خدا داد و خدا هم در ازايش براي او چنين خواست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي ربط:&lt;BR&gt;به چشم کودکِ عاقل مرا نگاه مکن ... کسی که عشق ندارد به عقل مُتّهم است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;گويند مِي نمي شود از راهِ گوش خورد ... من ياحسين مي شنوم، مَست مي شوم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 15:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>31!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1261017636.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1260936841.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;اثر تورسيوس از كلمبيا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرسيد چند سال داري؟&lt;BR&gt;گفتم نمي دانم. شايد 1 ثانيه ي ديگر داشته باشم. 1 دقيقه ي ديگر. 1 روز ديگر. 1 هفته ي ديگر. 1 ماه ِ ديگر و ...!  اما مطمئنن مي دانم كه 31 سال را ديگر، ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;1/ قسم به قلب ِ سپيدت، سياهپوش ِ كسي ... به جز شهيد ِ محرّم، نمي شوم هرگز! &lt;BR&gt;2/ بيانديش! چه چيز بهترين است ...؟ من آن را برايت آرزو مي كنم!&lt;BR&gt;3/ اگر بدانيم با هم بودنمان محدود است، محبتمان نامحدود مي شود!&lt;BR&gt;4/ پائيز را معطل تقويم كرده است ... در من مرور باغ  هميشه بهار تو!&lt;BR&gt;5/ براي ديدن منتخبي از آثار &quot;تورسيوس&quot;، يكي از بهترين كاريكاتوريست هاي چهره ي حال ِ حاضر  دنيا، &lt;A href=&quot;http://www.irancartoon.ir/gallery/album211&quot; target=_blank&gt;اينجا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.irancartoon.ir/gallery/album210&quot; target=_blank&gt;اينجا&lt;/A&gt; را كليك كنيد!&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;6/ پيشاپيش از لطف همه ي دوستان ممنونم!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;7/ &lt;A title=&quot;كاسني روز&quot; href=&quot;http://www.persia2568.blogfa.com/post-24.aspx&quot;&gt;كاسني روز&lt;/A&gt;!&lt;BR&gt;۸/ &lt;A href=&quot;http://www.kamel.blogfa.com/post-74.aspx&quot; target=_blank&gt;پ.ن&lt;/A&gt;!&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كامنت!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1260707722.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;اثر ميهاي ايگنات از روماني&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي از انتقاداتي كه جسته گريخته از جانب شما به گوش مي رسد، اين است كه چرا جواب برخي از دوستان كامنت گذار را كمي تند و تيز مي دهم. لازم ديدم حالا كه دور ِ هم هستيم، در اين مورد چند سطري بنويسم تا همه با هم متنوّر شويم!&lt;BR&gt;باور كنيد اگر انتقاد خوشحالم نكند، مطمئنن ناراحتم هم نمي كند و همين نوشته اثبات كننده ي اين است كه به تك (2 بار) نظرات شما احترام مي گذارم. اما به نظرم كامنت گذاري مثل هر چيز ِ ديگري آدابي دارد كه اگر رعايت نشود برخوردهاي متفاوتي را دامنگير ما مي كند. &lt;BR&gt;براي كامنت گذاري، آن هم كامنت هاي انتقادي كه گاهي با كنايه ممزوج مي شود، اول بايد كمي با آن وبلاگ و نويسنده اش آشنا باشيم. حداقل چند تايي از مطالبش را خوانده باشيم. بعد نظرمان را به فراخور حال بيان كنيم. &lt;BR&gt;در روزگاري كه حرف هاي شفاهي و Face تو Face هم پر از سوء تفاهم و بدفهمي است، ديگر از نظراتِ نوشتاري و جواب هاي نوشتاري اش ايضن، چه توقعي مي توان داشت.&lt;BR&gt;به طور مثال فلان خواننده ي عزيزي كه براي اولين بار است اينجا را خوانده، با حالت غضبناك و طلبكارانه اي در حاليكه مطمئنن مقدار نامتنابهي دشنام نيز در دل، نثارم كرده مي گويد: چرا شما به خانوما مي گي ضعيفه؟ خيلي ازت بدم اومد!&lt;BR&gt;آن يكي بامزه گي اش گل كرده و مي گويد: ما كه نتونستيم شما رو از دوستاتون تشخيص بديم. خدا كنه خانوماتون بتونن! ديگري هر طور دلش خواسته نظر داده و شوخي كرده و وقتي با پاسخ من مواجه شده مي گويد: خيلي بي جنبه اي!&lt;BR&gt;اينها نمونه هايي از صدها مورد ِ اينچنيني بود. اما ظاهرن يا اين دوستان نمي دانند يا مي دانند و خودشان را به ناداني زده اند. درست است كه شايد فضاي صفحه ي نظرات اين وبلاگ كمي بازتر از جاهاي ديگرش باشد! اما رسم ِ جوانمردي نيست كه هر عزيزي هر چه خواست بگويد و با كوله باري خالي اينجا را ترك كند. شايد ساده ترين راه اين است كه كامنتِ بي مورد را پاك كنم. اما من اهل پاك كردن نيستم، مگر اينكه دلم بخواهد. پس مجبورم جواب دهم. اگر جواب دهم، بايد جوابي باشد كه در شان آن عزيز باشد، هر چند كه دون ِ شان من و شماست. ولي مجبورم. مي فهميد. مجبورم!&lt;BR&gt;به نظرم اگر همه ي ما بدانيم كِي، كجا و چگونه شوخي كنيم، نصف مشكلات جهان به يكباره حل مي شود. ولي اگر دلمان به حال مشكلات جهان نمي سوزد و نمي خواهيم نصفش را به يكباره حل كنيم، اين حق را به طرف مقابلمان هم بدهيم كه او هم مثل ما دلش به حال مشكلات جهان نسوزد!&lt;BR&gt;خداي ناكرده خطاب اين نوشته به شما نيست ها. بلكه دقيقن خطاب اين نوشته به شماست! همان شمايي كه گاهي تعدادتان به انگشتان يك دست هم نمي رسد و اغلب بي نام و نشانيد. به حساب دوستانمان طور ديگري خواهيم رسيد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;1/ در اين باره حرف بسيار است، اما قصد روده درازي نداشتم!&lt;BR&gt;2/ نيش ِ دوست از نيش ِ عقرب بدتر است ... پس بزن عقرب كه دردش كمتر است! (كاميون نوشته)&lt;BR&gt;3/ كوچكتر كه بوديم، دل ِ بزرگتري داشتيم. امروز كه بزرگيم، چقدر دلتنگيم!&lt;BR&gt;4/ اگه كسي يه بار ارزش شليك كردن رو داره، دومين بار حقشه!&lt;BR&gt;5/ &lt;A href=&quot;http://www.irancartoon.ir/gallery/album294&quot; target=_blank&gt;دوسالانه ي كاريكاتور&lt;/A&gt; داوري شد و &lt;A href=&quot;http://irancartoon.ir/news/archives/2009/12/post_2848.php&quot; target=_blank&gt;سه شنبه&lt;/A&gt; هم تموم مي شه. همه دعوت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاغذ ديواري!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1260376433.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;اثر گلنار ثروتيان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در روزگاري كه زن گرفتن مرد مي خواد، يه شيربچه تو دوستاي نامتاهل ما پيدا شد و دل رو زد به دريا و شد شوهر ِ سراي باقي! &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://sadabady.blogfa.com/post-17.aspx&quot;&gt;ياس ِ&lt;/a&gt; خودمون رو عرض مي كنم. &lt;br /&gt;چند شب پيش كه داشتم تلفني با ياسر حرف مي زدم و بهش مي توپيدم كه چرا وبلاگت رو به روز نمي كني، سراي باقي از اونطرف داد زد &quot;بجاي اينكه يه باري از رو دوش ما برداري، يه بارم رو دوشمون مي ذاري!&quot; گفتم: خب اگه كاري داريد بگيد. اونم نامردي نكرد و گوشي رو گرفت و گفت: همين الان بيا خونمون. هنوز نرسيده، دريل رو به دستم دادن و حالا سوراخ نكن، كي بكن!&lt;br /&gt;تقريبن جايي تو خونشون نمونده بود كه سوراخ نكرده باشم. از سوراخ هاي مربوط به محل نصب وسايل بهداشتي توالت و حمام بگير تا جاي چوب و گوشواره هاي پرده. كم مونده بود چندتا سوراخ هم رو تن ِ ياسر بزنم تا به خودش حلقه وصل كنه!&lt;br /&gt;عروس خانوم هم سنگ تموم گذاشت و تو وسايلي كه هنوز خودشون توش هيچي نخورده بودن برامون چاي لب (سوز ِ دوز ِ ريزي) ريخت و شروع كرد به درد ِ دل كردن! منم يه پنجره اي از واقعيت هاي جامعه به روش باز كردم و گفتم: همين كه جَوون به اين رعنايي اومده ازدواج كرده، بايد كلاهتون رو بندازيد بالا. تو اين اوضاع، كي زن مي گيره شب ِ عيدي؟! &lt;br /&gt;با اين نطق غرّا، كمي به فكر فرو رفت و هر چند با تلخي، اما حرف ِ حق رو پذيرفت! مي خواستم برگردم خونه كه ياسر گفت: فردا قراره بيان يه بخش هايي از خونمون رو كاغذ ديواري كنن. طرف گفته رولي 15 هزار تومن مي گيرم. از اونجايي كه اعتقاد دارم آدم اگه بخواد مي تونه هر كاري رو انجام بده و بدون توجه به ضرب المثل &quot;لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود&quot; گفتم: كاري نداره كه. خودمون رديفش مي كنيم و يه ليست از وسايل ِ لازم دادم تا ياسر ابتياع كنه. فردا شبش رسيدم خونشون كه ديدم خواهر زن ِ اعظم، باجناق ِ جميل و مادر زن ِ اكبر، سيبيل به سيبيل منتظرن تا ببينن ما چه دسته گلي قراره به آب بديم. يواشكي به سراي باقي گفتم: قرار نبود با تمام ِ قوا تو صحنه حاضر بشينا. و ياسر در حاليكه انگار داره براي رقص ِ بندري ِ شب عروسي آماده مي شه، تمام ِ تنش مي لرزيد گفت: از من كه گذشت، خدا به تو رحم كنه! اما من مثل اين اوستا كارا با قسَم و آيه اولين رول رو با موفقيت چسبوندم و با ياسر نفس ِ راحتي كشيديم. &lt;br /&gt;گفتني است آخرين اخبار حكايت از اين داره، در حاليكه تنها 1 روز به مراسم عروسي مونده، كاغذ ديواري ها به طور كاملن منظمي يك به يك داره ور مياد و به ضرب و زور ِ چسب دوقلو به ديوار مونده!  &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1/ علاوه بر خفه كردن ِ پير ِزن، آب حوض هم مي كشيم!&lt;br /&gt;2/ اگه فخر خريدار نداشته باشه، كسي مي تونه اونو بفروشه؟!&lt;br /&gt;3/ ياد ِ آنروز كه در صفحه ي شطرنج ِ غمت ... شاه ِ عشق بودم و با كيش ِ رخت مات شدم! (كاميون نوشته)&lt;br /&gt;4/ آسمان ِ هر كس، به اندازه ي معرفت ِ اوست و بي شك آسمان ِ تو بي انتهاست!&lt;br /&gt;5/ اگه از دوران ِ مجرديت لذت نمي بري، ازدواج كن. اونوقت از فكر كردن به دوران مجرديت لذت مي بري!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 15:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگينك!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1260066102.jpg&quot; align=top border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;اثر كينو از آرژانتين!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي از جذابيت هاي دنياي مجازي، آن هم از نوع وبلاگ نويسي اش اين است كه مي تواني با توجه به درك، شناخت و برداشتي كه از نوشته هاي وبلاگ نويسان داري، تصويري از صاحب آن در ذهنت بسازي. اين ساختن ِ تصوير به 2 عامل  مهم بستگي دارد. اول اينكه وبلاگ نويس، چقدر در نوشته هايش، با توي ِ مخاطب رو راست بوده باشد. دوم اينكه تو چقدر در ساختن ِ تصوير، مهارت داشته باشي!&lt;BR&gt;در اين ميان عامل سومي هم وجود دارد كه از آن مي توان به سهل و ممتنع، يا پيچيدگي در عين ساده بودن ِ آن وبلاگ نويس ياد كرد!&lt;BR&gt;به طور مثال، حتي وقتي مخاطب اين وبلاگ، تصويرساز ِ خوبي چون &lt;A href=&quot;http://lidamotamed.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ليدا معتمد&lt;/A&gt;، نقاش خوبي چون &lt;A href=&quot;http://www.drawingandpainting.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;م.الف&lt;/A&gt; يا كارتونيست باز هم خوبي چون &lt;A href=&quot;http://firozehmozafari.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;فيروزه مظفري&lt;/A&gt; است، باز هم  هيچكدام نمي توانند تصوير درستي از من بسازند و در نهايت، ملغمه اي مي شود كه از هر گوشه اش زايده اي بيرون زده يا چيزي فرو رفته است!&lt;BR&gt;نه اينكه خدايي ناكرده آنها كارشان را بلد نباشند. نه اينكه خدايي ناكرده صاحب اينجا، رو راست نباشد. مشكل از عجيب و غريب بودن است، ولاغير! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولين باري كه با وبلاگ &quot;&lt;A href=&quot;http://rangynak.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رنگينك&lt;/A&gt;&quot; آشنا شدم، تقريبن 1 سال ِ پيش بود. در وبلاگش پرسيده بود كسره، ضمه و فتحه چگونه نگاشته مي شود. من هم برايش نوشتم با گرفتن Shift و فشردن ِ D، S و A به مقصودت مي رسي. بعد ترَش، كللي بر سر ِ عقايدِ مذهبي ام، در كامنتداني ِ اين وبلاگ دعوا كرديم. بعدتر ترَش، فهميدم كه مدت هاست اينجا را مي خواند و قص علي هذا.&lt;BR&gt;از همان موقع ها بود كه در اين دنياي مجازي برايمان خواهري كرد. برايمان بزرگي كرد. به ما روحيه داد و تشويقمان كرد. يكي از دوستاني بود كه نظراتش در ارتباط با نوشته هايم بسيار مهم و تاثير گذار بود. تنها تصويري كه از او در ذهنم ساخته بودم، خواهري بود به مهرباني ِ خواهرم و بس.&lt;BR&gt;گذشت و گذشت تا در نمايشگاه ِ گروهي ِ ليدا معتمد و دوستانش، او را همراه با 2 فرزند ِ عزيزش ديدم. هماني بود كه در ذهن ساخته بودم. مهربان، صميمي و غمخوار. &lt;BR&gt;آخرين بار، قبل از اين بار كه تعطيل كرد، كللي درخواستش كرديم، كللي منّت اش را كشيديم، كللي مجيزش را گفتيم، كللي برايش شعر سروديم تا منصرف شد و برگشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از رفتن ِ تو دل ِ بلاگــــفا خـون بود ... چشم ِ همــــگي ز رفـتنت گلگون بود&lt;BR&gt;چي شد كه دوباره آمدي در اينجا ... آخر مگر آب و نان و چاي ات كم بود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه اين كه نويسنده ي آنتيكي بود، نه اينكه حرفِ ويژه اي مي زد، نه اينكه ... &lt;BR&gt;اما حضورش، دلگرمي هايش، خواهري هايش و ... برايمان روحيه ساز بود. باور نداريد؟ از م. الف بپرسيد!&lt;BR&gt;چند روز پيش بيدار شديم و ديديم كه او طي ِ تصميمي خلق الساعه، ديگر نيست. هر چه بوده و با هر دليلي، به تصميمش احترام گذارده و براي ِ او دعاي ِ خيري بدرقه ي راه مي كنيم.&lt;BR&gt;اما بدانيد كه اينجا ديگر خواهري ندارد تا برايش خواهري كند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي ربط:&lt;BR&gt;تاريخ، مثل ِ ساقي ِ كوثر نداشته است ... اعجاز ِ خلقت اسـت و برابر نداشته است&lt;BR&gt;وقت ِ طــوافِ دور ِ حــــرم، فكر مي كنم ... اين خانه بي دليل، تــَرَك بر نداشته است&lt;BR&gt;طوري ز چارچـوب، در ِ قلعه كنده است ... انگار قلعه هيچ زمــــان، در نـداشته است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;1/ از نظر لطفِ همگي واقعن ممنونم. دلتون نخواد، خيلي كيف كردم!&lt;BR&gt;2/ گمگشته ي ديار ِ محبت كجا رَوَد؟!&lt;BR&gt;3/ فهمم از شأن ِ لافـَتي اين است ... كه خدا شاعر ِ شهامت ِ توست!&lt;BR&gt;4/ نبايد اشتباهات گذشته، حالمون رو تحت ِ تاثير قرار بده!&lt;BR&gt;5/ نرو (2 بار) اگه بري جات خاليه ... بمون (2 بار) يك شب ِ جنجاليه!&lt;BR&gt;6/ تو هيچ وبلاگي بدون اسم يا با اسم جعلي كامنت نذاشته و نمي ذارم. حتي تو وبلاگ درپيتِ تو. مطمئن باش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 00:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باور كنيد!</title>
<link>http://zahediam.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;top&quot; src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1259877957.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;اثر سرگئي تونين از روسيه&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;باور كنيد وبلاگ نويسي براي وبلاگ نويساني كه وبلاگ نويسي و وبلاگشان برايشان از روزمره نگاري فراتر رفته و بدنبال بيان حرفي هستند تا ديگران را در دغدغه هايشان يا دغدغه هاي سايرين شريك كنند؛ كار سخت و در عين حال شيريني است.&lt;br /&gt;منظورم خودم نيست ها. منظورم وبلاگ نويساني است كه وبلاگ نويسي و وبلاگشان برايشان از روزمره نگاري فراتر رفته و بدنبال بيان حرفي هستند تا ديگران را در دغدغه هايشان يا دغدغه هاي سايرين شريك كنند!&lt;br /&gt;به 2 دليل، هميشه سعي ام بر اين بوده كه حتي جدي ترين حرف ها را هم با چاشني طنز بيان كنم. دوم به خاطر اينكه هيچگاه اين حق را به خود نداده ام تا اگر وقتي براي خواندن اين وبلاگ صرف مي كنيد، اگر چيزي دستتان را هم نگيرد، چيزي از دست بدهيد. تلاش مي كنم شما را به لبخندي هر چند كمرنگ، مهمان كرده باشم. و اول اينكه معمولن جدي ترين حرف ها را كه نمي توان جدي بيان كرد، با شوخي و مطايبه مي توان راحت گفت و عبور كرد!&lt;br /&gt;باور كنيد حتي زمان هايي كه دسترسي به اينترنت ندارم دلم شور مي زند. با خود مي گويم نكند نظري برايم رسيده باشد و صاحب نظر منتظر رويتش باشد! عُمرن اگر باور كنيد!&lt;br /&gt;باور كنيد از بعضي جواب هايي كه به شما مي دهم ناراحت مي شوم. اما چه كنم كه اخلاقم اينطور است! عُمرن اگر باور كنيد!&lt;br /&gt;باور كنيد دوست دارم مطالب وبلاگ هايتان را هر روز و با دقت از آخر تا اول بخوانم. اما چه كنم كه وقت نمي كنم. عُمرن اگر باور كنيد!&lt;br /&gt;و 1000 باور كنيد ديگر كه چون مي دانم عُمرن باور نمي كنيد از بيانش صرف نظر مي كنم.&lt;br /&gt;حالا كه من اينقدر به فكر شما هستم. حالا كه من قوقولي قوقو مي كنم. حالا كه من تخم طلا، از نوع 2 زرده اش مي گذارم. حالا كه من ...&lt;br /&gt;دوست دارم براي بهتر شدن اين فضا، نظرات شما را هم بدانم. قول اجراي همه شان را نمي دهم. قول بهتر شدن اينجا را هم نمي دهم. ولي قول مي دهم با ذوق زدگي همه شان را بخوانم و كيف كنم. مخصوصن انتقاداتتان را. براي راحتي كار چند سوال مي پرسم و تمام. سوالاتم جدي است. شوخي هايتان را بگذاريد براي بعد. ممنون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1/ چرا كاسني&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*&lt;/font&gt; را مي خوانيد؟&lt;br /&gt;2/ نقاط قوت كاسني&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*&lt;/font&gt; چيست؟ &lt;br /&gt;3/ نقاط ضعفش؟&lt;br /&gt;4/ اگر كاسني&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*&lt;/font&gt; جذاب است چرا و اگر نيست چرا؟&lt;br /&gt;5/ حرف آخر؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*&lt;/font&gt; منظور وبلاگ كاسني است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي ربط:&lt;br /&gt;چه ذوالـــفقار به عــزم ِ مــــصاف بــــــــردارد ... چه جــــانماز پي ِ اعــــتكاف بردارد&lt;br /&gt;علي حقيقت ِ نور است و هيچ ممكن نيست ... كه در مقابل ِ شب، انعطاف بردارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1/ اَلحَمدُ لِلّهِ الَذّي جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِكين بولايَتِ اَميرالمُومِنين!&lt;br /&gt;2/ خلقت به روي دست، علي را گرفت و گفت ... دستِ كسي نظيرش اگر هست، رو كنيد!&lt;br /&gt;3/ سوگند به جز حضور تو، هيچ چيز ِ اين جهان ِ بي كرانه را جدي نگرفته ام. حتي عشق را!&lt;br /&gt;4/ صاحبان اينجا شمائيد. فقط ريش و قيچي دست من است!&lt;br /&gt;5/ خدا ديد با &lt;a href=&quot;http://zvakil.blogfa.com/post-31.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;جمعه&lt;/a&gt; خيلي حال مي كنه. يهو 3 تا پشت سر هم گذاشت تو كاسش. تعطيلات به همه خوش بگذره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 11:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahediam&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>zahediam</dc:creator>
<guid>http://zahediam.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
